جز آه نمی آید از این قلب پُر از درد
اینقدر مَزن چنگ به سازی که شکسته است
#فاضل_نظری
- @Moqlgh
چون کنم درد تو پنهان؟
که ز بسیاریِ ضعف
گرهِ گریه ز بیرون گلویم پیداست...
#طالب_آملی
- @Moqlgh
پرندگانم را آزاد کردم
زیرا فهمیدم
نداشتن
تنها راه از دست ندادن است...
#گروس_عبدالملکیان
- @Moqlgh
| مُغْلقْ |
حقیقت داره، دوستیها به راحتی فراموش میشن !
ز سنگ جور تو بیمهر و بیوفا ای دوست
دلم شکسته شد اما چه بیصدا ای دوست؛
منم که یک سر مویت به عالمی ندهم
ولی تو دادهای آسان ز کف مرا ای دوست!
تو قدر دوست چه دانی که هست گوهر عشق
به پیش چشم تو بی قدر و بیبها ای دوست
کمال عشق بود اعتماد و یکرنگی
به سوء ظن مشکن رونق صفا ای دوست
من از تو شکوه به بیگانگان نخواهم برد
که آشنا نکند شکوه ز آشنا ای دوست...
#طلعت_بصاری
- @Moqlgh
| مُغْلقْ |
ز سنگ جور تو بیمهر و بیوفا ای دوست دلم شکسته شد اما چه بیصدا ای دوست؛ منم که یک سر مویت به عالم
آخ :) ....
[ دلم شکسته شد اما چه بیصدا ای دوست ]
ای دل که بیگدار به آبی نمیزدی
بیقایقت میانهی دریا چه میکنی؟
#معین_دهاز
- @Moqlgh
پشتِ رُل ساعتِ حدودن پنج، شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمیگشتم از عبدالعظیم
از همان بنبستِ باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام گفتی: مستقیم؟!
زُل زدی در آینه اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم
رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم
بختِ بد برنامه موضوعش تغزل بود و عشق
گفت مجری بعدِ " بسم الله الرحمن الرحیم" :
یک غزل میخوانم از یک شاعرِ خوب و جوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:
" سعی من در سر به زیری بیگمان بیفایده ست
تا تو بویِ زلفها را میفرستی با نسیم"
شیشه را پایین کشیدی، رِند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم میآید از شعرِ فخیم
موج را تغییر دادم، این میان گفتی به طنز
"با تشکر از شما رانندهی خوب و فهیم"
گفتم آخر شعرِ تلخی بود ، با یک پوزخند
گفتی اصلا شعر میفهمید !!!؟
گفتم؛
بگذریم
#کاظم_بهمنی
- @Moqlgh
عقل و دل روزی زهم دلخور شدند
هر دو از احساس نفرت پر شدند
دل به چشمان کسی وابسته بود
عقل از این بچه بازی خسته بود
حرف حق با عقل بود اما چه سود
پیش دل حقانیت مطرح نبود
دل به فکر چشم مشکی فام بود
عقل آگاه از خیال خام بود
عقل با او منطقی رفتار کرد
هرچه دل اسرار عقل انکار کرد
کش مکش مابین شان شد بیشتر
اختلافی بیشتر از پیش تر
عاقبت عقل از سر عاشق پرید
بعدازآن چشمان مشکی راندید
تا به خود آمد بیابان گرد بود
خنده بر لب از غم این درد بود
#وحید_عاملی
- @Moqlgh