.
پروفایل...
اینکه وقت بزاری و پروفایلی که خودت دوستش داری را برای کانالت طراحی کنی، خیلی حس جالبی دارد. از آن وقتها است که با خودت میگویی آخیش و شانهها را شل میکنی. مرکبی که با خون قرمز شده است، حقیقتا مستحق یک پروفایل مختص به خودش بود. این مرکب ما خشک شده بود. پارسال همین موقع ها بود که شروع به نوشتن کرده بودم. هر چقدر توی مرکبم آب میریختم، رنگ نمیداد. به ماه محرم که رسیدیم، مرکبم جان دوباره گرفت. با این تفاوت که هر چقدر مینوشتم، رنگش فقط قرمز بود...
.
.
دعای فرج...
اجتماع امشب هم تمام شده بود. پیشدستی کردم و قبل از اینکه بگویند دعای فرج را میخواهیم پخش کنیم، به سمت قبله چرخیدم. خدا را شکر که همان لحظه دعا را پخش کردند. سابقهٔ بدی در خیت شدن دارم.
الهٰي عَظُمَ الْبَلاء...
وقتی میخواهند دعا کنند، یکعالمه القاب حسنه و عالی برای خدا میآورند، با تمام دل خدا را تمجید میکنند و بعد خودشان را دربرابر پیشگاه حقتعالی، ذلیل میکنند. یاد شبهای ماه رمضان و دعای ابوحمزه ثمالی افتادم. چه شب ها که با این دعای عزیز سحر نکردیم. یادم هست یکجایی میخواندم: اَلْبَلاءُ لِالْوَلاء. یعنی بلا برای دوست و رفیق های نزدیک است، نه برای آن مستی که پای تختهٔ بیلیارد بیهوش شده و آن حرامزادهای که درحال سفر به اپستین است. یعنی وقتی میگویی خدایا... خدا میگه جاندلم بندهٔ خستم؟ بلاخره طاقتت تمام شد و پیش خودم برگشتی؟ و ما اینجا باید بگوییم: خدایا ما فرج میخواهیم... بگشا این قفل مصیبت را.
... أوْ هُوَ أقْرَب، یا محمدُ یا علی...
نفهمیدم کی به اینجای دعا رسیدهاند. امیدوارم درست خوانده باشم. مجری میگوید:
_ دستاتو بیار بالای سرت...
دستانم را بالاتر میآورم. تقریبا تا گلو. من هم حرف مجری را گوش کرده بودم؛ نه؟ گفته بود بالای سر و من هم دستانم را بالای سرِ روحم آورده بودم. منظورم این است از قلبم رد شده بود. قلب، خودش یک پا سر شده است در این دوره و زمانه. چه چیزها که چشم سر اشتباه دید و چشم دل درستش کرد. چه چیزها که گوش سر اشتباه شنید و گوش دل درستش را به ما فهماند. چه چیزها که دهانِ سر گفت و... دل که دهان ندارد. دارد ها، ولی لال است. حداقل من که نشنیدم چیزی بگوید. صدایی توی گوشم میگوید:« خدا از رگ گردن بهت نزدیکتره...» صدای دلم بود؟ ما که جز این صداهای غرش مانند چیزی نشنیدهایم. گشنهاش که میشود فقط بلد است سر و صدا کند. خدا خیر بدهد به دهانِ سر که حداقل یک کمکی میکند.
به خودم میآیم...
یٰا أرْحَمَ الرّاحِمین، بِه حَقِّ محمدٍ و آلهِ الطّاهِرین...
@morakkab
.
.
هیــــــــــچ...
چند روزی است که هیچ موضوع خاصی به ذهنم نمیرسد. نه فقط خاص، بلکه هیچ موضوعی به ذهنم نمیرسد. البته همینکه هیچ موضوعی ندارم خودش موضوع جذابی است. پس دیگر مصداق شعر: ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ نمیشوم. البته شاید هم بشوم؛ چون دارم درمورد هیچ مینویسم. حالا حداقلش من دارم مینویسم. مصداق نوشتن حساب میشوم یا نه؟ البته من که نباید حساب شوم، در واقع نوشته هایم باید حساب شود. آنها هم که کلمات واقعی نیستند. فقط مقداری تجمع نور در صفحه موبایل است. چه هزارتویی شد! باید بلد باشی از هیچ، هزار بسازی. باید بلد باشی که نکنی. دنبال هیچ در قرآن میگشتم. یادم آمد آنها اصلا چ ندارند که. دیدم خدا فرموده: أفَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یَجْحَدون؟ خب عرب ها که چ ندارند. به جایش میگویند ج. خدا گفته: آیا آنان نعمت خدا را انکار میکنند؟...
وقتی هیچ ریشهای نداری، برای پوشاندن بی آبروییت دست به دامان انکار میشوی. و خداوند چقدر پنهانی هیچی کفار را بین آیاتش نشان میدهد. پنهان میکند و نشان میدهد. بلاخره پنهان کرده است یا نشان داده است؟ وَ أنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهیج... و خداوند از هر نوع گیاهان میرویاند به وسیله هیچ! نه. نه. بهیج یعنی زیبا... خداوند گیاهان زیبا میرویاند. معنی را از خودم در آوردم. البته که از هیچ هم میرویاند. خدای ما، خدای هیچیها است. از هیچ چهها که نرویانده است. حالا بعضی بروند پی از کاه کوه ساختن و از هیچ هزارتو ساختن. و ما هم نهایتا بتوانیم از آیات قرآن، معنی زیبایی به ارزش هیچ بسازیم. و من بین اینهمه سوژه و در ابتدای جنگی جدید، در حال نوشتن از هیچم... باشد که این وجود هیچمان فدای میهنمان شود. بلکه دشمنِ هیچ را به هیچی ابدی بکشانیم.
@morakkab
.
.
ماه امشب که دیگر مثل شب قبل کامل نیست و کمی ناقص شده است را حتی بیشتر دوست دارم...(:
@morakkab
.
.
تاکسی لاتی...
_ میدون انقلاب دو نفر...
_ مشتی این پوله یا کاغذ پاره؟...
_ دبه نکن بیمرام... یه دوزاری که چونه زدن نداره...
با چشمانش میگفت: باندارو داری!؟ سبیل کلفتش لب هایش را پوشانده بود. چهار تا رفیق مشتی و لاتی. البته آهنگی که پشت ماشینشان گذاشته بودند، کاملا سبیلهایشان را زیر سوال برده بود. تضاد بین آن سبیل و آن آهنگ طنز انقلابی، کیوت بود! دیگر وقتی سبیلِ یک لوتی حرمتش ریخت، تو هم بیا و بهش بگو کیوت. کی به کیه؟... البته باند حرمت دارد ها! نبینم کسی به باندهاشان بگوید کیوت. کیوت خودش است و هفت جد و اباءش. اصلا همین باند است که به پیکان جلا میدهد. پیکان که پیک این و آن نیست. پیکان قدمت دارد. باندش حرمت دارد. موتورش قدرت دارد. صاحبش غیرت دارد. دیدنش حیرت دارد. بنزینش برْکت دارد. و البته واس یه مشت بی غیرتِ وطن فروش، حسرت دارد. البته ما کی باشیم بخواهیم جلو این پرچم آقایی کنیم. اصلا ما و این پیکان و باند و ریسه هایش همه کیوت جلو این پرچم. پرچم ایران است که شهرت دارد. و البته دیدنش برای یک مشت نالوتی احساس ذلّت دارد. شعر که نمیگویم. هوا برت ندارد. بپر بالا. انقلاب یه نفر...
@morakkab
.
.
اثرات انقلاب...
تازه از پیکان لاتی پیاده شده است. مسافر آخرشان بود. دوزاری ته جیبش را داد و میدان انقلاب پیاده شد. چهار تا برادر با هم مسافر کشی میکردند. خب برای همین بود که فقط یک جای خالی در ماشینشان بود. دیشب که یکیشان پیاده شده بود و پرچم میگردادند، حواسش نبود و داد میزد: انقلاب دو نفر... آخرش فهمید فقط یک نفر جا دارند. یکی از جنس خودشان را سوار کردند. مسیر انقلاب برای این و آن نیست که همه بخواهند بروند که. باید لاتی باشی. به محض دیدن سبیل های روی لب سوارش کردند. دستبند هایش کیوت بود! دِ آخه مشتی با آن ابهت سبیل دستبند ایرانت چه میگوید این وسط! ولی جانم به آن لباس نظامیاش. یاد آن جلیقهٔ سیاه پوسیده با آرم پلیس میافتم که برادر کوچکترم میپوشید و یکتنه به آمریکا حمله میکرد! حالا برادر من بیاید دستبند بپوشد و کلاه کج بذارد یک چیزی. مرد حسابی اینجا میدان انقلاب است ها. من که باشم که به کسی که کنار میدان انقلاب ایستاده است بگویم کیوت. اصلا آن تاکسی برای دیشب بود و این مسافر برای امشب. کیوت منم که دارم اینها را با هم به خورد خواننده میدهم.
نکند منتظرید دوباره شعر بگویم؟ نه. من نمیگویم که درختانش حال و هوای بهار دارد. دلمان در هوایش قرار دارد. شاخه شاخه رزهای بی قرار دارد. دور مزار شهید گمنامش، سایهبان و حصار دارد. نمیدانم این لاتیها چه دارند که ما را در واردی شاعری میاندازند. اینها اثرات انقلاب است ها. ما را چه به شاعری.
رفته بودم جلو که عکس بگیرم. برایم ژست گرفت. انصافا مشتی بود و پر طرفدار. ببینم خوب افتادهام؟...
@morakkab
.
.
سفرنامه...
نفس نفس میزدم. چمدان سنگین در دستم تاب میخورد. بلیت را نشان دادم و سوار شدم. دیر رسیده بودم و نزدیک بود قطار کرمان تهران را از دست بدهم. چند کوپهای باید میرفتم جلوتر. حالا که خیالم راحت شده بود و سوار شده بودم، قدمزنان جلو میرفتم. دو سه کوپهای رد کرده بودم که قطار حرکت کرد. رأس ساعت. حالا اگر به موقع میرسیدم ده بیست دقیقهای تاخیر داشت! باید تا کوپهٔ پنج جلو میرفتم. تصور اینکه چه همکوپهای هایی ممکن است داشته باشم آزارم میداد.
در کوپه باز بود. هول شدم و بدون سلام و علیک وارد شدم. البته اینکه مأمور قطار داشت من را داخل کوپه فشار میداد تا رد شود هم بیتاثیر نبود. طبیعتا من نفر آخری بودم که وارد شدم. سلامی پراندم و چمدانم را بلند کردم تا بزارمش آن بالا بالاها. خیلی سنگین بود. نمیدانم چی داخل این چمدان گذاشته بود مادر عزیز ما. ظهر که از خواب بیدار شدم، دیدم چمدانم را بستهاند. آنها بیشتر از من استرس داشتند! هر چقدر زور زدم، دیدم نمیتوانم چمدان را بالا بذارم. ناچار روی تخت بالا گذاشتمش. یکی از هم کوپهای های محترم بلند شد و آمد کمک. البته بیشتر داشت فرار میکرد. چون آمد تخت بالا و بعد از اینکه چمدان را برایم جا داد، همانجا خوابید!
خیالم راحت شد. فقط یک جا سمت راست، دم در خالی بود. نشستم. کوله پشتیام را توی بغلم کشیدم و شانه ها را شل کردم. سرم را که بالا آوردم، تازه فهمیدم چه رکبی خوردهام! تنها حزب الهی جمع که ظاهر مرتب و خوبی داشت، همانی بود که من را تنها میان چهار آدم ناشناسی که هیچ وجه اشتراکی نمیتوانستم بینمان پیدا کنم تنها گذاشته بود...
اولین نفری که چشمم به ظاهرش افتاد، رو به رویم نشسته بود. مردی با ریش و سبیلی پر تا روی لب ها، موهای مش و کراتینه شده تا روی شانه ها، دگمه بالای پیراهن آستین کوتاهش باز و انگشتر عقیق! بهش میخورد چهل سالی داشته باشد. فکر کنم فقط انگشتر عقیقمان شبیه همدیگر بود. البته اگر عقیق باشد. درست یادم نیست. آنقدر شوکه شده بودم که یادم رفت بنویسمش. خب دیگر. فاتحه خودم را خواندم. به مرد بغلیاش نگاه کردم. شبیه شوهر عمهها بود. شکمی برآمده و بین دکمه ها باز. صورتی تیغ زده و سری در شرف کچلی. ساعت طلایی با بند نقرهای و انگشتر های فیروزه در هر دست! سرم را پایین انداختم و به دو نفر دیگر اصلا نگاه هم نکردم.
_ بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین...
فاتحه میخواندم. نه حالا فاتحه که نخواندم ولی کوله پشتیام را محکمتر بغل کردم.
_ اره بابا با این قیمتا اصلا چیزی نمیشه خرید دیگه...
_ من خودم...
از جملاتی که با من خودم شروع میشود بیزارم. سرم را تا گردن توی گوشی دفن کردم. البته گوشم با آنها بود. پذیرایی را آوردند. یک بطری آب، یک کیک کوچک، یک آبمیوه و یک ساندویچ کالباس! به نظر خوب میرسد. برای تشکر از کمکهای مرد بزرگوار کوپهمان، بلند شدم و پذیرائیاش را به دستش دادم. طبقه بالا تنها نشسته بود و عشق و حال... من بودم و میدان جنگ اقتصادی. برگشتم تا بشینم. نگاهم به مرد بغل دستیام افتاد. جوانی بیست ساله به نظر میرسید. مو های مدل دار و صورتی ماشین شده. پیراهن آستین بلند سبز لجنی و شلوار لی. شبیه شاهرخ استخری بود. بدک نیست. دوباره سر جایم نشستم.
شوهر عمه پرسید:
_ شما چند سالتونه؟...
_ بیست و هشت سالمه...
هشت سالی اشتباه سنش را حدس زده بودم. شوهر عمه ادامه داد:
_ دمت گرم... خیلی خوبه که توی این سن برای خودت زمین خریدی و مغازه تعویض روغنی داری!
برگهایم ریخت. نه نه. اصلا ادبی نبود. لغاتم ریخت. نه. خودم ریختم لغاتم ماند. چمیدانم. حسود هم خودتانید. سرم را بیشتر داخل گوشی کردم. فقط یک پایم خارج از گوشی مانده بود. مثلا.
صحبتشان بالا گرفته بود. شوهر عمه بودنش را درست حدس زده بودم. همه را به حرف گرفته بود. البته من چنان جواب سربالایی بهش دادم که فکر نکنم دیگر سمت من بیاید. شاهرخ استخری ساکت بود. فقط همان شوهر عمه و مو مش حرف میزدند. صدای عجیبی بین صحبتهایشان شنیدم. یادم نیست در مورد چه چیزی صحبت میکردند. صدا اول شبیه پچ پچ بود و بعد از چند لحظه حرفش را میزد. سرم را از گوشی بیرون کشیدم و نگاه کردم. صورت کوچکی داشت و پیشانی بلند. دور سرش داشت کچل میشد و وسط سرش کم پشت. به نظر آبادانی میآمد. بعدا فهمیدم که حدسم درست بوده است. حرکات عجیبی با دست انجام میداد و لبانش را غنچه میکرد و صداهای عجیب در میآورد. بعد از چند لحظه هم حرف میزد. حدس زدم تیک عصبی داشته باشد. پیراهن سفید آبی چهارخانه تن کرده بود و دگمه بالا را باز گذاشته بود. با شلوار ورزشی سیاه و کتونی. صورتش را هم ماشین کرده بود. به نظر سی و خوردهای ساله میآمد. آدم سادهای بود. هر کدام شروع کردند به حرف زدن.
.
سفرنامه²...
الان که بیشتر شناختمشان و صحبتهاشان را شنیدم، احساس بهتری دارم. شاهرخ استخری آدم خوبی است. با شاهرخ استخری کاری ندارم البته. همان جوا بیست و هشت ساله را میگویم. اسمش را نمیدانم و فامیلش را هم از یاد بردم. توی جادهٔ جیرفت تعویض روغنی دارد اگر اشتباه نگفته باشم. خوش صحبت است و حد نگه دار. چند روزی تهران کار دارد و بعدش هم برمیگردد. در مورد قیمت زمین هم حسابی بحث کردهاند. الحمدلله که همنظر بودند. وگرنه من اصلا حوصلهٔ دعوا مرافه نداشتم. یک طرف همهٔ بحثهاشان هم شوهر عمهٔ محترم بود. مثل اینکه مهندس است و دنیا دیده. جوک های شوهر عمهای را هم از بر است. عاشق وقتهایی هستم که حدس هایم وسط هدف میخورد. آدم شوخی است و با مرد آبادانی کوپه ما زیاد شوخی میکند. فامیلی این مرد آبادانی علیزاده است. اولش فکر میکردم این سه نفر همدیگر را میشناسند. بعدش فهمیدم حدسم اشتباه بوده. بعدش دوباره احساس کردم میشناسند. بعد که دیدم فامیلی همدیگر را پرسیدند، مطمئن شدم نمیشناسند. علیزاده زبانش لکنت دارد. حدس اشتباهی زده بودم. بچه که بوده است، سگ ها دورهاش کردهاند و گازش گرفتهاند. او هم ترسیده است و به لکنت افتاده است. میگفت تا همین دو سال پیش توانسته بود درمانش کند؛ ولی سرش کلاه گذاشتهاند و پایش به دادگاه باز شده است. مثل اینکه یک میلیارد و هشتصد سرش کلاه گذاشتهاند!! او هم بخاطر اینهمه استرس دوباره لکنت گرفته است. مرد مو مش هم یا خواب بود یا بیرون از کوپه؛ چون همسرش کوپه های بقلی است. این شناخت برای شش ساعت خوب است دیگر؟ استاد جان هم از بالا تشریف بردند نماز و دوباره برگشتند بالا... آخ آخ. نماز را برایتان نگویم. انقدر مسجد دور بود که خدا میداند. دوباره نزدیک بود از قطار جا بمانم!!...
#سفرنامه
@morakkab
.