شعر گفتم که ز دل بردارم
بارِ سنگین غمِ عشقش را
شعرْ خود جلوهای از رویش شد
با که گویم ستمِ عشقش را؟
#فروغ_فرخزاد
- @Moqlgh
کاش ای اجل مرگِ مرا امشب به فردا افکنی
ترسَم فغانِ همدمان، از خواب بیدارش کند
#صالحی_خراسانی
- @Moqlgh
گفتند که پایان شب سیه سفید است
در وصل سخن آنچه سپید گشت سرم بود.
#مرتضی_سعیدی
- @Moqlgh
دنیا اگرچه کوچک و بی قدر و قیمت است
کوتهنظر مباش بزرگی به همت است
لطف خداست موهبت زندگی ولی
وقتی عمیق مینگری مرگ نعمت است
جای شراب هرچه به ما خون دل دهند
راهی بهجز قبول نداریم، قسمت است
تا کی ستون صبر زدن زیر بار غم؟
گاهی خراب کردن سقفی مرمت است
گیرم مجال صید در این بیشهزار نیست
وقتی کمان شکسته، تماشا غنیمت است
#فاضل_نظری
- @Moqlgh
شبی پر کن از بوسه ها ساغرم
به نرمی بیا همچو جان در برم
تنم را بسوزان در آغوش خویش،
که فردا نیابند خاکسترم!
#فریدون_مشیری
- @Moqlgh
آوردهاند که پادشاهی مجنون را حاضر کرد و گفت که:
تو را چه بوده است و چه افتاده است؟! خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی. لیلی چه باشد و چه خوبی دارد؟! بیا تو را خوبان و نغزان نمایم و فدای تو کنم و به تو بخشم.
چون حاضر کردند مجنون را و خوبان در جلوه آمدند، مجنون سرفرو افکنده بود و پیشِ خود مینگریست! پادشاه فرمود: آخر، سر را برگیر و نظر کن!
گفت: میترسم! عشقِ لیلی شمشیر کشیده است اگر سر بردارم سرم را بیندازد!
فیهمافیه
#مولانا
- @Moqlgh
طِی نگشته روزگارِ کودکی پیری رسید
از کتابِ عمرِ ما فصلِ شباب افتاده است
#رهی_معیری
- @Moqlgh
خوش آن مُردن که بر بالینِ خویشت بینم و باشد
اَجَل در قبضِ جان، تن مضطرب، من در تماشایت
#محتشم_کاشانی
- @Moqlgh
شب است و آنچه دلم کرده آرزو اینجاست
ز عمر نشمرم آن ساعتی که او اینجاست
#ملکالشعرابهار
- @Moqlgh