eitaa logo
| مُغْلقْ |
357 دنبال‌کننده
249 عکس
81 ویدیو
0 فایل
[🖤📓‌‌] مُغْلَقْ: بسته و نامفهوم... - زندگیت توی چۍ خلاصہ میشه؟! + شعر! . میخونیم: https://abzarek.ir/service-p/msg/2523814 حمایتی نداریم!
مشاهده در ایتا
دانلود
جز آه نمی آید از این قلب پُر از درد اینقدر مَزن چنگ به سازی که شکسته است - @Moqlgh
چون کنم درد تو پنهان؟ که ز بسیاریِ ضعف گرهِ گریه ز بیرون گلویم پیداست... - @Moqlgh
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- هر که در ماه زندگی بکند، رنگِ مهتاب را نمیبیند! - @Moqlgh
اَلا اِی باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را تو آزادی و خَلقی در غم رویت گرفتاران! - @Moqlgh
پرندگانم را آزاد کردم زیرا فهمیدم نداشتن تنها راه از دست ندادن است... - @Moqlgh
حقیقت داره، دوستی‌ها به راحتی فراموش میشن !
...
| مُغْلقْ |
حقیقت داره، دوستی‌ها به راحتی فراموش میشن !
ز سنگ جور تو بی‌مهر و بی‌وفا ای‌ دوست دلم شکسته شد اما چه بی‌صدا ای دوست؛ منم که یک سر مویت به عالمی ندهم ولی تو داده‌ای آسان ز کف مرا ای دوست! تو قدر دوست چه دانی که هست گوهر عشق به پیش چشم تو بی قدر و بی‌بها ای دوست کمال عشق بود اعتماد و یکرنگی به سوء ظن مشکن رونق صفا ای دوست من از تو شکوه به بیگانگان نخواهم برد که آشنا نکند شکوه ز آشنا ای دوست... - @Moqlgh
ای دل که بی‌گدار به آبی نمیزدی بی‌قایقت میانه‌ی دریا چه میکنی؟ - @Moqlgh
پشتِ رُل ساعتِ حدودن پنج، شاید پنج و نیم داشتم یک عصر برمی‌گشتم از عبدالعظیم از همان بن‌بستِ باران خورده پیچیدم به چپ از کنارت رد شدم آرام گفتی: مستقیم؟! زُل زدی در آینه اما مرا نشناختی این منم که روزگارم کرده با پیری گریم رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم بختِ بد برنامه موضوعش تغزل بود و عشق گفت مجری بعدِ " بسم الله الرحمن الرحیم" : یک غزل می‌خوانم از یک شاعرِ خوب و جوان خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم: " سعی من در سر به زیری بی‌گمان بی‌فایده ست تا تو بویِ زلفها را میفرستی با نسیم" شیشه را پایین کشیدی، رِند بودی از نخست زیر لب گفتی خوشم می‌آید از شعرِ فخیم موج را تغییر دادم، این میان گفتی به طنز "با تشکر از شما راننده‌ی خوب و فهیم" گفتم آخر شعرِ تلخی بود ، با یک پوزخند گفتی اصلا شعر می‌فهمید !!!؟ گفتم؛ بگذریم - @Moqlgh
عقل و دل روزی زهم دلخور شدند هر دو از احساس نفرت پر شدند دل به چشمان کسی وابسته بود عقل از این بچه بازی خسته بود حرف حق با عقل بود اما چه سود پیش دل حقانیت مطرح نبود دل به فکر چشم مشکی فام بود عقل آگاه از خیال خام بود عقل با او منطقی رفتار کرد هرچه دل اسرار عقل انکار کرد کش مکش مابین شان شد بیشتر اختلافی بیشتر از پیش تر عاقبت عقل از سر عاشق پرید بعدازآن چشمان مشکی راندید تا به خود آمد بیابان گرد بود خنده بر لب از غم این درد بود - @Moqlgh