یه جنابی میگفت: برای اینکه چیزای بزرگی که عمیقا برات ارزشمندن به دست بیاری باید از چیزای کوچیک دیگه بگذری
میگفت باید ول کنی، رها کنی، از دست بدی، تا به دست بیاری حتی اگه معنیش این باشه که از داشته هات دلبِکنی
حالا حاضری از همه چیزی که داری بگذری؟؟
گفتم نگاه نکن دارم میخندما، شاید تماما خونسرد و بیخیال به نظر بیام، ولی پاش بیفته بندو سفت سفت میبندم، حتی اگه ردش بیفته رو بدنم و خونمرده بشه،انقدر سفت که جای باز کردن و جا زدن نباشه
شده از تک تک تعلقاتم که بهشون با نفَس گره خوردم بگذرم،میگذرم تا به چیزی که مال منه برسم.
پس بریم که داشته باشیم
و اکنون تن دردمند و گیسوانت که همانند خاری در چشم و تیزی، برنده بود، زیر خاک آسوده چشم برهم گذاشته و آزاری نخواهند داشت
زیر ِ خاک ِ وطن.
وطنی که سراسر بوی درد میدهد
وطن مینویسم ولی صدایم دگر نمیتواند وطن نجوایش کند، چرا که هرچه هست خانه نیست...
چرا که تو تنها مهسای این مرز و بوم نیستی، چرا که از خون جوانان وطن چه مهسا چه امیرحسین لاله دمیده...
چرا که تن پاکتان بجای یافتن آسایش در آن، زیر خاکش آرام گرفته
من ولی هنوز در امید غوطهورم، امید آزادی، امید انتخاب، امید انسانیت و امید لبخند.
اوه و البته، امید وَطَن.
#مهسا_امینی
#امیرحسین_خادمی
ایجونم بنازم تعطیلاتو
خبر که همون خبر جمع کوچیک دوستداشتنیه ولی الان هرکی آخیش گفته و لش کرده یه گوشه و من موندم و شما
ببینم کی بلند میشن برنامه پنجمو بریزن، بین التعطیلی رو هم که بیشتر بنازم هممون زیرسیبیلی رد کردیم
فقط کاش این شب سیَه که میگن زودتر بیاد ستاره هاش که تعریفشو شنیدیم افتخار آشنایی بدن.
oliviayiKTSOeKfWAK.128.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
حالا تابستون که گذشت، ولی اینو داشته باشیم فقط، بیا فقط اینو داشته باشیم:)))))))
دیوانهوار مست شدن فقط این، اصلا مگه حرفیم میمونه؟؟ فقط باید برای هرچیزی که ارزش داره عمیقا فریاد زد
فقط دویل باید تاس بندازه و بقیه چشماشونو ببندن
پس چراغارو خاموش کنین
و اوه تو این تابستون بیرحم و دردناک هرچیزی که دستش جلوی جریان خون منو نگیره، باعث میشه بیشتر خواستنو بخوام
بیشتر و بیشتر
بیشتر، حتی بیشتر
oh mon dieu, ça a l'air si joli comme un diable...
un démon irrationnellement plein de beauté:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
"مونلایت-
حالا تابستون که گذشت، ولی اینو داشته باشیم فقط، بیا فقط اینو داشته باشیم:))))))) دیوانهوار مست شدن
بسان کلاهی که سرش را در کافه ای، روی پالتویی فراموش کرده باشد
و انتظار روی میز کافه زار میزند.