از تجربیات جدید، اینطور بگم که چوب بیلیاردو همون اولین بار به توپ اشتباهی زدم و تا آخر انقدر حرکاتو اشتباه میزدم که نصف بازی داشتم میخندیدم
میخواستم به یه بهانه ای بازیو بپیچونم و برم،خوشبختانه تلاشم برای فرار جواب نداد اما تلاشش برای با آرامش و متانت یادم دادن جواب داد و بالاخره یه دور رو ازش بردم
هنوزم ولی پافشاری میکنم که بیلیارد کار من نیست
-بابا لنگ دراز عزیزم
(شاید لنگ متوسط؟ نمیدونم)
درهر صورت سلاممممم، امیدوارم کشیدگی میم های سلامم نشون دهنده اینکه چقدر مشتاق رسوندن این نامه به دستات هستم باشه، هنوز تماما کنار نیومدم ولی من مونلایتم میدونی دیگه؟ ممکنه واقعا پستش کنم و بعد خودم تو شوک کارم بمونم
درهرصورت این نامه درمورد من نیست و درمورد توعه، طبیعتا حالت به قدری بهتر شده که بازم چشماتو باز کنی و پتورو کنار بزنی و دیرشد دیرشد سر بدی، شایدم من باید یادآوری کنم، هی تو، واقعا دیر شده
قصد نداری بیدارشی؟
یکی اینجا منتظر نشسته، بیشتر از این دیر نکن
درمورد آدما هم امیدوارم اونایی که میتونن با چشماشون روحتو لمس کنن در آغوش بگیری و اون دسته ای که بدون درک کردن شرایط عضلات دهنشون رو میجنبونن نادیده بگیری
آه دارم میگم دیر نکن، اما خودم دیر کردم برای گفتن این حرفا
خیلی وقت پیش با اینا کنار اومدی نه؟
درهرصورت هدفی بجز مطلع شدن از حال الانت ندارم
پ.ن: امیدوارم هیچوقت لب به الکل نزنی،الکل دشمن کبده
-از طرف مونلایت عزیزت به لنگ درازی که چندان لنگ دراز نیست
دیشب رسیدم و خودمو ولو کردم رو کاناپه
یه لحظه حجم گرفتاریایی که گردنمو سفت چسبیدن از ذهنم گذشت و خشک شدم، مثل همیشه زدم به بیخیالی و میخوام تا آخر تعطیلات نهایت باز کردن بند زندگیو داشته باشم
ساعت دو نصف شب-30 مارس
یه ماگ موکا رفتم بالا و تا خود ِ صبح دیوونه بودم
احساساتمو هم میزدم و قلمو رو کاغذ میرقصوندم، خودمم از قضیه رقص مستثنا نبودم
وقتی بیدار شدم کاناپه بیشتر شبیه میز غذاخوری بود و برگه های تیکه تیکه با نوشته های پراکنده و جای انگشتای دست روی اون برگه ها، طوری محکم فشرده شده بودن که انگار قرار بوده فشار دستام به واقعیت تبدیلشون کنه، برگه های کاهی بیچاره
"مونلایت-
دیشب رسیدم و خودمو ولو کردم رو کاناپه یه لحظه حجم گرفتاریایی که گردنمو سفت چسبیدن از ذهنم گذشت و خشک
بنظر میرسه امشبم خواب تعطیله، ایندفعه برگه ای درکار نیس البته
منم و نتفلیکس و تختی که قراره بجای کاناپه دیشب نقش میز غذاخوری رو ایفا کنه:)))))))
یکی بیشتر یکی کمتر، به شیوههای مختلف
ولی نهایتا هممون داریم جون میدیم، هممون.
Alec Benjamin04 Mind Is A Prison.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
Mais tu peux venir, tu es une source de réconfort
"مونلایت-
Mais tu peux venir, tu es une source de réconfort
زیاد از حد فکر میکنم
کاش میتونستم از ذهنم فرار کنم، البته دیروز اینکارو کردم
دوییدم سمت تپه ها ولی پیدام کردن و کشون کشون برگردوندنم به سلول ذهنم، آه میبینی؟ همون اتفاق همیشگی
من فقط توی زندان ِ ذهنم گیر کردم
با افکار زخمآلود، باعث میشن تپش قلبم به قدری زیاد بشه که نفس کشیدن سخت باشه
افکاری که اگه دقیقه ای کنترل شرایط از لای دستام در بره، برای به حقیقت نپیوستنشون تضمینی نیس
همه جا بوی درد میده، زمان هم لبه تیز برنده اش رو سُر میده رو گلوم، نفس به سختی بالا میاد، چشم ها پریشون و متوحش بین دیوار و در و زمین در گردشن، حس میکنی محتویات مغزت هر لحظه خالی میشه و اشک میخواد فواره بزنه، اما پلک های با اراده جلوشو میگیرن و میگن "قشنگم زیاد نمونده تحمل کن، تحمل کن تا تموم بشه، میتونی تحمل کنی نه؟ البته که میتونی باید بتونی" اما هراس فقط بیشتر و بیشتر و بیشتر احاطهام میکنه چون کیه که خودشو به اون راه بزنه؟؟ تموم نمیشه، خیلی مونده
خیلی.