از کجا باید شروع کرد؟؟
خب فکر کنم داشتم میدوییدم، یا داشت میدویید؟
شایدم جفتمون داشتیم میدوییدیم
خیابونای سرد، خیلی سرد.
هوای ابری مثل همیشه، بارون میبارید؟؟ اصلا یادم نمیاد.
تنها چیزی که یادم میاد دوییدنه، اوه و البته اینکه جایی بودم که نباید میبودم، جای اشتباه، جایی که خالی از تعلق خاطره، جایی که خیلی سرده
نفس نفس زدن
نفس عمیق ِ آخری که داره"بالاخره، بالاخره آره"رو فریاد میکشه، گرفتن دست به زانو و افتادن زمین،
جایی که وقتی اومدن دنبالم نفهمیدم چطوری خودمو انداختم روش و چقدر همونجا موندم، فکر کنم خیلی زیاد
چون اخرین چیزی که یادم میاد یه نیم رخ نگرانه، نگران ولی در عین حال آروم، نگرانی که لبخند میزنه؟
آرامش و اضطراب به قدری باهم گره خورده بودن و دستاشونو تنیده بودن دور همدیگه که تشخیصشون ممکن نیس، ولی چرا هنوز بوی خاک میدم؟؟
اینجا جاییه که آدما
خواسته های ته ته ِ دلشونو پُر میکنن تو یه شمع و میارن روشنش میکنن:)))
یا شاید روشن میکردن.
چون اینجا خیلی وقته خاک گرفته و شمعی برخاسته از امید روشن نشده، ینی دوتای آخری مال کی بودن؟؟ درهر صورت بیخیالشون، آخریش قراره مال من باشه.
امروز انقدر چپ و راست دارم به فرفریا برمیخورم که اصلا نشون از شرایط نرمال نداره.
زشت میشه اگه بپرسم ببخشید جناب شما موهاتون نچراله؟؟
میپرسم بابا کی به کیه اصلا.