یار را در بر گرفتن کی فراموشم شود؟
کی رود از یادِ کس چیزی که از بر میکند!
#عالی_شیرازی
- @Moqlgh
دلبری از تو بعید است تو خود زیبایی
که روا نیست پس از معجزه جادو کردن...
#سعید_صاحبعلم
- @Moqlgh
تو به دادم برس ای عشق که با این همه شوق
چاره جز آنکه به آغوش تو بگریزم نیست!
#فریدون_مشیری
@Moqlgh
مدعی نیستم اما هنری بهتر از این؟
که همانی که کسی حدس نمیزد شدهام...
#محمدعلی_بهمنی
- @Moqlgh
شبی دارم چراغانی،
شبی تابیدنی امشب
دلی نیلوفری دارم،
پری بالیدنی امشب
مشام شب پر ازبوی خوش محبوبه های شب
شبی شبدر
شبی شب بو
شبی بوییدنی امشب
#قیصر_امین_پور
- @Moqlgh
خلوتِ وصلِ تو جای دگرانست دریغ
کاش بودم منِ دلخسته بهجای دگران
#هلالی_جغتایی
- @Moqlgh
نمیآید به چشمم هیچکس غیر از تو این یعنی
به لطفِ عشق تمرین میکنم یکتا پرستی را...
#فاضل_نظری
- @Moqlgh
بعد عمری مات بودن در زمین، فهمیده ام
بردن از تقدیر در قانون این شطرنج نیست
#حسین_دهلوی
- @Moqlgh
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریدهام
امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیدهام
من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیدهام
از کاسهٔ استارگان وز خوان گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسهها لیسیدهام
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیدهام
در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیدهام
مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییدهام
چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیدهای من صدصفت گردیدهام
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام
تو مست مست سرخوشی من مست بیسر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بیدهان خندیدهام
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بیدام و بیگیرندهای اندر قفس خیزیدهام
زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیدهام
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهام
چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیدهام
پوسیدهای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیدهام
نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبهها پوشیدهام
پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیدهام
تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیدهام
عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیدهام
خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییدهام
هر غورهای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بیلذتی در خویشتن چغزیدهام
- غزل شمارۀ 1373
#مولانا
- @Moqlgh