eitaa logo
| مُغْلقْ |
357 دنبال‌کننده
249 عکس
81 ویدیو
0 فایل
[🖤📓‌‌] مُغْلَقْ: بسته و نامفهوم... - زندگیت توی چۍ خلاصہ میشه؟! + شعر! . میخونیم: https://abzarek.ir/service-p/msg/2523814 حمایتی نداریم!
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌آید به چشمم هیچکس غیر از تو این یعنی به لطفِ عشق تمرین میکنم یکتا پرستی را... - @Moqlgh
بعد عمری مات بودن در زمین، فهمیده ام بردن از تقدیر در قانون این شطرنج نیست - @Moqlgh
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده‌ام از کاسهٔ استارگان وز خوان گردون فارغم بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون دامان خون آلود را در خاک می مالیده‌ام مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون یک بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا زیرا از آن کم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم تو عاشق خندان لبی من بی‌دهان خندیده‌ام من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن بی‌دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده‌ام پوسیده‌ای در گور تن رو پیش اسرافیل من کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده‌ام نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن مانند طاووسی نکو من دیبه‌ها پوشیده‌ام پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده‌ام تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده‌ام عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده‌ام خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده‌ام هر غوره‌ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا کز خامی و بی‌لذتی در خویشتن چغزیده‌ام - غزل شمارۀ 1373 - @Moqlgh
خاک من زنده به‌ تأثیر هوای‌ لب توست سازگاری نكند، آب و هوای دگرم... - @Moqlgh
برگی شده، افتاده ام از شاخه به کویی چون باد مرا می بَری، امّا به چه سویی؟ این چیست که جذبش شده ام! موی تو؟ هرگز! دلبستگی آن نیست که بسته ست به مویی! ای غنچه که در عمق دلم ریشه دواندی عشقی و عجب نیست که از سنگ برویی! من با تو چه باید بکنم عشق گریزان با صید چه باید بکند ببر ِ پتویی ... میخواهی ام اما به چه عنوان؟ به چه منطق؟ میخواهم ات اما به چه قیمت؟ به چه رویی؟ من بغض تو هستم، چه بباری چه نباری من راز تو هستم، چه بگویی چه نگویی - @Moqlgh
عاقبت با یک غزل، او را هوایی میکنم بعدِ عاشق کردنش، خود را فدایی میکنم گفته اند او عاشقِ شعر است و شاعر پیشگی با همین ترفند، از او دلربایی میکنم من که "شاعر" نیستم، اما به عشقِ او چنین در میانِ دوستان، "شاعر نمایی" میکنم !! قلب او سنگی ست، من میکوبمش با شعر ناب کعبه ای می سازم از آن و خدایی میکنم او طلسمم کرده با آن چشم های آبی اش شعر میخوانم، نگاهش را گدایی میکنم من به اعجاز "غزل" بر قلب ایمان دارم و آخرش هم با "غزل" او را هوایی میکنم - @Moqlgh
روی در روی و نگه در نگه و چشم به چشم حرف ما با تو چه محتاج زبان است امروز؟! - @Moqlgh
خموش و گوشه نشینم  مگر نگاه توأم لطیف و دور گریزی مگر خیال منی چو آرزو به دلم خفته ای همیشه و حیف که آرزوی فریبندهٔ محال منی - @Moqlgh
غافلی از حال دل؛ ترسم که این ویرانه را دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند - @Moqlgh
باز دارد می رود چاهی بنا سازد على مرد وقتی گریه دارد زود خلوت می کند.. - @Moqlgh
ای کاش نسیمی بِوَزد بر تنِ داغم تا بلکه بدانی که چه در قلب زغال است تکرار کن ای عقل ، تو هم گفته ی دل را : برگشتن از این عشق محال است ، محال است - @Moqlgh