نه غزل نوشته بودم
نه ترانه ای سُرودم
که به حُرمت سکوتم
تو به دیدنم بیایی ...
#فریدون_مشیری
- @Moqlgh
تو به من خندیدی و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم..
باغبان از پی من تند دوید!!
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک..
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم..
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت!!
#حمید_مصدق
- @Moqlgh
زندگی من
فقط تا آنجا که مربوط به اوست، جالب است.
اگر او نبود من هیچ بودم...
#بزرگ_علوی
- @Moqlgh
ای خفته در مزار سر از خاک کن برون
احوال چاکران تو بعد از تو درهم است
#محمد_سهرابی
#رهبر_شهید
- @Moqlgh
وقتی که حرف رفتنت حسرت به جانم میدهد
چشمم خبر از وسعت درد نهانم میدهد
گفتی که مجبوری و من اجبار را فهمیدهام
تاوان اجبار تو را صبر و توانم میدهد؟
روزی برای دخترت تعریف کن حال مرا
آخر کسی از نسل تو مرهم نشانم میدهد
گفتی چه آمد بر سرت گفتم که تو گفتم که تو...
نام تو هر جا میرسد لکنت زبانم میدهد
صد سال باید بگذرد تا من فراموشت کنم
اصلا بگو داغ تو تا آنجا امانم میدهد؟
هنگام دفنم آمدی بین جماعت دیدمت
در حین تلقین بغض تو دارد تکانم میهد
#هادی_معراجی
- @Moqlgh
کبوتر را گفتند:
چون است که تو دو بچه بیش برنیاری
و چون مرغِ خانگی، بر بیشتر از آن قدرت نداری؟
گفت: بچهی کبوتر غذا از حوصلهی(چینهدان) پدر و مادر بخورد و جوژهی (جوجهی) مرغِ خانگی، از هر مزبلهای بر رهگذر. (از هر آشغالی که در راه افتاده است)
از یک حوصله(چینهدان)، غذای دو بچه بیش نتوان داد
و از نیم مزبله، درِ روزی بر هزار جوژه توان گشاد.
خواهی که شوی حلال روزی
همخانه مکن عیالِ بسیار
دانی که درین سراچهی تنگ
حاصل نشود حلالِ بسیار
بهارستان
#جامی
- @Moqlgh