.
سفرنامه...
نفس نفس میزدم. چمدان سنگین در دستم تاب میخورد. بلیت را نشان دادم و سوار شدم. دیر رسیده بودم و نزدیک بود قطار کرمان تهران را از دست بدهم. چند کوپهای باید میرفتم جلوتر. حالا که خیالم راحت شده بود و سوار شده بودم، قدمزنان جلو میرفتم. دو سه کوپهای رد کرده بودم که قطار حرکت کرد. رأس ساعت. حالا اگر به موقع میرسیدم ده بیست دقیقهای تاخیر داشت! باید تا کوپهٔ پنج جلو میرفتم. تصور اینکه چه همکوپهای هایی ممکن است داشته باشم آزارم میداد.
در کوپه باز بود. هول شدم و بدون سلام و علیک وارد شدم. البته اینکه مأمور قطار داشت من را داخل کوپه فشار میداد تا رد شود هم بیتاثیر نبود. طبیعتا من نفر آخری بودم که وارد شدم. سلامی پراندم و چمدانم را بلند کردم تا بزارمش آن بالا بالاها. خیلی سنگین بود. نمیدانم چی داخل این چمدان گذاشته بود مادر عزیز ما. ظهر که از خواب بیدار شدم، دیدم چمدانم را بستهاند. آنها بیشتر از من استرس داشتند! هر چقدر زور زدم، دیدم نمیتوانم چمدان را بالا بذارم. ناچار روی تخت بالا گذاشتمش. یکی از هم کوپهای های محترم بلند شد و آمد کمک. البته بیشتر داشت فرار میکرد. چون آمد تخت بالا و بعد از اینکه چمدان را برایم جا داد، همانجا خوابید!
خیالم راحت شد. فقط یک جا سمت راست، دم در خالی بود. نشستم. کوله پشتیام را توی بغلم کشیدم و شانه ها را شل کردم. سرم را که بالا آوردم، تازه فهمیدم چه رکبی خوردهام! تنها حزب الهی جمع که ظاهر مرتب و خوبی داشت، همانی بود که من را تنها میان چهار آدم ناشناسی که هیچ وجه اشتراکی نمیتوانستم بینمان پیدا کنم تنها گذاشته بود...
اولین نفری که چشمم به ظاهرش افتاد، رو به رویم نشسته بود. مردی با ریش و سبیلی پر تا روی لب ها، موهای مش و کراتینه شده تا روی شانه ها، دگمه بالای پیراهن آستین کوتاهش باز و انگشتر عقیق! بهش میخورد چهل سالی داشته باشد. فکر کنم فقط انگشتر عقیقمان شبیه همدیگر بود. البته اگر عقیق باشد. درست یادم نیست. آنقدر شوکه شده بودم که یادم رفت بنویسمش. خب دیگر. فاتحه خودم را خواندم. به مرد بغلیاش نگاه کردم. شبیه شوهر عمهها بود. شکمی برآمده و بین دکمه ها باز. صورتی تیغ زده و سری در شرف کچلی. ساعت طلایی با بند نقرهای و انگشتر های فیروزه در هر دست! سرم را پایین انداختم و به دو نفر دیگر اصلا نگاه هم نکردم.
_ بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین...
فاتحه میخواندم. نه حالا فاتحه که نخواندم ولی کوله پشتیام را محکمتر بغل کردم.
_ اره بابا با این قیمتا اصلا چیزی نمیشه خرید دیگه...
_ من خودم...
از جملاتی که با من خودم شروع میشود بیزارم. سرم را تا گردن توی گوشی دفن کردم. البته گوشم با آنها بود. پذیرایی را آوردند. یک بطری آب، یک کیک کوچک، یک آبمیوه و یک ساندویچ کالباس! به نظر خوب میرسد. برای تشکر از کمکهای مرد بزرگوار کوپهمان، بلند شدم و پذیرائیاش را به دستش دادم. طبقه بالا تنها نشسته بود و عشق و حال... من بودم و میدان جنگ اقتصادی. برگشتم تا بشینم. نگاهم به مرد بغل دستیام افتاد. جوانی بیست ساله به نظر میرسید. مو های مدل دار و صورتی ماشین شده. پیراهن آستین بلند سبز لجنی و شلوار لی. شبیه شاهرخ استخری بود. بدک نیست. دوباره سر جایم نشستم.
شوهر عمه پرسید:
_ شما چند سالتونه؟...
_ بیست و هشت سالمه...
هشت سالی اشتباه سنش را حدس زده بودم. شوهر عمه ادامه داد:
_ دمت گرم... خیلی خوبه که توی این سن برای خودت زمین خریدی و مغازه تعویض روغنی داری!
برگهایم ریخت. نه نه. اصلا ادبی نبود. لغاتم ریخت. نه. خودم ریختم لغاتم ماند. چمیدانم. حسود هم خودتانید. سرم را بیشتر داخل گوشی کردم. فقط یک پایم خارج از گوشی مانده بود. مثلا.
صحبتشان بالا گرفته بود. شوهر عمه بودنش را درست حدس زده بودم. همه را به حرف گرفته بود. البته من چنان جواب سربالایی بهش دادم که فکر نکنم دیگر سمت من بیاید. شاهرخ استخری ساکت بود. فقط همان شوهر عمه و مو مش حرف میزدند. صدای عجیبی بین صحبتهایشان شنیدم. یادم نیست در مورد چه چیزی صحبت میکردند. صدا اول شبیه پچ پچ بود و بعد از چند لحظه حرفش را میزد. سرم را از گوشی بیرون کشیدم و نگاه کردم. صورت کوچکی داشت و پیشانی بلند. دور سرش داشت کچل میشد و وسط سرش کم پشت. به نظر آبادانی میآمد. بعدا فهمیدم که حدسم درست بوده است. حرکات عجیبی با دست انجام میداد و لبانش را غنچه میکرد و صداهای عجیب در میآورد. بعد از چند لحظه هم حرف میزد. حدس زدم تیک عصبی داشته باشد. پیراهن سفید آبی چهارخانه تن کرده بود و دگمه بالا را باز گذاشته بود. با شلوار ورزشی سیاه و کتونی. صورتش را هم ماشین کرده بود. به نظر سی و خوردهای ساله میآمد. آدم سادهای بود. هر کدام شروع کردند به حرف زدن.
.
سفرنامه²...
الان که بیشتر شناختمشان و صحبتهاشان را شنیدم، احساس بهتری دارم. شاهرخ استخری آدم خوبی است. با شاهرخ استخری کاری ندارم البته. همان جوا بیست و هشت ساله را میگویم. اسمش را نمیدانم و فامیلش را هم از یاد بردم. توی جادهٔ جیرفت تعویض روغنی دارد اگر اشتباه نگفته باشم. خوش صحبت است و حد نگه دار. چند روزی تهران کار دارد و بعدش هم برمیگردد. در مورد قیمت زمین هم حسابی بحث کردهاند. الحمدلله که همنظر بودند. وگرنه من اصلا حوصلهٔ دعوا مرافه نداشتم. یک طرف همهٔ بحثهاشان هم شوهر عمهٔ محترم بود. مثل اینکه مهندس است و دنیا دیده. جوک های شوهر عمهای را هم از بر است. عاشق وقتهایی هستم که حدس هایم وسط هدف میخورد. آدم شوخی است و با مرد آبادانی کوپه ما زیاد شوخی میکند. فامیلی این مرد آبادانی علیزاده است. اولش فکر میکردم این سه نفر همدیگر را میشناسند. بعدش فهمیدم حدسم اشتباه بوده. بعدش دوباره احساس کردم میشناسند. بعد که دیدم فامیلی همدیگر را پرسیدند، مطمئن شدم نمیشناسند. علیزاده زبانش لکنت دارد. حدس اشتباهی زده بودم. بچه که بوده است، سگ ها دورهاش کردهاند و گازش گرفتهاند. او هم ترسیده است و به لکنت افتاده است. میگفت تا همین دو سال پیش توانسته بود درمانش کند؛ ولی سرش کلاه گذاشتهاند و پایش به دادگاه باز شده است. مثل اینکه یک میلیارد و هشتصد سرش کلاه گذاشتهاند!! او هم بخاطر اینهمه استرس دوباره لکنت گرفته است. مرد مو مش هم یا خواب بود یا بیرون از کوپه؛ چون همسرش کوپه های بقلی است. این شناخت برای شش ساعت خوب است دیگر؟ استاد جان هم از بالا تشریف بردند نماز و دوباره برگشتند بالا... آخ آخ. نماز را برایتان نگویم. انقدر مسجد دور بود که خدا میداند. دوباره نزدیک بود از قطار جا بمانم!!...
#سفرنامه
@morakkab
.
.
امشب...
سر ظهر است. دارم برای امشب مینویسم. مثل دزدی که با رفقایش قرار گذاشتهاند امشب کاروانی را غارت کنند. یا مثلا بچهای که قرار است امشب به او خبر خواهردار شدن را بدهند. یا آن بدهکاری که امشب قول تصفیه حساب داده است. میشود به این امشب ها قسم خورد؟ نه. ارزش قسم خوردن ندارند. اگر عصر بود، میگفتیم: «و العصر» ولی به امشب چه کسی قسم خورده است؟ یا مثلا آن شب هایی که توی حیاط میخوابیدیم و به ستاره ها خیره میشدیم. یا مثلا کتابِ "امشب را برای خودکشی گذاشتهام"!
امشب از خواب خواهم پرید. خوابی دَرهم در انتظارم است. قرار است ستاره ها بلرزند. ستاره شناسان و مُنَجّمان قرار است نوشته هایشان را پاره کنند. امشب شبی است که راهزنان با موفقیت کاروان را لخت میکنند. امشب قرار است دخترکان در شکم مادرانشان در خون بغلتند و گریه کنند. امشب بدهکارِ بیچارهای با دنده های شکسته کنار خیابان پیدا میشود. امشب، شب مصیبت است. شبی که از مصیبت غنی شد، قسم خوردن به آن مباح است. پس قسم به امشب. و الَّیْلِ إذا یَغشیٰ. این الَّیْل همین امشب است. تاریکی شب، همچون پردهای بر نیمهٔ کره زمین خواهد نشست. آن قسمتی که روشن است چه؟ و النهار إذا تجلّیٰ! شب و روز در هم میپیچند. خورشید کمسو میشود. مردم با وحشت از خواب میپرند. اهل آسمان گریه میکنند. صدای ضجّه های کودکان از ۱۲٠۳ سال پیش بلند میشود. و قسم به شهادت. و قسم به لخته های خون. و قسم به امشب. و قسم به پیام تسلیت شهادت امام امّت. و قسم به خاک مقدس خراسان رضوی. و السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا. و قسم به آن لحظهٔ گودال...
@morakkab
.
.
لیوان لاستیکی...
از جا بلندم میکند. جوانی است و دردسر هایش دیگر. فکر میکنند چون جوانی، حق نداری بگویی خسته شدم. من که از شکم مادر تا همین الان خستهام. به اندازهٔ یک زائوی فارق شده بدن درد دارم. من را چه به ریختن چای؟ اولش که یک لقمه نان و پنیر و گوجه به خوردم دادند و یک چایی رویش، احساس آنخماهویی داشتم که به جای فرعون پرستشم میکنند. حالا میفهمم چاق شدم، چله شدم، و بقیهاش...
نان و پنیرشان که نان و گوجه بود. نمیدانند من روی پنیرِ لقمههایم حساسم؟ صورتِ پرمهر حاجی اول نرمم کرد و بعد من بودم که دنبال کدو تنبل بزرگی میگشتم برای فرار. البته از حق نگذریم عجیب با حاجی حال میکردم. هر چند برای چند دقیقه...
تا به خودم بیایم، کتری دستم بود و در حال یادگیری ریختن چای در استکان ها بودم. حاجی چنان با اندازه گیری های دقیق کار میکرد که... که هیچی. که کارت را بکن حرف هم نباشد. که مگر آمدی بشینی؟ که ده تا استکان پر میکنی، بعد به سلامت. که چشم حاجی. که امر، امر شما. که من غلط بکنم حرف اضافه بزنم. که حاجی ده تا ریختم. که حاجی بگذار بروم گم شوم پی کارم. و حاجی شمارد که ده تا شد. لوس بازی برایش در میآورم.
_ حاجی تو جون بخواه... تا صبح برات چایی میریزم...
_ برا من نباس بریزی که بچه جون!... اینجا نظم داره... بیا اینور برام لیوان بچین من میریزم...
و من در دلم بد و بیراه به خودم و استکان ها و ساعت یازده شب. البته که حاجی و موکبش حرمت دارند؛ حتی در مغز خوابالود ما. پوزخند میزنم:
_ شما چند تا حاجی؟...
انتظار دارم با پشتِ دستِ بیانگشترش بزند دندانهایم را خرد کند. یا مثلا بگوید من هر چند تا که بخوام میریزم جوجه... یا مثلا...
_ پنجاه تا...
خب. انتظار نداشتم. مثل اینکه واقعا اینجا نظم دارد. مثل طوله سگی که حقش را خوردهاند، ساکت میشوم و برایش استکان میچینم. استکان ها را میشمارم تا انتقام بگیرم. حاجی ماشاءالله دارد واقعا. یک نگاهش به آنطرف موکب و خیار ها را اینطور کنید و چنان نکنید و آب را پر کنید و یک نگاهش به اینطرف و لیوانش را بیاورید ها و لیوان لاستیکی نداریم و این لاستیکی ها سرطانزا است و این سوسول بازیها دیگر چیست. سرِ چهل و شش تا کتری را به کس دیگری میسپارد و میرود آنطرف موکب. ذهن میخواند لاکردار. امشب قرار است فقط یکّه بخورم. بابا ولمان کنید دیگر.
چشم حاجی را دور میبینم و مینشینم. برایم شام میآورد. جانم حاجی. نوکرتم بمولا... بزن شاد شی. عجب قیمهای است. خورشت و نان. بدون برنج. با چند تایی سیب زمینی سرخ شده. لقمهٔ اول خوب است. لقمه دوم بدک نیست. لقمه سوم تلخ است! لقمه چهارم را که میخورم، این دیگر قیمه نیست. ما که نفهمیدیم چه به خوردمان دادند. قیافهٔ قیمه و باطن بادمجان و سیب زمینی و مخلفاتش. به زور پایین میدهمشان و نگاهی به روند چای ریختن میاندازم. عجب! یک کیسه پر از لیوان یک بار مصرف پلاستیکی آن پایین آویزان است. به من چه ربطی دارد اصلا. میخواهی بده میخواهی نده. مردم هم کمی مسخره بازی را کنار بگذارند و بیایند طعم این استکان ها را بچشند...
#روایت
@morakkab
.
.
بی معنیترینْ من...
میدانید حس چه چیزی را دارم؟ طبیعتا نمیدانید. و البته من هم قصدی برای گفتن ندارم. در ندانستنتان بمانید. البته جسارت نشود ها؛ از قدیم گفتن: آن کس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به منزل برساند.
قدیم ها؟ قدیم ها مگر چگونه بود؟ من اگر در قدیم ها بودم، کجای این قدیم بودم؟
میدانید حس کجای قدیم را دارم؟ همان لحظهای که نور ضعیفی آسمان شب را تهدید به صبح شدن میکند. همان نور ضعیفی که کم کم باز میشود و سحر را از دل شب بیرون میکشد. من همان نور ضعیفم که نه شب است و نه صبح. من آن مرد تنهایی هستم که قبل از مهمترین بازی فوتبال دنیا بین تیم های کرواسی و فرانسه در فینال جام جهانی، ساعت ۶ صبح در زمین چمن خالی قدم میزنم و با ماشین چمن زنی، چمن های کنار تیردروازه را کوتاه میکنم. سوت میزنم، صدای پیچیدن سوتم را میشنوم و لذتش را میبرم. من همان لنگهٔ جورابی هستم که لباسشویی خوردش. طنز نمینویسم. به همان لنگه جورابی که تنها مانده قسم این داستان تراجدیتر از این حرف هاست. من همان حرف انگلیسی هستم که بین کلمه سایلنت شد و هیچکسی آن را تلفظ نمیکند. من همان دگمهٔ روی جیب کت هستم که استفادهای ندارد. من روزنامهٔ باطلی هستم که شیشه ها را تمیز میکند. روضه که نمیخوانم. گریهات نگیرد.
ولی مگر بد است؟ نیازی نیست من به مهمی شب باشم یا صبح. کسی تا بحال فکرش را کرده است که اگر آن نور ضعیف نباشد، چگونه همه جا به یکباره روشن میشود؟ کسی فکرش را کرده است اگر مردی سوتزنان، در تنهایی خودش لبخند نزند و زمین فوتبال را با چمن های بلند رها کند، فینال جام جهانی کنسل میشود؟ کسی توجه کرده است که اگر همان حرف انگلیسی سایلنت در کلمه نباشد، معنای کلمه به کل عوض میشود؟ کسی دقت کرده است که اگر آن دگمه روی جیب کت نباشد، چقدر این کت ساده و مسخره میشود؟ یا مثلا اگر روزنامه باطلهای وجود نداشت، باید برای برق انداختن شیشه های خانه چه هزینه هایی میکردیم و دستمال فلان میخریدیم؟ البته آن جوراب را نمیدانم چرا نوشتم. خب میرویم یکی دیگر میخریم. ولی آیا کسی ناراحت نمیشود که معشوقهٔ این جوراب الان تنهاست؟ خب نه. کسی ناراحت نمیشود. اصلا جوراب را ولش کنید. حرف اضافه زدم.
من خودم را دوست دارم. حتی اگر در حد باریکه نوری در عمق شب باشم. به همان اندازه کمرنگ ولی مهم...
آدمها گاهی چنان به خودشان سخت میگیرند که از جایگاه خودشان دور میشوند. من که حتما لازم نیست بزرگترین رهبر دنیا باشم. من میتوانم خورشید گرفتهای باشم که نماز آیات را برای گروهی واجب کنم.
الان بعضی میگویند: نه آقا... این چه حرفیه... ما باید ال باشیم، بل باشیم... ما همه میتونیم همون رهبر بزرگ باشیم...
و اینجا من میمانم و پدر محترم که بعد از دیدن کارنامهٔ نهایی دوران دبیرستان، سری تکان میداد و میگفت:
_ بلاخره مملکت به حمال هم نیاز داره...(:
@morakkab
.
༻مرکب قرمز༺
. بی معنیترینْ من... میدانید حس چه چیزی را دارم؟ طبیعتا نمیدانید. و البته من هم قصدی برای گفتن
.
نمیدانم چرا این متن را نوشتم...
نه طنز است و نه جدی. هم جدی است و هم طنز...
قرار نیست این حرف ها برای همه درست باشد. آدمها پیچیدهتر از این حرف ها هستند. گاهی بعضی ها به از چه مسیر هایی میروند و آخرش ناگهان به خدا میرسند که ما دهانمان باز میماند. و گاهی هم چه در راه خدا روندگانی که سر از وادی کفر در میآورند و ما باز دهانمان باز میماند.
باید دهانمان را ببندیم و کار خودمان را بکنیم...(:
@morakkab
.
.
سکوت مَرد، مُرد...
تلویزیون دارد فوتبال دو تیم خارجی را نشان میدهد. دروازبان تیم زرد ها دارد وقت تلف میکند و آبی ها را حرص میدهد. گزارشگر میگوید:
_ یه تکل بلند... در مقابل... فید فدن... توپ رو از کنار او دور میکنه...
صدای گزارشگر در فضای ساکت خانه میپیچد. زن ها توی اتاقاند. گاهی فقط صدای خندهٔ کوتاهی میآید و بعد دوباره سکوت. بین مرد ها هم مُردگی عجیبی موج میزند. یکی دنبال نوار بورس بالا و پایین میپرد و مبهوت به صفحه لپتاب خیره است. یکی دیگرشان دارد تایپ میکند. من که نمیدانم چه تایپ میکند. صدای شادی ضعیفی بین سکوت میپیچد. فکر کنم تیم زرد ها گل زد. یکی دیگرشان به نقطهٔ مبهمی خیره است و بین افکارش شنا میکند. یکی دیگر هم نتیجه فوتبال برایش مهم است و خیره خیره حرکات بازیکنان را میپاید. من؟ خب من هم دارم مینویسم دیگر.
باد پنکه زیر موهای کمپشت مردی که داشت تایپ میکرد میزند. صورتش خنثی است. به نظر نه چیز مهمی در آن گوشی پیدا شود و نه چیز بی اهمیتی. خنثی. آن یکی هم با صورت گرفتهای نفسش را بیرون میدهد و سر از لپتابش بیرون میکشد. یعنی چقدر ضرر کرده است؟ بلاخره من هم باید فکرم به چیزی درگیر شود دیگر. اینجا آدم احساس معذب بودن میکند. همه دور همدیگرند. شاید هستند.
این دورهمی ها هیچوقت تصویر خوبی در ذهن من نداشت. قدیمی ها چیزهای دیگری میگفتند. من نه شوری میبینم و نه نشاطی. واقعا هیچ شوری نمیبینم. حتی سر سفره. هیچ ترشی شوری یا حداقل زیتونی چیزی نمیبینم. ولی البته عجیب میچسبد آن شام. حتی بدون آن نوشابه های اسرائیلی و فقط با دوغی بدون گاز و بینمک. مطمئنم بخاطر این است که در دست همه فقط قاشق و چنگال جا میشود و بلاخره زشت است آدم سر سفره حواسش جای دیگری باشد و ما که خوبیم شما چه خبر و شنیدم دیروز پریروز ها زلزله آمده بود و پلاستیک چقدر گران شده است و اینها. سفره که جمع شد، همه چیز مُرد تا همین الان. و احتمالا تا کمی بعدتر. مثلا تا وقتی که بخواهند بروند سر خانه زندگی خودشان و دوباره یک دور هم آنجا بروند توی آن سکوت مرده. نه ارتباط چشمی، نه لبخندی، نه تاییدی، نه از بابا چه خبری، نه دیروز رفته بودم فلان جا و... هیچ. هیچ. انقدر در این سکوت بودهام که از هر چند کلمهام یکیاش سکوت است.
لبخند میبینم. البته نه به آدم های اینجا. همان که تایپ میکرد، لبخندی هم زد. من اینجا چه کار کنم؟ به اسباب بازی هایی که وسط سالن ریخته نگاه کنم که همین الان ریختشان این وسط و دوید توی بغل مادرش توی اتاق، سمت زنانه؟ بچهٔ فامیل را میگویم. خودم را روی مبل های راحتی خاکستریشان جا به جا کنم و به بازیکنان فوتبال خیره شوم؟ بازیکنان فوتبال کجایند؟ فقط یکلحظه حواسم نبود و با تحلیلگر سیاسی عوضش کردند. مردهشو سیاست را ببرد. اصلا از این بحث ها که یک طرف صدایش را بلند میکند به غر زدن که:
_ آقاااا...
ادامهاش هم معلوم است. یا از قیمت گوشت و مرغ مینالد، یا نفرین میکند مادر و خواهر آن مسئول به قول ایشان نالایق را. فقط هم به نظرشان خودشان لایقاند. بدم میآید از هر چه بحث پوچ و نامربوط است. کجاست آن ترازوی معروف که همه خودشان را وزن میکردند و میگفتند وای چقدر چاق شدیم و بعد میگفتند این مدت زیاد هله هوله خوردم و ما هم سر تکان میدادیم و او میگفت دستور کیک جدید پیدا کردم و ما هم آیدی رد و بدل میکردیم و برایمان میفرستاد و میگفتیم چه سودی میکنند این لامذهب ها که دورهٔ کیکپزی میگذارند و او هم سر تکان میداد. بعد درآمدش را حساب و کتاب میکردیم و میگفتیم خب اینکه چیزی نیست، فلان کاره ها که بیشتر هم حتی در میآورند و او میگفت ای آقا الان که با این پول ها نمیشود زندگی کرد و باز نفرین به جد و اباء مسئولین!
همه هنوز در سکوت خودشان هستند و من از کجا تا کجا فکر کردم و دوباره به واقعیت برگشتم. نباید بین افکارم غرق شوم. باید بیشتر مراقب باشم. جوانمردی میخواهد مُردگی فضا را کم کند، میپرسد:
_ خب... از بابا چه خبر..؟
@morakkab
.
.
داشتم فکر میکردم بعضی وقتا خودم که یک متنی رو میخونم یا یک کتابی رو شروع میکنم، دوست دارم اون قسمتای خوبش برم نویسنده رو محکم بغل کنم یا اون قسمتایی که حس میکنم حرفش حرف حساب نیست، محکم بزنم زیر بساطش🙄
خلاصه که حستون رو درک میکنم اگر میخواید بزنید زیر بند و بساط این یک عدد جوجه نویسنده...(؛
کجا از ناشناس بهتر؟...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_66hrzdd&btn=مستقیم.به.من
همه رو میخونم و همونجا جواب میدم... توی کانال چیزی نمیذارم
.
.
به وقت هلهله...
وقتی میخواهم از یک مصیبت بگویم، نمیدانم از کجا باید شروع کنم. به همین ندانستنم قسم سخت است. سخت است که بخواهی مصیبت ها را شرح بدهی. مصیبت های مهمی که در تاریخ گم شدهاند. نمیدانم اول پله ها را بگویم یا هلهله را بگویم یا زهر را. زهری که به گمانهزنی های بعضی علما، سه بار در آن روز نحس به خورد آقا دادند. کدام آقا؟ آقا که هرروز عادتشان زهر کنایه خوردن شده بود. آقا که با زهر جهالت شیعیان زمان زندگی کرده بود. کدام آقا؟ انگور آغشته به زهر را بگویم یا غذای زهرآلود را یا آب پرتقال زهرآلود را؟ کدام آقا؟
من میخواهم از آن لحظاتی بگویم که صدای ناله ها بین کف زدن ها و هلهله ها گم شد. تو در اتاق، از درد اثر کردن سم و درد تنهایی ناله کنی و همسرت خدمه را بیرون در اتاق جمع کند و هلهله کنند که صدای تو به شیعیان نرسد. همه شیعیان فدای ناله های جانسوزت. فدای تنهاییت. ظلم ها اگر از هزار جا هم باشد، باز مظلوم یک نفر است. بگویم از آن لحظهای که پیکر مطهرت را از پله ها بالا کشیدند. که جذابه بر خودش لعنت فرستاد هر بار که سر مبارک شما دانه دانه به پله ها خورد و بالا رفت. فدای آن ردّ خونی شوم که از پله های خانهٔ خودتان تا پشت بام کشیده شده بود.
نقل است: یکی از شیعیان از کنار خانهٔ امام جواد علیه السلام گذر میکرد. نگاهش به پشت بام خانه میافتد و میبیند کبوتر ها بالهایشان را سایهبان کرده اند. از یکی از خدمهٔ خانه ماجرا را میپرسد و بعد از سه روز، پیکر بیجان امام جوان ما که فقط ۲۵ سال سن داشتهاند، روی پشت بام خانه پیدا میشود...
مظلوم...
@morakkab
.
.
روضه مصور شدی؛
فدای قاب عکست شوم....
اسم مقتل به اینجا نمیآید؛
من اینجا غریب عالم شدم...
آقا جانم؛
امامهای سیاه رنگ اینجاست،
صاحبش کجاست؟
@morakkab
.