گفتم خیال وصلت؟ گفتا بخواب بینی
گفتم مثال رویت؟ گفتا در آب بینی
گفتم بهخواب دیدن زلفت چگونه باشد
گفتا که خویشتن را در پیچ و تاب بینی
#سلمان_ساوجی
- @Moqlgh
| مُغْلقْ |
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت هنگا
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشورهی ما بود ، دلآرام جهان شد ؛
- @Moqlgh
باز هم نصف شب و تاب و تبی تکراری
دلبرم! همنفسم باز تو هم بیداری؟
گل شب بوی غزل ریز! مزاحم نشوم!
وقت داری کمی از روی غمم برداری؟
می شود دست به بغضم بکشی؟ بی زحمت!
می شود گوش به آهنگِ دلم بسْپاری؟
"یک نفر آدمم و چند نفر غمگینم"
خسته ام، خسته از این زندگیِ اجباری!
شده مخروبه بنایِ دلِ کج بنیادم!
شاعری را چه به وصله زدن و معماری!
خسته ام، منتظرِ معجزهء تازه ایَم
تو بیایی به دلم دینِ نُویی می آری!
کاش! پایانِ غمِ من به خودت ختم شود
کاش! شیرین شود این درد و غمِ تکراری
#عقیل_پورجمالی
- @Moqlgh
به غیر از بوسه کز تکرار رغبت را کند افزون
کدامین قند را دیگر مکرر میتوان خوردن؟
#صائب_تبریزی
- @Noqlgh
غم فقط اونجا که محمود درویش به معشوقهاش گفته بود:
مرا برگردان به حالی که قبل تو بودم و
بعد ترکم کن...
#محمود_درویش
- @Moqlgh
انگشت به لب مانده ام از قاعده عشق
ما یار ندیده تب معشوق كشيديم..
#صائب_تبریزی
- @Moqlgh
دَر چنان حالَم ؛ اگر مَجنون بِبینَد حالِ مَن
آن چنان گِریَد به حالَم ؛ لِیلی از یادَش رَوَد...
#راحم_تبریزی
- @Moqlgh
ما سالهاست خیمه به دَشتِ جُنون زدیم
بیچاره عقل بر سَرِ سودای دیگری است...
#ارفع_کرمانی
- @Moqlgh
سخت است که یادش بدهی پر بگشاید
آخر برود در پی با غیر پریدن...
#سیدتقی_سیدی
- @Moqlgh
در نجف بودیم و باز از او نجف میخواستیم
عقل حیران بود از آنچه عشق با ما می کرد
- @Moqlgh
ما اختیار خویش به دست تو دادهایم
خواهی بدوز سینهی ما خواه چاک کن
#تسلیم_شیرازی
- @Moqlgh
روزی خبر آمد که فُلان تاجِر مُرد
از آن همه داشت ، یک کفن با خود بُرد
عمری به خِساست فقط اندوخت ؛ نخورد
یک دانه نبخشید ، فقط کیسه شِمُرد
راننده تاجر که عجب آقا بود
خوش سیرتو خوش قامتو خوش آوا بود
با همسر تاجر که زنی زیبا بود
مجنون شد و او نیز به وِی لیلا بود
بر تاجر از این جهان فقط حِرص رسید
دارایی او به همسرش اِرث رسید
راننده او به بهترین کیس رسید
کندویِ عسل قُلُمبه بر خِرس رسید
پرسید زِ راننده یکی ، هان چه خبر؟
از حالِ دلت ، حسِ درونت چه خبر؟
از این همه اموالِ فُزونت چه خبر؟
ارباب شدی ، زِ چند و چونت چه خبر؟
گفتا به خیالم که در این چندین سال
من کارگرِ تاجرَم ؛ اما اِمسال
فهمیده ام آن رویِ وَرَق نیست مَحال
او کارگرم بوده و من وعده فال
تاجر نخوری کرد ، که من خوش باشم
اَنبار پُری کرد ، که من خوش باشم
کارِ شُتُری کرد ، که من خوش باشم
حتی ...کرد ، که من خوش باشم
مالی که تو جمع کردی از خیر و زِ شر
بعد از تو برایت ندهد هیچ ثَمَر
تقسیم شود بینِ سه تن راهگذر
شویِ زن و جُفتِ دُخ و همخواب پسر
#امیرعباس_کریمی
- @Moqlgh