زمان:
حجم:
72.9K
دردتوی صداش موج میزنه ، ولی همچنان سعی میکنه خودشو محکم و امیدوار نگه داره ، این حس تعلقش حتی وقتی داشت نگرانیو تا عمق استخون حس میکرد و نگران خانوادش بود تحسین میکنم
امیدوارم این اوضاع آشفته و پریشون دوباره به حالت عادیش برگرده:)))
بالاخره تموم شد و من با این چشما و بدن خسته طوری افتادم رو تخت که تا صبح دوخته میشم بهش احتمالا
خستم ولی راضیم و بنظرم این همون حسیه که میخوام هرشب داشته باشم ، سرخوشی از شدت خستگی ِ حاصل از رسیدن به تمام برنامه ها
چندساعت ناقابل بیشتر وقت ندارم برای استراحت و اگه کافئین زیادی کار دستم نده ، تا چند دقیقه آینده پلکای خستم بهم نزدیک و نزدیک تر میشن تا جایی که روهم بیفتن و مژه های بالا و پایین تنیده بشن بهم بعدشم ناخوداگاه و طبق عادت همیشگی دستام نزدیک هم میشن و قفل میشن توهم دیگه
الان تماما وجودم آرامشه ولی نمیتونه اینکه چرا الان تو فضای آزاد نیستم و سرمو رو چمن خیس نمیزارم و صدای رودخونه ایو نمیشنوم و حتی آسمون سیاهم نمیتونم بغل کنمو موهای ابرا رو نوازش کنم (موهای ابر عادی نیس نه؟ عادیه) توجیه کنه
در هر صورت همچنان "J'envoie mon sourire vers le ciel:))))"
هدایت شده از ناشناس مونلایت ~
#پیام_جدید
متن پیام:Ton sourire a atteint le ciel et la lune l'a embrassé.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت:۰۱:۰۸:۰۵ ق.ظ
⏰تاریخ:دوشنبه ۱۴۰۰ اسفند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی :Mr.Reval
🆔 @harf_n
"مونلایت-
#پیام_جدید متن پیام:Ton sourire a atteint le ciel et la lune l'a embrassé. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ⏱ساعت:۰۱:۰۸:۰۵
ای واااای:)))))))))
Dis à la lune que je vais la serrer dans mes bras
هدایت شده از ناشناس مونلایت ~
#پیام_جدید
متن پیام:La lune dit que j'ai un gros câlin pour toi✨
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت:۰۵:۰۸:۲۵ ب.ظ
⏰تاریخ:دوشنبه ۱۴۰۰ اسفند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی :Mr.Reval
🆔 @harf_n
"مونلایت-
#پیام_جدید متن پیام:La lune dit que j'ai un gros câlin pour toi✨ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ⏱ساعت:۰۵:۰۸:۲۵ ب.ظ ⏰تاری
هی میخوام نگم ای وای ، هی کاری میکنید بگم ای وای
ای واااای :>>>>>
به این نتیجه رسیدم که سرتاسر هستیو زیر پا بزاری چیزی زننده تر و آلودهتر به جهالت از "انسان" پیدا نمیکنی ، حداقل انسان مخاطب
نه تنها بخاطر اعمالش و رفتارش ، بلکه بخاطر افکارش
پوچ ، خالی ، یا پر از مهملات
خسته نشدی؟ حالت از بند بند وجودت بهم نمیخوره که انقدر محدود و بسته ای؟
حست نسبت به خودتو نمیدونم ولی حس من نسبت بهت چیزی بجز تاسف و امیدواری برای باز شدن محتوای توی جمجمهات نیس
تنها چیزی که یادم میاد اینه که حس میکردم انقدر این مایع بیرنگ شور از چشمام اومده که دیگه آبی تو بدنم نمونده
مدام سعی میکردم خودمو با چیزای دیگه مشغول کنم ولی سرمو به هر طرفی میچرخوندم اشکامم بیاراده سُر میخوردن و
وسطاش میخندیدم
فایده ای نداشت ، ولشون کردم انقدر بیان پایین تا تموم شن
بعد بند اومدنش طوری بودم که انگار همه طبقه بندی ذهنیم بهم ریخته و خیلی جدی به این فکر کردم که قراره چیکار کنم ؟ "الان" برای "بعدا" قراره چیکار کنم؟؟
مثل همیشه به نتیجه رسیدم و با دستای یخزده سرد ، آب سردتر رو باز کردم و آثار اشکامو پاک کردم
طبیعتا نوبت قهقهه بود ، قهقهه مستانه
سِپَرمو کنار گذاشته بودم و به اندازه کافی دیده بودم ، پس وقتش بود به حماقتشون قهقهه بزنم
اخرشم کارو با لبخند تموم کردم و با صدای آروم تو گوشم زمزمه کردم "هنوز بهت باور دارم مونلایت" هنوز.
یه بیماریم جدیدا گرفتم هرچی میبینم حس میکنم دژاوو میشه، ینی هرچی که میبینمو حس میکنم قبلا اتفاق افتاده
یا هرچی میخونم انگار قبلا خوندم
هرچی گوش میکنم انگار قبلا گوش دادم درحالی که بعضیاشونو واقعا بار اوله میبینم یا میشنوم