از زاهد بی مغز مَجو معرفت عشق
کَف از دل دریا چه خبر داشته باشد
#صائب_تبریزی
- @Moqlgh
"بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم"
"همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم"
خاطراتت همه طی شد، به ته کوچه رسیدم
در مهآلودگى شهر تو را دلشده دیدم
دیدمت باز همانجا و همان اخم قدیمی
لذت کندن صد بارهى يك زخم قدیمی
باورم نیست چه دیدم آن شب سرد و مهآلود
توی دست تو کتابِ غزل و شعر خودم بود
آن کتاب غزلی که خون دل رفته به پایش
چقدر خوب که آرام نشسته سر جایش
بعد از آن لحظه که چشمان من افتاد به دستت
یک نفر آمد و یک شاخهی گل داد به دستت
یک نفر آمد و لبخند به لبهای تو آمد
با کتابم غزلم بود که دستت جلو آمد
من به عشق تو غزل گفتم و آخرسرَش این شد
قلبم از جای خودش کنده شد و نقش زمین شد
#سیدتقی_سیدی
- @Moqlgh
در تماشای تو افتاد کلاه از سرِ چرخ
خبر از خویش نداری چه قَدَر رعنایی!
#صائب_تبریزی
- @Moqlgh
خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد
من از همواری این خلق ناهموار میترسم
#صائب_تبریزی
- @Moqlgh
نیست پروای عدم دلزده ی هستی را
از قفس مرغ به هر جا که رود بستان است
#صائب_تبریزی
- @Moqlgh
در نشئه سر در گم خود راه نبردم
هر چند که در جام من این باده کهن شد
#صائب_تبریزی
- @Moqlgh
زاهد و سبحهی صد دانه و ذکر سحری
من و پیمودن پیمانه و دیوانهگری
چون همه وضعِ جهانِ گذران در گُذَر است
مَگْذَر از عالَمِ شیدایی و شوریدهسری
تا کی از شعبدهیِ دورِ فلک خواهد بود
بادهیِ عیش به جامِ من و کامِ دگری
تا شدم بیخبر از خویش، خبرها دارم
بیخبر شو که خبرهاست در این بیخبری
تا شدم بیاثر، از ناله، اثرها دیدم
بیاثر شو که اثرهاست در این بیاثری
تا زدم لافِ هنر، خواجه به هیچم نخرید
بیهنر شو که هنرهاست در این بیهنری
سرو، آزاد شد آندم که ثمر، هیچ نداد
بیثمر شو که ثمرهاست در این بیثمری
تا سرِ خود نسپردیم به خاکِ درِ دوست
خاطرآسوده نگشتیم از این دربه دری
بیستون، تابِ دمِ تیشهیِ فرهاد نداشت
عشق را بین که از آن کوهِ گران شد کمری
پری از شرمِ تو در پرده، نهان شد وقتی
که برون آمدی از پرده، پیِ پردهدری
شُهرهیِ شهر شدم از نظرِ همّتِ شاه
تو به خوشمنظری و بنده به صاحبنظری
آفتابِ فلکِ عدلِ مَلِکِ ناصردین
که از او، مُلْک ندیدهست بهجز دادگری
آنکه تا دستِ کَرَمگُسْتَرَش آمد به کَرَم
تنگدستی نکشیدیم ز بیسیم و زری
تا «فروغی»، خطِ آن ماهِ درخشان سر زد
فارغم روز و شب از فتنهیِ دورِ قمری
#فروغی_بسطامی
- @Moqlgh
بگذار که با موی تو خلوت کنم امشب
باید به یکی گفت پریشانی خود را
#علیرضا_بدیع
- @Moqlgh
گر کِشَد خَصم به زور از کفِ من دامنِ دوست
چه کند با کِششِ دل که میانِ من و اوست؟
#اهلی_شیرازی
- @Moqlgh
همچنان در پاسُخ دشنام می گویم سلام
عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست
#فاضل_نظری
- @Moqlgh