از آخرین بار، خیلی گذشته
ولی هر لحظه در حال تکراره، هر لحظه بیشتر تلالو صدای ِ شناور تو گوشام جولون میدن
و بیخیال
این آخرین باری که ازش خیلی گذشته حدود 7 دقیقه دیگه تموم میشه و دیگه نیازی به تکرار نیس فقط نیاز به بودنه
میبینی از چه راه دوری اومدم؟؟
من آسمونارو شنا کردم به ازای همه روزایی که به همون آسمون خیره شدم این دفعه نگاه نکردم، من لمس کردم
مثل نابینایی که با سُر دادن دست روی صورت و لمسش میخواد تشخیص بده
و همه چیز غریبه است تا وقتی که خط لبخندو تشخیص بده و دستا با سرعت جناب بولت از خط لبخند به سمت چشم ها شیرجه برن و بگن آخ
آخ، آخ که همینه
هفت دقیقه، هفت دقیقه، هفت دقیقه
صبر کن، شیش دقیقه شد؟
-7 دقیقه به لمس | 18 آوریل ِ من
صدای اد شیرنو زیاد میکنم و همینطور که سعی میکنم به این منظره موقتی سر و سامون بدم به ساعت نگاه میکنم و میخندم، دیدی تموم شد؟؟
بعدش خودمو پرت میکنم رو تخت، هنوز صدای بلندگو های دیشب تو گوشم میپیچه و نفسامو حس میکنم و زندم
به نظر میاد که دوباره همه چیز رو رواله
البته اگه سفر ِ کنسل شده رو ندید بگیریم.
اد شیرن هنوز داره از تجربه ترجیح کلابش به بار میگه و من اینجا زیر آفتاب لم دادم و میخوام چشمامو ببندم، ببندم و بزارم آفتاب بغلم کنه
راستی، مجبور نمیشم سلام کنم نه؟؟
"مونلایت-
آرامش شب یادم رفته بود:)))))))))))))))))))))
آرامش خیره شدن به ستاره ها و با دست آسمونو تغییر شکل دادن
طبیعتا باید هاتچاکلت هم کنارم میبود تا آرامش تثبیت میشد، ولی کی گفته با آبانار نمیشه مست کرد؟؟ و کی گفته مست کردن آرامش نمیاره؟؟
از خوشی پاتیل شدن خود ِ آرامشه و برای مونلایت معمولا آرامشی از جنس هیجان:))))))))))))
از جنس بیرون گذاشتن قدم ها از یه هتل تو دونگاتر
لمس کردن ماه با چشم درست وقتی رو پله های ورودی هتل کوچیک ِ "دونگاتر" که قراره "یه شهر کوچیک ِ لعنتی ِ وحشتناک تو قرن بیستم باشه" ولی حتی رزالی هم نمیتونه آرامش شبشو منکر بشه
شهری که باید گاو چرون داشته باشه و صدای دوئل توش بپیچه ولی الان فقط آرامش شب ازش مونده.
چون متعلق به یه قرن پیشه، منم میتونم بیام، نه؟؟
خیلی وقته که اینجا نبودم...
تک تک خطوط دیوار و چوبا و سرامیکای کف و همه جا که به طرز عجیبی کوچیک شده دارن بهم میگن که "هی، سنت داره میگذره، حواست هست؟؟ همونی نبود که باور نکردنی بود؟؟ نمیگفتی هیچوقت این اتفاق نمیفته؟؟ خب الان چشماتو باز کن و گذر سن رو با چشم استشمام کن"
یه درد خاصی داره، یه درد عجیب
شایدم درد نیس، شاید غمه
هرچی که هست همون ترش و شیرین و همون شور و شیرینه که میگفتن، مَلَسه.
هرچی که هست مطمئن بودم که برای من اتفاق نمیفته، حداقل نه به این زودی...
از یه طرف میگم دیدی گذشت؟؟ از یه طرف میگم نه، میخوام برگردم و تک تک این لحظه هارو دوباره زندگی کنم:)))))))))))))
آخ، آخ که دلم لک زده دوباره بین این دیوارا نفس بکشم و با خنده هاشون بخندم
بگذریم، منطق ِ لعنتی به تمام معنام میگه که من دیگه متعلق به اینجا نیستم، همون روزی که لبخندای همه بین اشکاشون گم شده بود و هممون اشک شورو مزه مزه میکردیم و قول میدادیم که یه روز دوباره همین جمع همو بغل کنیم، همون روز باید میفهمیدم که هرچقدرم تو آینده تکرار بشه (صد البته که نه به گرمای قبل)، گذشته بر نمیگرده.
الان اینطوریم که فقط "یکی جلوی منو بگیره تا بیشتر از این پایه و اساس همه چیزو زیر پا نزاشتم و خودمو به آشفتگی نزدیک تر نکردم"
ولی این که در عین حال حالم خوبه، اینکه به آشفتگی نزدیکم و حتی گرمای نفسهاش تور پهن میکنه رو پوستم
امان، امان از اینکه من خودم تار و پود تورَم
من خودم ریسنده این هیبیول ِ بی پایانم
خبر از این میده که یه چیزی در عین درست نبودن، بَد درسته. بَدااا
بد.