#شعر_واحد_کار_احسان_و_نیکوکاری
یک پیرزن دیروز
ازکوچه رد می شد
با خستگی می برد
یک بسته را باخود
دیدم که می لرزد
دست و عصای او
انگار سنگین بود
بسته برای ا و
رفتم جلو گفتم
خسته شدی مادر
این بسته را حالا
من می برم دیگر
ان پیرزن خندید
با صورتی خسته
تا خانه اش رفتیم
همراه آن بسته.
شب که میشه ستاره ها
راهی آسمون میشن
دور و بر ماه میشینن
همدل و همزبون میشن
شب ها بیا کنارهم
به آسمون نگا کنیم
ستاره ها را ببینیم
با همدیگه دعا کنیم
به یاد بیاریم که خدا
ما آدما را آفرید
ماه قشنگ نقره ای
ستاره ها را آفرید
بیا با هم بگیم خدا،
خدای پاک و مهربون
هر کسی که به یادته
به آرزوهاش برسون. #واحدکار_احسان_و_نیکوکاری.
اول به نام خدا
خدای خوب و دانا
که خیلی مهربونه
حرف هامونو می دونه
فکرهای خوب و نیک را
می خوانه و می بینه
فرموده خوبی کنید
احسان و نیکی کنید
با مامان و با، بابا
با مردم های دنیا
مهربون و خوب باشید
از بدی ها دور باشید
#واحدکار_احسان_و_نیکوکاری
@morabikodak5159
شعر کودکانه نیکوکاری
من یه مداد آبی ام
تنها تو جامدادی ام
دریا و آسمون با من
دوستای جون درجونی ان
تو یه مداد زرد زرد
خورشیدی تو هوای سرد
گرم و پر از مهربونی
راز گلا رو میدونی
دستتو توی دست من
بذار با من قدم بزن
آبی و زرد یکی بشیم
جنگل و سبزه می کشیم
اونوقت خدای مهربون
بیست میده به نقاشیمون
#واحدکار_احسان_و_نیکوکاری
@morabikodak5159