میان خوف و رجا، حالتی است عارف را
که خنده در دهن و گریه در گلو دارد..
#صائب_تبریزی
- @moqlgh
عقل اگر میخواهد از دردهای منطق بگذرد
باید از خیر تماشای حقایق بگذرد ..
#فاضل_نظری
- @moqlgh
همه را غیر تو ای کاش رها میکردم
کاش یک بار فقط کار بجا میکردم
پیش من بودی و من بودم و تو! میبایست
حق لب های تو را خوب ادا میکردم
در من انگار کسی میل به آغوشت داشت!
عقل میگفت حرام است و حیا میکردم(:
باید از جادهی زیبای تنت میرفتم
راه را کاش که از چاه سوا میکردم
عطرت افتاد به جانم! تو نمیدانی که
در خیالم چه گذشتهست و چه ها میکردم
دست من بود به خونخواهی عشقت بیشک
عقل را یک تنه از ریشه جدا میکردم
کاش پیچک شده بودم به تو میپیچیدم
جایش اما همهی عمر صفا میکردم
هرچه باریدم و گفتم تو فقط خندیدی
داشتم سفرهی دل پیش تو وا میکردم!
#محمد_فرخطلب
- @Moqlgh
در بیابان جنون سرگشتهام چون گردباد
همرهی باید مرا مجنون صحرا گرد کو؟
#رهی_معیری
- @moqlgh
عشق مدتھاست این روحِ سراسر درد را
برده بر بامجنون و نردبان برداشته..!
#حامد_عسکری
- @moqlgh
کنارت چقدر حال من بهتره
از اون حالی که این روزا میشه داشت
اگه دنیا هر چی که داشتم گرفت
ولی دستتو توی دستام گذاشت
بگو تا کجا میشه همدست بود
تو راهی که بیراهه همپای ماست
تو صبحی که تاریکتر از شبه
تو این شب که کابوس رویای ماست
با چشمات پر کن نگاه منو
که یه عمره از وهم خالیتره
حقیقیترین لحظههامو ببین
که از آرزو هم خیالیتره
بگو تا کجا میشه هم دست بود
تو راهی که بیراهه همپای ماست
تو صبحی که تاریکتر از شبه
تو این شب که کابوس رویای ماست
#افشین_یداللهی
- @moqlgh
گر که منظور تو زیبائی ماست
هر طرف چهرهٔ زیبائی هست
پا به هرجا که نهی برگ گلی است
همه جا شاهد رعنائی هست
#پروین_اعتصامی
- @moqlgh
از دختران صومعهها بیگناهتر
لبخند میزنی رخت از ماه ماهتر
از بعد دیدن مژههای شما شدهاست
تصویرهای دور و برم راه راهتر
با من بمان کنار تو کاری کنم عزیز
از سیب چیدن پدرم اشتباهتر
سرمه بکش به چشم که مشتاقِ رفتن است
زندانیات به دخمهی از شب سیاه تر
در شهرتان نگرد که پیدا نمیکنی
از من غریب و بیکس و بیسرپناهتر
سربازها یکی یکی از پا در آمدند
اشکی نکرد گوشه چشمانِ شاه؛تر
#حامد_عسکری
- @moqlgh
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گَهی می سوزدم گَه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم..
#هوشنگ_ابتهاج
- @Moqlgh