غافل از اینکه خودت همراه من میسوختی
از حسادت آتشی در قلب من افروختی
هر زمان که بر خلاف میل تو حرفی زدم
با سکوت خیره ات لبهای من را دوختی
گفته چشمت بارها درب خروج از آن ور است
از «جدایی من نمیدانم چه چیز اندوختی؟!
هم پدر هم مادرت عشاق خوبی بوده اند
این همه بی عشقی ات را از کجا آموختی؟!
توی این آشفته بازاری که نامش «زندگی» است؛
روی دستت ماندم آیا؟ یا مرا نفروختی؟!
«رابطه از دید تو یک بازی لی لی شده؛
منتظر هستی بسوزم تا بگویی: «سوختی»!
#اصغرعظیمی_مهر
- @Moqlgh
ز نامردان علاجِ دردِ خود جُستن بدان مانَد
که خار از پا برون آرَد کسی با نیشِ عقربها!
#صائب_تبریزی
- @Moqlgh
گَردی دگر بلند نمیگردد از نفَس
تعمیر میرمد ز بنای خرابِ ما
#بیدل_دهلوی
- @Moqlgh
اگرچه خستهام از دردِ بیکران خودم
رها کنید مرا با غمِ نهانِ خودم
به دشمنانِ قسم خورده، احتیاجی نیست
که دشنه میخورم از دست دوستان خودم
چو رنج بوده فقط سهمم از جهانِ شما
خوشا به کنجِ اتاقم، خوشا جهانِ خودم
که کیمیای سعادت، سکوت بود، سکوت
چه زخمها که نخوردم من از زبانِ خودم
شراب نیز به دردم نمیدهد تسکین
مگر که زهر بریزم به استکانِ خودم
اگر که مرگ فقط چارهی من است، چه باک؟
به مرگِ خویش کنون راضیام، به جانِ خودم
#سجادرشیدی_پور
- @Moqlgh
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد!
#حامد_عسکری
- @Moqlgh