مشکل فتاده با یار، کارم چو صبح و خورشید
با او نمیتوان بود بی او نمیتوان زیست
#نجیب_کاشانى
- @Moqlgh
به سراغ من اگر میآیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدکهایی است
که خبر میآرند، از گل وا شده دورترین بوته خاک
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر میآیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
#سهراب_سپهری
- @moqlgh
هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق!
قایقی در طلب موج به دریا پیوست
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد؛
شاید عشق!
شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد
میتوان سوخت اگر امر بفرماید عشق
پیلهی رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت! به پروانه نمی آید عشق!
#فاضل_نظری
- @Moqlgh
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای سادهی سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانههای خستهی غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنهی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچهی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازهی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
#قیصر_امین_پور
- @moqlgh
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد؟
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
#حافظ
-@Moqlgh
گفتم که خدا اگر بخواهد بشود
عمرا سر راه عشقمان سد بشود
هنگام دعا تمام حرفم شده بود
از عمق دلت هرچه برآید بشود
ماندم که شَوم دلیل آرامش تو
مُردم وَ نشد هرآنچه باید بشود
رفتم جگرم نسوزد از دست غمت
اصلا به درک حالم اگر بد بشود
گورِ پدر دلی که باعث شده بود...
حساسیتم زیادی از حد بشود
هر خط بریده ای عذابم می داد
ترسیدم از اینکه خط ممتد بشود
آهسته گذشتم از خیابان دلت
بی آنکه خیالم از سرت رد بشود
ترسیدم از این قصه و پایان بدش
از آنچه نمی باید و شاید بشود...(:
#شیوا_صالحی
- @Moqlgh
به نسیمی همة راه به هم میریزد
كی دل سنگ تو را آه به هم میریزد
سنگ در بركه میاندازم و میپندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم میریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه میماند و ناگاه به هم میریزد
آنچه را عقل به یك عمر به دست آورده است
عشق یك لحظه كوتاه به هم میریزد
آه، یك روز همین آه تو را میگیرد
گاه یك كوه به یك كاه به هم میریزد
#فاضل_نظری
- @moqlgh
ای تو در رگهای احساسم شبیه رود جاری
چون من آیا در گلوی لحظه هایت بغض داری؟
این منم چون قاب خالی پوچ و بی معنا تو اما
در کتاب شعر هستی یک غزل یک شاهکاری
شاخه هایم را مکن وابسته ات, یک روز پاییز
چون اقاقی ها مرا ای رهگذر جا می گذاری
امشب از دلشوره ی من از سکوتت خوب پیداست
میروی و قوی چشمم را به دریا می سپاری
میروی سنجاب مخمل پوش زیبا تا بماند
بر درخت خشک جانم, نقش قلبی یادگاری
#محسن_سرمچ
- @moqlgh