من هرچی از لاشه ی آرزو ها ساختم روی ماسه ها ساختم و کسی بهم قول نداده دریا تا آخر آرام باقی میمونه
Will you let go of my hand?
I don't want to be dangling from a dying star.
Not anymore.
دیگه خوابم نبرد و برخلاف روزای پیش یجورایی هوا و صداهای صبحگاهی یا حتی بیخوابی آزاردهنده ای که حس میکنم زیبا و آرام به نظر میاد.
میترسم بخوابم و وقتی بیدار شدم دیگه اینطور نباشه.
نمیخوام هوای راکد غم ظهرها رو تنفس کنم.
Wow.
یک لحظه، یک بار پلک زدن و همه چی مثل قبله.
سلام تاریکی دوست نداشتی من،
آغوشِ آشنا و سرد،
درست مثل چشمها و کلماتم