eitaa logo
"مَعا الی الجنَّه"
467 دنبال‌کننده
84 عکس
41 ویدیو
0 فایل
"مَعا الی الجنَّه" باهم به سوی بهشت🕊 رسانه ی "راهیان نور"واحد خواهران بسیج دانشجویی دانشگاه شهید باهنر کرمان https://eitaa.com/joinchat/4209246561C1af05e7e05
مشاهده در ایتا
دانلود
به یاد دارم زمان اعزام آخرین پسرم یعنی علیرضا، خبرنگاری با من مصاحبه کرد و از من پرسید شما همسرتان در جبهه است؟ گفتم: بله. دوباره سوال کرد: پسر بزرگتان شهید شده و دومین پسرتان در جبهه است؟ پاسخ دادم: بله سوال کرد:الان برای چه به اینجا آمده‌اید؟ گفتم: آمده‌ام سومین پسرم را راهی کنم. سوال کرد:باز هم پسر دارید؟ پسر کوچکم که در آن زمان دو سال داشت را نشانش دادم و گفتم یک دختر هم دارم. پرسید: الان ناراحت نیستید؟ گفتم خیلی ناراحتم. گفت: اگر ناراحت هستید، چرا رضایت دادید که پسر سومتان هم به جبهه برود؟! گفتم: از این ناراحتم که چرا پسر کم دارم و‌ ای کاش به تعداد موهای سرم پسر داشتم و در این راه فدا می‌کردم... بعدها فهمیدم که آن خبرنگار شهید آوینی بود🌱 @moosbat240
به یاد دارم زمانی که دخترم را از زیر قرآن یادگار مادرم رد کردم و کوله اش را به دستش سپردم... حس عجیبی بود ... آشوبی در دلم بود و چشمانم از دلتنگی اش مدام تر میشد ... با گوشه روسری ام اشکم را پاک میکردم تا نبیند و این لحظات خداحافظی غمگین نشود... دخترم را راهی سفری میکردم که ۴۰ سال پیش،با همین قرآن ، مادرم ،بابا را راهی این سفر کرده بود ... از آن روزها دلتنگی های کودکانه ام و اشک هایی که مادرم سعی در پنهان کردنش را داشت تا مبادا در این راه دل کسی بلرزد را به خاطر دارم ... اشک های که نشانه قدرت و شهامت زنانه اش بود ! و هیاهوی مسجد محله را... جایی که بعد از بدرقه بابا آنجا بسته های پشتیانی را میبستیم... حال جگر گوشه ام را راهی این سفر میکنم تا با عطر ایثار قد بکشد،با رزق شهادت رشد کند، نفس های جوانی اش را آنجا معطر کند و به سمت آرمان های مسیر درست زندگی اش گام بردارد... به راهی که میرود ایمان دارم ،همانطور که مادرم ایمان داشت! موقع خداحافظی در آغوشش گرفتم و کنار گوشش زمزمه کردم : از اینجا به بعد ماجرا با توست ...🌱 @moosbat240
هفت زن شدیم و تلاش و پیگیری شبانه روزی را آغاز کردیم. به بیمارستان‏ها می‏رفتیم زخمیان جنگ را تسلی می‏دادیم و دوری مادر و خانواده‏هایشان را با محبت پر می‏کردیم. لباس‏هایشان را می‏شستیم میوه و شیرینی بین آنها تقسیم می‏کردیم و آنهایی که خود نمی‏توانستند غذا بخورند در دهانشان غذا می‏گذاشتیم. کار دیگرمان رفتن به جبهه‏ها بود. از مردم کمک مالی فراوان گرفتیم دولت نیز به ما کمک کرد به جبهه‏ها لباس می‏بردیم و به رزمندگان هدیه می‏کردیم. به خط مقدم می‏رفتیم و در سنگر با آنها غذا می‏خوردیم یک بار 5 هزار نان و پیت حلب خیارشور بردیم ... شهید چمران می‏گفت شما با این کارتان مانند مادر برای بچه‏ها هستید...🌱 @moosbat240
چهار اتوبوس شدیم و راهی گردان تخریب... دو اتوبوس نرسیدند و ما به نیابتشان گام های مان را نظر ظهور کردیم ... هم نفس شدن نفس های مان در آن شبِ تاریک با هوایی که شهدا نفس کشیدند، تصاویر شهدا و شهیده هایی که دیده بودم پیش چشمانم زنده می کرد... همه ی آن مجاهدت ها، مادرانه مقاومت کردن ها و همسرانه صبوری کردن ها... حالا پس از سالها،من اینجا قدم میگذارم و قدم هایم را با آنان همراه میکنم... قدم هایی که استوارتر، با صلابت تر، با بصیرت تر از دیروز همانند بانوان مجاهد این راه برخواهم داشت، برای رسیدن به آرمان های مان... درمسیری که مسیر بندگی است ... و مسیری که مسیر ایثار است، ایثاری که آمیخته با مهر و محبت خواهرانه، مادرانه و بانوانه‌ی من ... و انتهایش نگاه حضرت زینب(س)... از اینجا به بعدماجرا با من است...🌱 @moosbat240
 مادرى که جوان خودش را، عزیز خودش را، دسته ى گل خودش را هجده سال، بیست سال (کمتر، بیشتر ) پرورش داده، با آن محبت مادرانه او را به ثمر رسانده، حالا او را به طرف میدان جنگ میفرستد، که معلوم نیست حتّى جسد او هم برخواهد گشت یا نه. این کجا، رفتن خود این جوان کجا؟ که خوب، این جوان، با شور و هیجان جوانى، همراه با ایمان و روحیه ى انقلابیگرى، حرکت میکند و میرود. کار این مادر، از کار آن جوان اگر بزرگتر نباشد، کوچکتر نیست. بعد هم که جسد او را برمیگردانند، افتخار میکند که بچه ى من شهید شده. اینها چیز کمى است؟ این، حرکت زنانه، حرکت زینبگون در انقلاب ما بود. @moosbat240
آب حوض را خالی کردیم.ته حوض تکه استخوان و پوست و مو بود. حالم بدترشد.چشم هایم تار میدید.از سالن رخت شویی رفتم بیرون.چندمتر دور تر شدم .نشستم روی زمین. روده هایم را توی گلویم حس میکردم. اما بالاخره سبک شدم. دست هایم را رو به آسمان گرفتم و گفتم : "خدایا تورو به آبروی حضرت ابوالفضل بهم توان بده .نزار از خونی که تو راه تو ریخته شده فرار کنم..." برگشتم داخل ،با خانمها صلوات فرستادم و نوحه خواندم تا حالم بهتر شود . @moosbat240
15.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥ببینیم... رزمندگان تا کربلا راهی نمانده... عشق حسین ما را به این وادی کشانده...🌱 @moosbat240
  فرمانده شون حتي كروكي هم كشيد... اينكه بچه‌ام كجا بود، كدوم سنگر بود، بالاي سرش درخت بود. گفت :"رفتيم برانكارد بياريم، ديديم همه رو دارن مي‌زنن. فكه ماسه‌هاي ريز داشت ونمي‌تونستيم راه بريم. اين بچه، خط‌شكن بود، نفر اول گردان مي‌رفت، آرپي‌جي‌زن بود كه موند توي خاك عراق، توي فكه. گفت ممكنه هيچ‌وقت نياد. خيليا موندن اونجا... 300 نفر بيشتر مونده اونجا. حيفه اين بچه به اين خوبي، قبر نداشته باشه. برو مادر، برو ساكش رو ببر بهشت زهرا." ما يه سال صبر كرديم، بعد ساكش رو برديم بهشت زهرا، قبر درست كرديم براش. سالگردش، هفتش، سومش، همه رو گرفتم، نيومد ديگه...🌱 @moosbat240
قدم به قدم که روی رمل های فکه میگذاشتم خاطرات شهدایی را به یاد می آوردم که از اینجا میگفتند...از سختی راهی که داشتند و از شیرینی وصالی که تجربه کردند... خاطرات مادرانی که از دوری فرزند میگفتند و از چشم براهی ای که سالیان سال است طول کشیده... همان ها که جوانشان را میان این رمل ها فدای وطن کردند و فدای راه حق ... زمان برگشت از یادمان به این فکر میکردم که من هم قرار است مادر شوم! قرار است فرزندان این میهن را تربیت کنم... و قرار است همین راه را ادامه دهم... مجاهدانه،مقتدارنه و مادرانه..‌. و از اینجا به بعد ماجرا با من است!🌱 @Mosbat240
سلام و درود خدای توانا و مهربان بر دلهای صبور و پرظرفیت مادرانی که پس از هجرت جگر گوشه‌گان دلبندشان به نشانه‌ئی از پیکر پاک آنان دل بستند و به آن نیز دست نیافتند؛ و با این همه، با شکیبائی و صبوری خود نقشی بی نظیر و استثنائی از خود بر جای نهادند. پاداش این صبر بزرگ، روشنی چشم آنان به مژده‌ی رحمت الهی خواهد بود ان‌شاءالله.🌱 رهبر انقلاب ۹۳/۰۳/۱۷ @Mosbat240