༻مرکب قرمز༺
. به تاریخ برگرد... با اعصاب به هم ریخته زیر سنگ کوچکی میان شن های داغ صحرا لگد میزند. چند روز است
.
عید غدیره...
سیدا بیان پیوی😄
.
.
کمی عجیب نیست که دو هفته بعد از اعلام ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، باید فاجعهٔ کربلا در مورد پسرشان را زار بزنیم؟ بگوییم حسین جان فدای زخم های بدنت شوم؟...
شاید سال این دو واقعه خیلی دور از هم باشند، ولی این دشمنی از همان لحظهٔ غدیر بود تا همین الان...
@morakkab
.
.
مبارک باد...
متن تبریک نوشتن هم سخت است ها. گفتنش که حتی سختتر است. ولی من کارم را بلدم. دوستان عید غدیر سعیدتان مبارک باشد. یا یک همچین چیزی...
امروز اعمال زیاد دارد. برویم غسل کنیم و زیارت امین الله و صلوات فراوان و نماز دو رکعتی قبل از نماز ظهر و از این قبیل مستحبات. ولی من امروز میخواهم از صبح تا شبش یا علی بگویم. ذکر علی عباده که میگویند همین است ها. عید غدیر سعید که فقط برای مهمانی ده کیلومتری و اینها نیست. یادم است که حدیثی از پیامبر خوانده بودم که حسابی مرا به وجد آورده بود. اینطور که خاطرم هست پیامبر فرموده بودند:
_ ترس دارم از فضائل علی علیه السلام بیشتر از این بگویم و او را با خدا اشتباه بگیرند!!
نویسندهٔ خوش ذوقی هم نوشته بود:
_ در فضائل مولا همین بس که باید ثابت کنیم خدا نیست!
به به. آدم حظ میکند اصلا. چنین آقایی پدری در حق ما کرده و حبّ خودش را در دل هایمان کاشته. اگر این محبت نسبت به آقا نبود، الان من هر سال نمیتوانستم توی خیابان راه بروم و هندوانه بخورم. خوب است دیگر. بچه ها هم توی این سرسره بادی ها بازی میکنند و فیض میبرند. مهمانی ده کیلومتری والا آنهایی را که حب اهل بیت ندارند هم میکشاند سمتشان. داشتم فکر میکردم از همین ساعت ها بروم تا خیابان ها خلوت است، چند تایی موکب خوب نشان کنم. شکم پرست هم خودتانید. من فقط مولایم خدا را میپرستم. چی شد؟ ترسیدید؟ عاشق حضرت هستیم ولی دیگر پرستیدنشان از ابلهی است.
احساس میکنم شور و هیجان روز غدیر عجیب من را گرفته است. هذیان میگویم. من بروم به مهمانی ده کیلومتری برسم... یعنی... منظورم این بود اعمال و عبادت های امروز را انجام بدهم (:
@morakkab
.
.
روایت ده کیلومتری...
ده کیلومتر؟ مرد حسابی کلا صد متر خودت رفتی صد متر هم جمعیت بردت که. انقدر سر آن موکب که توی ایتا در موردشان خوانده بودی معطل شدی که شب شد. یعنی اگر قرار بود ساعت ۶ رفتهای و ۷ برگردی، ساعت ۹ و نیم است و تو منتظر مترو نشستهای. پاهایت که گزگز میکند، خیس عرق هم که هستی، تازه یک کوله پشتی سنگین هم که تمام مدت بین دو دستت جا به جا میشد، فقط با دویست متر این طرف و آن طرف شدن به این روز افتادی؟ البته هر کس دیگری هم اگر در فقط دویست متر، هم بندری میدید و هم بستنی و هم شربت و هیچکدام بهش نمیرسید، همین حال را داشت. درست مثل تو. یک ساعت. دقیقا یک ساعت توی صف ایستاده بودی تا شام بگیری. ولی واقعا خیلی بهت چسبید. به نظرت میارزید. چقدر جالب که مترو انقدر زود آمد. نیشت را ببند مردک. تو که میدانی حتی اگر جای نشستن باشد باز هم نمینشینی که اگر خستهتری هست او بنشیند. البته حق هم داری. خوشحالی که به متروی شلوغی که جلو چشمانت رفت نرسیدی؛ وگرنه باید گرمای داخل مترو را هم تحمل میکردی. حداقلش الان حتی اگر ایستادهای، هوای واگن خنک است. خداروشکر کن. مثل همان موقعی که بعد از یک ساعت در صف ایستادن و خستگی و فکر و خیال که آیا غذا بهت میرسد و نکند صف اشتباه ایستاده باشی؟ مثل نیم ساعت پیشش که ایستادی و بعد از نیم ساعت شربت نصیبت شد. یادت هست وقتی غذا را گرفتی چگونه خداراشکر کردی؟ گشنه... گشنهترین حالت ممکنت را هم دیدی. نشسته بودی و چنان گاز از لقمهٔ کتلت میزدی و با دست کاهو میخوردی که لحظهای احساس کردی کارتن های رو به رویت تخت مناسبی به نظر میرسند. انقدر خستهای که دقیقا قبل از بسته شدن در قطار بیرون میپری. اگر این ایستگاه را رد میکردی، به قول یکی از دوستانت، دیگر خدا هم نمیتوانست کاری برایت انجام دهد، باید به حضرت عباس متوسل میشدی!
وقتی به موقع از قطار بیرون آمدی، لبخند زدی. مثل همان موقعی که داشتی خودت را به سمت مترو میکشاندی و یک پسر کوچولوی گمشده دیدی که خواهرش را پیدا کرده و محکم به او چسبیده است. چقدر این جشن دویست متری غدیر برایت لحظات خوب داشت. خستگیاش هم توی سر دشمنانت بخورد. اگر خسته جانی بگو یاعلی...
@morakkab
.