eitaa logo
| مُغْلقْ |
376 دنبال‌کننده
254 عکس
87 ویدیو
0 فایل
[🖤📓‌‌] مُغْلَقْ: بسته و نامفهوم... - زندگیت توی چۍ خلاصہ میشه؟! + شعر! . میخونیم: https://abzarek.ir/service-p/msg/3523059 حمایتی نداریم! . من؟ @Thelake27
مشاهده در ایتا
دانلود
داد چشمان تو در کشتن من دست به هم فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم هر یک ابروی تو کافی ست پی کشتن من چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم شیخ پیمانه شکن توبه به ما تلقین کرد آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت زلف او باز شد و کار مرا بست به هم مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال که خم گیسوی او بافته چون شست به هم دست بردم که کشم تیر غمش را از دل تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست به هم هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد، «وصال»! غیر «آسودگی» و «عشق» که ننشست به هم... - @Moqlgh
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را میشود از حافظه‌ آب گرفت؟ - @Moqlgh
از زاهد بی مغز مَجو معرفت عشق کَف از دل دریا چه خبر داشته باشد - @Moqlgh
"بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم" "همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم" خاطراتت همه طی شد‌، به ته کوچه رسیدم در مه‌آلود‌گى شهر تو را دل‌شده دیدم دیدمت باز همانجا و همان اخم قدیمی لذت کندن صد باره‌ى يك زخم قدیمی باورم نیست چه دیدم آن شب سرد و مه‌آلود توی دست تو کتابِ غزل و شعر خودم بود آن کتاب غزلی که خون دل رفته به پایش چقدر خوب که آرام نشسته سر جایش بعد از آن لحظه که چشمان من افتاد به دستت یک نفر آمد و یک شاخه‌ی گل داد به دستت یک نفر آمد و لبخند به لب‌های تو آمد با کتابم غزلم بود که دستت جلو آمد من به عشق تو غزل گفتم و آخرسرَش این شد قلبم از جای خودش کنده شد و نقش زمین شد - @Moqlgh
در تماشای تو افتاد کلاه از سرِ چرخ خبر از خویش نداری چه قَدَر رعنایی! - @Moqlgh
دل عشوه می‌فروخت که من مرغِ زیرکم اینک فتاده در سرِ زلف چو دام اوست - @Moqlgh
خطر در آب زیر کاه بیش از بحر می‌باشد من از همواری این خلق ناهموار می‌ترسم - @Moqlgh
نیست پروای عدم دلزده ی هستی را از قفس مرغ به هر جا که رود بستان است - @Moqlgh
در نشئه سر در گم خود راه نبردم هر چند که در جام من این باده کهن شد - @Moqlgh
زاهد و سبحه‌ی صد دانه و ذکر سحری من و پیمودن پیمانه و دیوانه‌گری چون همه وضعِ جهانِ گذران در گُذَر است مَگْذَر از عالَمِ شیدایی و شوریده‌سری تا کی از شعبده‌یِ دورِ فلک خواهد بود باده‌یِ عیش به جامِ من و کامِ دگری تا شدم بی‌خبر از خویش، خبرها دارم بی‌خبر شو که خبرهاست در این بی‌خبری تا شدم بی‌اثر، از ناله، اثرها دیدم بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری تا زدم لافِ هنر، خواجه به هیچم نخرید بی‌هنر شو که هنرهاست در این بی‌هنری سرو، آزاد شد آن‌دم که ثمر، هیچ نداد بی‌ثمر شو که ثمرهاست در این بی‌ثمری تا سرِ خود نسپردیم به خاکِ درِ دوست خاطرآسوده نگشتیم از این دربه دری بیستون، تابِ دمِ تیشه‌یِ فرهاد نداشت عشق را بین که از آن کوهِ گران شد کمری پری از شرمِ تو در پرده، نهان شد وقتی که برون آمدی از پرده، پیِ پرده‌دری شُهره‌یِ شهر شدم از نظرِ همّتِ شاه تو به خوش‌منظری و بنده به صاحب‌نظری آفتابِ فلکِ عدلِ مَلِکِ ناصردین که از او، مُلْک ندیده‌ست به‌جز دادگری آن‌که تا دستِ کَرَم‌گُسْتَرَش آمد به کَرَم تنگ‌دستی نکشیدیم ز بی‌سیم و زری تا «فروغی»، خطِ آن ماهِ درخشان سر زد فارغم روز و شب از فتنه‌یِ دورِ قمری - @Moqlgh
بگذار که با موی تو خلوت کنم امشب باید به یکی گفت پریشانی خود را - @Moqlgh
گر کِشَد خَصم به زور از کفِ من دامنِ دوست چه کند با کِششِ دل که میانِ من و اوست؟ - @Moqlgh