eitaa logo
مُراسلات
77 دنبال‌کننده
146 عکس
25 ویدیو
23 فایل
در حال نوشتن ... _ شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست./ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4hs1kl&btn=مُراسلة
مشاهده در ایتا
دانلود
<>
مُراسلات
یکم. دانشگاه محل عبرته؛ [بله به جز زندان] یا لااقل برای من. هر سالی که گذشته، و این‌بار با بیش از یک سال فاصله، وقتی برگشتم تغییرات توجهم رو خیلی جلب کرده. تغییرات دانشگاه، بچه‌ها، تیپ و قیافه‌ی بچه‌ها که سال به سال عوض شده و خدا رحم کنه، این که ظاهر غیررسمی امثال من نسبت به جَو غالب [که به نظرم تاحدودی جَوگیرانه هم هست] یک‌درصد به حساب میاد، و این که با ورود به دانشگاه انگار وارد محیط اداری می‌شی و نمی‌شه دانش‌جو رو از یه استاد جوان، تشخیص داد، همین که باید از طبقه‌ی اداری گذشت و به کلاس‌ها رسید و من این قسمت رو با سرعت نور و چشمِ دلِ بسته طی می‌کنم، باعث شده بارها، شاید هر روز، با خودم مرور کنم که: آیا ارزشش رو داشت؟ مثل پخش شدن تکه‌فیلمی از زاویه‌ی نگاهم روی صندلی کلاس یازدهم، در ردیف سمت چپ که جلوی کلاس، خانم "الفِ" اقتصاد رو می‌بینه که از "هزینه‌ی فرصت" حرف می‌زنه. این که با هر انتخاب، چیزی رو به دست میاری اما چیزی رو هم از دست می‌دی. و به گمانم انتخاب درست انتخابیه که چیزی که به دست میاری، ارزش از دست دادن هزینه‌ی فرصت رو داشته باشه. و جواب برای من روشنه. روشن‌تر و درخشنده‌تر از مه‌تابِ شب چهارده وقتی در آستانه‌ی درِ خونه، بعد از خستگی روز اول ترم جدید مشاهده کردم. پ.ن: به انضمام نه نگفتن به تعارف‌زدن‌های مسئولین فرهنگی دانشگاه. دویّم. «حانیه» خواندنم حاصل متروپیماییِ دانشگاه_خانه در سه روز اول ترم جدید بود و پایان روضه‌گونه‌ی آن، برای شلوغی مترو حقاً که مناسب نبود؛ درواقع مترو برای آن پایانِ محترم. ابتدای کتاب، داستان‌وار شروع می‌شه و به قصّه‌ای تاریخی با نگاهی روان و روشن منتهی می‌شه که باید در کنج خلوت اتاق تاریکی شب‌هنگام، زیر نور زردرنگ چراغ مطالعه خونده شه. وقتی که قطره‌های باران به آب‌چک می‌خوره و سوز سرمای مدینه از لحظه‌های شب‌قدر‌گونه‌ی دهه‌ی فاطمیه به استخوان کلمات می‌رسه، قطره‌قطره اشک، غصه، خشم و فکر شه.. سیّم. ایّام فاطمیه نزدیکه. با همان تصویرسازی بند پیشین، بخونیدش. پیشنهاد می‌کنم. آخِر. «بِه‌خوان»باز نیستم. آشناییم هم باهاش به توصیه‌ی بچه‌های اتاق ۱۳۲ در دماوند بود. الان هم فقط گه‌گاهی سرَکی توش می‌کشم. و برای تفکیک، شاید بیش‌تر از کتاب‌ها اون‌جا بنویسم و این‌جا کمتر. به این نشانی: https://behkhaan.ir/profile/rh_sh?inviteCode=Fi65SKNeIMCZ
من نمی‌تونم مینی‌مالیستِ سفید خاکستری خنثی باشم و با شاخصه‌های این سبکیِ مُد انگار سازگاری ندارم. خوشبختانه یا متأسفانه ذهنم هنوز طرح قالی دست‌باف قرمزرنگ قدیمی‌مون با پشتی‌های لوزی‌طرح قرمزرنگ که اطراف سالن پذیرایی و زیر طاقچه‌ی منقّش به گچ‌بری قرار داشت رو فراموش نکرده. هنوز لعاب کاشی‌کاری‌ها به نظرم جذاب‌ترند از سرامیک‌های بی‌رنگ و یخ. وقتی می‌خوام غذا بخورم باید که چهارزانو سر سفره بشینم و روی صندلی‌های پایه‌بلند پشت اُپن، غذا از گلوم پایین نمی‌ره. با تموم زیبایی و پاکی رنگ سفید و ارادتم بهش برای لباس احرامی که هنوز نچشیدم و کفَنی که نپوشیدم، هنوز به نظرم رز قرمز یا گل آفتاب‌گردون شاداب‌تر و روح‌نوازتره. هنوز نتونسته‌م تنهایی و بی‌دعوت خودم رو کافه‌نشین کنم و لته و اسپرسو و آمریکانو رو از هم تشخیص نمی‌دم و هنوز هم چایی که بابا به عنوان یه چای‌خور حرفه‌ای بهم تعارف می‌زنه که "بیا بخور مهمون من" با طبعم سازگارتره. نماز خوندن و خستگی در کردن توی مساجد سنّتی قدیمی از مساجد تازه‌ساز شبه‌کاخ پر زرق و برق حالم رو بهتر می‌کنه. به نظرم که خونه‌ی حیاط‌دار و سالن‌های تو در توی خونه‌ی مادرجون، صفای بیشتری نسبت به این آپارتمان‌های پا در هوا داشت. حتی قلباً با ایده‌ی "خونه‌ی وسط‌حیاط" داداش شدیداً موافقم اگرچه به زبون نیارم. بنده باغچه‌ی پرتقال و ازگیل و بوته‌ی یاس و نخلستون، کوچه پس کوچه‌های باریک و نمای کاه‌گلی رو بیش‌تر مال خودمون می‌دونم تا هیولاهای سنگیِ کرمی_سفید با گیاه‌های آپارتمانی. تحت تأثیر قرار گرفتنِ نه فرهنگ ما، که روحیه و سلیقه‌ی ما در این چند مورد خلاصه نمی‌شه و جدی‌تر از این حرف‌ها در سبک فکری و سبک زندگی ما ریشه دوونده؛ نه منحصر در ظواهر (که از کوزه همان برون تراود...). و حرف من چند کار ساده‌ی روزمره و یا بحث سلیقه‌ی شخصی نیست. نمی‌دونم، شاید من اهل این عصر و این شهر نیستم. و البته این پُز نیست. صرفاً بیان دردمندانه‌ی سبک زندگی اصیلیه که به فراموشی رفته و بازتعریفش در اِلمان و نماد و شعار و ادا خلاصه شده. نهایت بازگشت بهش، چهارتا برچسب پشت گوشی و روی آینه‌ی موتوره که معمولاً اونم هدفی جز ادا و اطوار رو دنبال نمی‌کنه. البته که، «به نظر من!».
پیام_رهبر_انقلاب_اسلامی_به_سی‌وسومین_اجلاس_سراسری_نماز.pdf
حجم: 539.6K
📖 متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی به سی‌وسومین اجلاس سراسری نماز | ۹/مهر/۱۴۰۵ 🔗 rahbar.ir/speech?cid=2108 💻 Rahbar.ir
مُراسلات
یه بار نشه، بار دوّم که می‌شه؟ دوّمی نشد، سوّمی که می‌شه؟ به هر حال وقتی تو باشی که بالاخره می‌شه؟ م
عشق‌ها دام‌اند و دل‌ها صید و گیسو‌ها کمند بگذر و بگذار، دل بر هرچه می‌بینی مبند شادمانی خود غم دنیاست پس بی‌اعتنا مثل گل در محفل غم‌ها و شادی‌ها بخند با به دست آوردن و از دست دادن خو بگیر رودها هر لحظه می‌آیند و هر آن می‌روند گر ز خاک آرزو چون کوه دامن برکشی هیچ‌گاه از صحبت طوفان نمی‎‌بینی گزند آسمانی شو که از یک خاک سر بر می‌کنند بیدهای سربه‌زیر و سروهای سربلند گفت: ما با شوق دل‌کندن ز دنیا دل‌خوشیم گفتمش: هرکس به دنیا بست دل دیگر نکند - فاضل نظری *پ.ن: دیدی گفتم می‌شه؟ الحمدلله.
اعتراضات دانش‌آموزی توی فرانسه بالا گرفته؛ پلیس دست به بازداشت دانش‌آموزان، دقت کنید! بازداشتِ دانش‌آموزان زده و جمعیت معترضین همچنان رو به افزایشه. خب، اخبارش چقدر منتشر شده؟ فیلم‌هاش چقدر پخش شده؟ تیتر سیاه کدوم خبرگزاری‌ها شده و واویلای کدوم رسانه‌ها و بلاگرهای فرانسوی و خارجی بلند شده؟ شما رو با این سؤالات و همون فکرهایی که در سرِتون چرخ می‌خوره تنها می‌ذارم. [اگر با قشر ناآگاه، به خصوص نوجوان در ارتباطید این وقایع عینی رو به همین سادگی براشون روایت کنید. اثر می‌کنه. کم‌کم.]
مُراسلات
آجرك الله يا مولاي...
«تذكرتُ الليالي حين كنتُ في الزيارة تذكرتُ الضريح والقبابَ والمنارة تأملتُ حديثاً للرِضا يُعطي البشارة: ألا من زارني في مرقدي كنتُ جاره أنا أدّعي هو مفزعي وجوابي حين أحار كزيارتي في دنيتي ملحودي سوف أزار» [ أنا عاشق السلطان ]
در شهر دل ما همه‌جا عطر خوش اوست کز موی شبق‌گونه‌ی آن دلبر مه‌روست هرکس که از این کوچه گذر کرده به حیرت انگشت گَزیده‌ست به دندان که: چه خوشبوست در سایه نشسته‌اند به نظّاره‌ی خورشید چون رشک زلیخاست که بر یوسف خوش‌روست از بوی تو و موی تو و روی تو گفتم این‌جا قلمم مانده در اندیشه‌ی ابروست هنگامه‌ی توصیف تو بی‌تاب و عجولم در مدح تو دربارِ دلم جنگ و هیاهوست کس میل نشستن درِ این خانه ندارد بر ساحل ما دیده که کشتیِ تو پهلوست مثل قُدما شعر نوشتم که بگویم صیّادْ دو چشم تو و دلْ دشتی از آهوست
گفت که «نارُ القِرَی» در اصطلاح به کار اهل کرَم گفته می‌شده که بر بلندایی، آتش می‌افروختند تا اگر مسافر و بی‌پناهی، خسته و گرسنه‌ای عبور می‌کنه اون آتش رو ببینه و بیاد مهمان سفره‌ی اون اهل کرَم بشه. و بغض کرد و جمله‌اش بریده‌بریده شد که: «مَنارة» هم از این اصطلاح گرفته شده. وقتی شما مناره (گلدسته‌ی) امام رضا علیه‌السلام رو می‌بینید، یعنی او داره می‌گه آیا نیازمندی هست که به این حرم، به این سفره‌ی کَرَم پناه بیاره؟...
خدای موقعیت‌های خنده‌های از ته دل* [ وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكَىٰ ]
مُراسلات
عجب از دنیا که آدمی‌زاد از هر چیزش فرار می‌کنه، اون بیش‌تر دنبالش می‌دوئه. هرچی می‌گی من فلان چیزت ر
و برای بار هزارم؛ ساختار اداری مثل عضو معیوب، مثل ویروس، و مثل یک بیمار جذامی می‌مونه که با ورود بهش متوجه می‌شی بسیاری از چیزها به طور شگفتی در جهت انجام نشدن و پیچش کارها طراحی شده. و این مایه‌ی تأسفه که نه تنها کارمند، خودش رو "خدمت‌گزار" و "در حال انجام وظیفه" نمی‌دونه بلکه شما باید در به در دنبال کسی بگردی که اندک احساس وظیفه یا وجدان کاری‌ش باعث گره‌گشایی از کار شما بشه. ۱/ قطعاً نه "همه". ۲/ غر زدن فایده‌ای داره؟ جز جلوگیری از تبخال زدن جگر که نه. ولی دیدن این چیزها باعث می‌شه هرکس جدی‌تر تصمیم بگیره هرجا که هست کارش رو به بهترین شکل انجام بده و جزئی از این نظام معیوب و بیمار نشه و دامنش رو از این آلودگی حفظ کنه. ۳/ این‌جاست که رحمت الله به خدمت‌گزاران دستگاه‌های دولتی که به معنای حقیقی کلمه خودشون رو "خادم ملّت" می‌دونستن؛ مثل شهید عزیز سید ابراهیم رئیسی.