4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی نتونستم یه لحظه اشو کات کنم:))))))))))))))))))))
"مونلایت-
حتی نتونستم یه لحظه اشو کات کنم:))))))))))))))))))))
دو هفته اخیر خیلی احساسات پیچدرپیچ و گرهخورده و واقعا دردآلودی داشتم
ولی الان با تک تک تار و پود وجودم خوشحالم و حس خوبی نسبت به زندگی دارم
بعضی وقتا زیادی رو خودمون و زیادی رو مشکلات فوکوس میکنیم، شاید فقط نیازه سرمون رو بالا بیاریم و ببینیم که، هِی من تنها نیستم و خیلیای دیگم هستن که دارن رو دریاچه یخ قدم برمیدارن
پس بیخیال فقط بیا زندگی کنیم، بیا قهقهه بزنیم و برقصیم
بیا با بستنی و آب پرتقال به هدف خوشی مست کنیم و بخندیم و بخندیم و بخندیم انقدر که نفس تو ریه حبس بشه و همونجا بمونه
یادم میاد یه عزیزی بهم گفته بود"اصل ِ زندگی همیشه بد و دردآلود نیس، هرچند خالی از درد هم نیس
دقیقا همونجاییه که یاد میگیری تو اوج درد، بلندشی و اونجا قهقهه و لبخند بزنی
تو آرامش خندیدنو که همه میتونن، تو درد قَد راست کردنو کی میتونه؟ "
میبینی؟ میبینی که از پسش براومدم؟ میبینی اینکه "خیلی مونده" دیگه دلیل هراس نیست بلکه دلیل بودن و ادامه دادنمه؟
زندگی بودنه، و من بودم
من عمیقا با همه وجودم بودم
میبینی که من جلو نمیرم تا برسم؟ میبینی که من همین حالاشم رسیدم؟
فکر کنم دوباره منتظرم
پس بیا به بغل کردن تک تک مشکلات ادامه بدیم
نهایتا، میدونی چی میخوام؟ لحظه لحظه زندگی رو، کمتر از لحظه ام داریم؟ اگه باشه اونم میخوام:))))))))))))))))))))))))))))))))))
-اندر احوالات زندگی کردن| 7 آوریل 2022
شخصی که خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم و نمیشناختمش، به ناگهانی ترین حالت ممکن ازم پرسید "برای چی زندگی میکنی؟؟"
هم دلیلی وجود نداره هم دلایل خیلی زیادی وجود دارن
زیادی گُنگ و بغرنجه
من برای چی زندگی میکنم؟
سردرگمی مطلقی که با دیوونگی عجین بشه، نتیجه ای بجز خمیر ِ وجود ِ این جانب مونلایت نخواهد داشت، بیا چاشنی خنده و رقص نیمه شبم بهش اضافه کنیم
هی هی، این خیلی آشنا به نظر میاد، نه؟
_هنوزم میخوای برقصی؟ هنوزم؟
+ هِی چی باعث شد فکر کنی من ممکنه زیر حرفم بزنم؟؟ تا آخرش میخوام برقصم
تا اونجا که میشه بعد تلو تلو خوردن از هیجان روی چمنا دراز کشید و چشما رو بست.
از آخرین بار، خیلی گذشته
ولی هر لحظه در حال تکراره، هر لحظه بیشتر تلالو صدای ِ شناور تو گوشام جولون میدن
و بیخیال
این آخرین باری که ازش خیلی گذشته حدود 7 دقیقه دیگه تموم میشه و دیگه نیازی به تکرار نیس فقط نیاز به بودنه
میبینی از چه راه دوری اومدم؟؟
من آسمونارو شنا کردم به ازای همه روزایی که به همون آسمون خیره شدم این دفعه نگاه نکردم، من لمس کردم
مثل نابینایی که با سُر دادن دست روی صورت و لمسش میخواد تشخیص بده
و همه چیز غریبه است تا وقتی که خط لبخندو تشخیص بده و دستا با سرعت جناب بولت از خط لبخند به سمت چشم ها شیرجه برن و بگن آخ
آخ، آخ که همینه
هفت دقیقه، هفت دقیقه، هفت دقیقه
صبر کن، شیش دقیقه شد؟
-7 دقیقه به لمس | 18 آوریل ِ من
صدای اد شیرنو زیاد میکنم و همینطور که سعی میکنم به این منظره موقتی سر و سامون بدم به ساعت نگاه میکنم و میخندم، دیدی تموم شد؟؟
بعدش خودمو پرت میکنم رو تخت، هنوز صدای بلندگو های دیشب تو گوشم میپیچه و نفسامو حس میکنم و زندم
به نظر میاد که دوباره همه چیز رو رواله
البته اگه سفر ِ کنسل شده رو ندید بگیریم.
اد شیرن هنوز داره از تجربه ترجیح کلابش به بار میگه و من اینجا زیر آفتاب لم دادم و میخوام چشمامو ببندم، ببندم و بزارم آفتاب بغلم کنه
راستی، مجبور نمیشم سلام کنم نه؟؟