eitaa logo
"مَعا الی الجنَّه"
469 دنبال‌کننده
84 عکس
41 ویدیو
0 فایل
"مَعا الی الجنَّه" باهم به سوی بهشت🕊 رسانه ی "راهیان نور"واحد خواهران بسیج دانشجویی دانشگاه شهید باهنر کرمان https://eitaa.com/joinchat/4209246561C1af05e7e05
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا قرار است که دوستیمان را پررنگ تر رقم بزنیم... خاطراتمان را مرور کنیم ... با اشک ها و لبخند ها،سرآغاز دوستیمان را به تصویر بکشیم و قلم بزنیم... به یاد مادران و همسران و دختران شهدایی که به نیابت از آنها مزار مطهر شهدایشان را زیارت کردیم ... و به یاد بانوانی که زینب وار و زهراگونه مجاهدت کردند و از سرزمینمان بانوانه دفاع کردند ... با آنها بیشتر آشنا شویم و همراه با آنان هم کلام شویم : "ما راینا الا جمیلا"🌱 @moosbat240
سفرنامه"به سوی آسمان"🌱 ✨قسمت اول:شوق دیدار ۱۶ام ۱۷ام و بالاخره ۱۸ام... روز اعزام ما هم رسید. محل افتتاحیه و پذیرش مان حسینیه شهدای گمنام بود.چه از این بهتر ؟! بدرقه ی ما با خود شهدا بود و استقبالمان هم با آنها... مراسم افتتاحیه شروع شد ... سخنران از شهدا میگفت و اینکه ما طلبیده شدیم ،که سفر کنیم به سرزمین عشق... راوی از شهدا میگفت و دلمان را پر از شوق دیدار میکرد... برای پذیرش به بیرون حسینیه رفتیم... ورودی حسینیه ،چندخانم پشت میز نشسته بودند و کارت های اعزام مان را تحویل می‌دادند. به سمت یکی از آنها رفتم ،با لبخند اسمم را پرسید و داخل کارت ها مشغول گشتن و پیدا کردن نام من شد. کارتی که تحویل گرفتم طراحی جالب و متفاوتی داشت... نام و تصویر یکی از بانوان مجاهد ایرانی روی کارت حک شده بود. اسمش برایم آشنا نبود، کنجکاو بودم بدانم که او کیست؟! از خانمی که کارت را تحویلم داد پرسیدم که آیا درباره او می دانید؟ مجدد لبخندی زد و گفت عجله نکن، تو # همسفر_ شهیده_ هایی در این سفر فرصت آشنایی با این بانو را داری! جلو تر که رفتم هم همه هازیاد تر شد، خیلی‌ها می‌خواستند با دوستانشان در یک اتوبوس باشد و تمام تلاششان را می کردند تا این جابه‌جایی‌ها اتفاق بیفتد. بعضی ها آرام و بیخیال منتظر اعلام حرکت بودند. عده‌ای دیگر مشتاق و منتظر مدام ساعت حرکت را سوال میکردند... آخر از ساعتی که قرار بود حرکت کنیم گذشته بود و همه به نوعی خسته شده بودند. خادمان سعی داشتند که زائرین از این ساعات مانده به حرکت استفاده کنند ...درمورد سفر و شرایطش توضیح میدادند ،روایت میکردند... همه بیقرار بودند و مشتاق! مشتاق رسیدن به افلاکیان ... صدای اذان که به گوشمان رسید ...همه صف بستیم و به دیدار یار شتافتیم... این نماز جماعت انگار متفاوت بود، خالصانه و از جنس شهدا بود ... سلام نمازمان را که دادیم ،با دعای فرج راهی شدیم... بسم رب الشهداء و الصدیقین... سفر به سوی نور آغاز شد ... @moosbat240
سفرنامه"به سوی آسمان"🌱 ✨قسمت دوم: شرف المکان بالمکین... ۱۹ ام اسفندماه دم دم های غروب بود و ما کماکان در اتوبوس بودیم. با چند نفر از همسفرها رفیق شده بودم ... گرم صحبت بودیم و به خاطره بامزه یکی از بچه ها گوش میدادیم. خلاصه که سرگرم احوالات خودمان بودیم که خانمی میکروفون به دست گرفت و میان اتوبوس آمد ... بچه ها میگفتند که راوی اتوبوس هستندو قرار است درمورد یادمان هایی که میرویم برایمان صحبت کنند . بعد از احوال پرسی ای کوتاهی، یکی از بچها سوال کرد که: کجا میرویم؟! پاسخی که خانم راوی داد برایم دلنشین بود... « رفقا کسی میدونه "شرف المکان بالمکین" یعنی چی؟! یعنی "اعتبار مکان ها به انسانهایی که در آنها زیسته اند." همین چند دقیقه قبل که مسئول اتوبوس گفتند ان شاء الله امشب دوکوهه اسکان داریم، یکی از رفقا سوال کرد: دوکوهه کجاست؟! با خودم گفتم چه جوابی بدهم؟! بگویم دوکوهه پادگانی در نزدیکی اندیشمک... و بعد سکوت کنم؟! جواب دادن به این سوال به این راحتی ها نیست! "دوکوهه" پادگانیست که سال های سال با شهدا زیسته، با بسیجی ها! و همه ی سِّر مطلب همینجاست! اگر شهدا و بسیجی ها نبودند، آنچه که می ماند یک پادگان بزرگ با ساختمان های معمولی و زمینی خشک و نم دار و درختان سر به فلک کشیده... اما دوکوهه از مناجات شهدا در دل شب روح گرفته !روحی جاودان! این پادگان نماد یک انتظار مقدس است... زمان جنگ، نیروها در این پادگان آموزش می‌دیدند، سازماندهی می‌شدند و آماده اعزام به مناطق عملیاتی بودند... اکنون این پادگان مهیاست برای جهادگران امام زمان (عج). همانطور که سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی گفتند: « دوکوهه! آیا دوست داری که پادگان یاران مهدی نیز باشی؟! پس منتظر باش...» رفیق باید همت کنی تا به راز نهفته دوکوهه پی ببری! دوکوهه، عطر نفس های حاج ابراهیم همت رو با خودش همراه دارد؛ ونماز در حسینیه حاج همت حال و هوای دیگری...» صحبت های راوی تمام شده بود و همه در تکاپوی جمع کردن وسایل و پیاده شدن بودند. یک جمله از روایت راوی در ذهنم تکرار میشد... "این پادگان نماد یک انتظار مقدس است!" @moosbat240
سفرنامه"به سوی آسمان"🌱 ✨قسمت سوم: شب است و سکوت است و ماه است و من! در دل تاریکی شب، قدم گذاشتیم در مسیر... تاریکی مطلق بود، تاچشم کار می‌کرد سیاهی بود وبس. حقیقتا کمی هم ترسناک بود... آن موقع شب در بیابان! به سمت مکانی میرفتیم که نامش را میگفتند "گردان تخریب"! قبلا درباره اش شنیده بودم اما امشب داشتم یک روایت کامل را می دیدم. از راوی شنیده بودم که: "نزدیکی های پادگان دوکوهه گردانی مستقر بوده به اسم گردان تخریب! جوانان عزیز ما در این گردان، هرجا که مانعی سد راه بوده و مسیر قابل عبور نبوده... مسیر رو هموار میکردن تا رفقاشون بتونن به راحتی پیش روی کنند. به عبارتی اون موانع رو تخریب میکردن! از "اخلاص عمل" این جوانها قلم توان نوشتن ندارد! تصور کن، یک نفر به درجه ای رسیده باشد که روی سیم خاردار بخوابد تا دوستانش با قدم گذاشتن بر پیکر او بتوانند به مسیر خود در شب عملیات ادامه دهند... و او حتی یک آخ کوچک هم نگوید، که مبدا عملیات لو برود! رسیدن به این جاها که اتفاقی نیست! میگن که بچه های گردان تخریب چند کیلومتر دور از پادگان وسط بیابون ، جایی مثل قبر برای خودشون درست میکردن و تا سحر اونجا با خدا راز و نیاز میکردن و طلب استغفار! ‌اونا اینجوری نفس سرکش شون رو تخریب میکردن... و اما حالا اینجا تبدیل شده به حسینیه شهدای تخریب!" یاران مهدی، قدم به این حسینیه می گذارند و تخریب میکنند... " هرچه وابستگی و تعلق به این دنیاهست را..." @moosbat240