من در مواجهه با معنویت مثل یک کودکم، البته به غیر از بخش معصومیتش.
چیزی نمیدونم، هیچی نمیدونم.
مامان کنارم میشینه و آیه هارو برام پیدا میکنه که دلم آروم شه.
وقتایی که صرفا غمگینم ذهنم قدرت فکر کردن به رفتن رو نداره، برای رفتن هم خستس. ولی وقتایی که مضطربم خیلی به رفتن مشتاقم. از این خونه، شهر، کشور، کهکشان، دنیا
اگه جدی جدی قراره بمونم باید خیلی چیزا رو تغییر بدم. منِ الان نمیتونه دووم بیاره. و من برای رقت انگیز بودن خستم.