| مُغْلقْ |
نوعی ``خستگی و فرسودگی عمیق`` ناگهان سراتاسر بدن او را گرفت. 📚و سپس هیچکس آنجا نبود #آگاتا_کریستی -
خستگی و فرسودگی ناگهانی
بین کارهای روزمره....
منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم
آنقَدَر گریه نمودم که خرابش کردم..
#فرخی_یزدی
- @Moqlgh
عجب شکسته دل و زار و ناتوان شدهام
چنان که هجرِ تو میخواست، آنچنان شدهام..
#هلالی_جغتایی
- @Moqlgh
همچو پروانه جگر سوختهای میباید
که زِ خاکسترِ ما بوی محبت شِنَود!
#صائب_تبریزی
- @Moqlgh
غمت نشست به جانم، جنون از آب درآمد
گریستم دوسه پلکی و خون از آب درآمد...
#حسین_دهلوی
- @Moqlgh
چنان دل بستهام کردی که با چشم خودم دیدم
خودم میرفتم اما سایهام با من نمیآمد
#بنیامین_دیلم
- @Moqlgh
منتکشِ تاثیر وفائیم که آخر
این شیوه عیان ساخت عیارِ دگران را...
#غالب_دهلوی
- @Moqlgh
سوختهٔ فراق را وحشت روزِ حشر نیست
روزِ وداع بر سرم هر دو جهان خراب شد..
#ابراهیم_روزبهانی
- @Moqlgh
به سکوت خو میگرفت و آنقدر بیحضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند.انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد ...
📚سمفونی مردگان
#عباس_معروفی
- @Moqlgh
ما هرگز از آنچه نمیدانستیم و از کسانی که نمیشناختیم ترسی نداشتیم
ترس،سوغات آشنایی هاست...!
#نادر_ابراهیمی
- @Moqlgh