eitaa logo
مُراسلات
72 دنبال‌کننده
137 عکس
25 ویدیو
17 فایل
در حال نوشتن... – شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست.
مشاهده در ایتا
دانلود
«بنا نبود که عاشق کنی محل ندهی» */وین اتروحین؟ الکربله/ لازم انروح/ شسمچ حبیبتي؟/ «طلع شباب من الخیم گومی یزینب هلهلی»/ أکل الحمامات؟!/ ایران، صاروخ، حرب، اسرائیل، مقاومون، ماشاءالله... */چه شد مرور خاطرات شد تمام سهم من..؟ */باز هم بهت سر می‌زنم ببین کی گفتم... اربعین_۱۴۰۴
همسایه، عزیز از دست داده. و دقایقی است بی‌وقفه، صدای شیون و فغان، جیغ‌های جگرخراش زنانه و فریادهای امان‌بریده‌ی مردانه از کف کوچه می‌رسد. در حالی که دوست دارم بروم به تسلّا و شاید آغوشی برای یکی از این دخترکان رنگین‌موی رنگ‌پریده، اگرچه که خود و قلب خود را از این توان تهی می‌دانم، صحبتی از آن فرزانه به خاطرم می‌آید که همین سه روز پیش می‌شنیدم که «صبر بر سه نوع است؛ صبر بر مصیبت، صبر بر طاعت، صبر بر معصیت. و پایین‌ترین مرتبه‌ی آن صبر بر مصیبت است. که در هنگام بلاء دیدن، صبر کنی و جزع و فزع نکنی...» به راستی که آدمی به وقت سنجش ایمان و صبر، در می‌یابد چقدر بر بالین آسودگی، تمرین صبر نموده که حالا بر خاکستر گداخته‌ی مصیبت، صبر را نه با خویش که از خویش داشته باشد. «صبر»... و ما در پایین‌ترین مرتبه‌اش در کار خویش مانده‌ایم. پناه بر تو از بی‌صبری‌هایم...
داداش همیشه بهم یادآوری می‌کنه که لهجه‌تو یادت نره. از اصلت دور نشو. حالا من می‌خوام بگم من الان از اصل خودُم دور شدم. کاشکی یکّی منه برسّونه نجف... نه، الان بچا تو راه کربلان گِمونُم. بچا همش می‌گن جات خالیه، اینجو ذکر خیرت کِردیم. اَی جام خالی بود که منم برده بودین خب. نه؟ ولی شاید جام گرفتین برِی سال دیگه؛ نه؟ جام ندی به کسیا. خودُمه زود بهت می‌رسّونم. */واگویه‌ی اربعینی/ عکس کوچه پس‌کوچه‌های کربلاء، در مسیر جُستن حرم
«من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آن‌چه را "جانان" پسندد»
هدایت شده از اِحتِباب
چه رازیه در سفر اربعین... که اونایی که تاحالا رفتن، بیشتر از اونایی که نرفتن دلشون تنگه؟
یکُم؛ دیشب به دیدن ویدیوهای مختلف به منظور آرامش قلب [شاید هم شکنجۀ روح؟] روی آوردم و به خودم اومدم و نفهمیدم شب چطور از نیمه گذشته. پس تقلّا کردم برای خواب. دوم؛ همیشه برام سوال بود هذیان گفتن چه شکلیه؟ یعنی چی می‌شه که آدم هذیان می‌گه و دقیقاً چه شکلی مغز انسان این کار عجیب رو انجام می‌ده؟ تا این که امروز، سحرگاه، وقتی بین خواب و بیداری، درحالی که بیدار بودم و می‌دیدم و می‌فهمیدم، اما اون‌طرف توی خواب هم زائری بودم طفل، شاید هم خادمی، در مسیر، و من زائر بودم و روی این تأکید داشتم، و اهل منزل نمی‌فهمیدند که من چی می‌گم؛ در جواب درخواستشون برای بیدار شدن، جملاتی ارائه می‌دادم که من می‌فهمیدم چی می‌گم و اون‌ها نه؛ و با شگفتی سر به تأیید حرف‌های جدی‌ام تکان می‌دادند و با نگاه تعجب، جاشون رو به همدیگه می‌دادند برای بیدار کردن من از این وهم شیرین. افاقه نکرد. من بیدار شدم و خودم در حیرت از این هذیان‌گویی جالب و وهمی که هنوز تمام نشده. هنوز دارم به محتواش فکر می‌کنم که چرا "این زائر به چیز دیگری نیاز نداره.."؟ سوم؛ فراق و دویدن و دیر رسیدن، افتادن در دل ترس‌ها و کارهای نکرده و نیمه‌تمام، دوباره فراق و دویدن و دیر رسیدن، تمرین سخت هماهنگی مغز آشفته و پایی که رمق مضاعفی نداره و چه برسه به پای چپ، و دوباره فراق و این‌بار نرسیدن به معنای واقع، انسان رو روانه‌ی دارالمجانین نکنه موجب شگفتیه. کمی توّهم روزانه و موهومات شبانه و هذیان که چیزی نیست؛ نه؟ چهارم؛ ما بی تو انسان‌های پرمدّعای کوچکیم. به همین کوچکی که شرح دادم. پس لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ/
سید حمیدرضا برقعیشعر خوانی . دو خط شعر.mp3
زمان: حجم: 3.3M
تو دیگری و دلم در خیال دیگر نیست که سرنوشتی از این سرنوشت بهتر نیست [به یادِ نجف١٤٤٧ /تو سرنوشت مرا در نجف رقم زده‌ای]
*
مُراسلات
*
بوی آشنا خورد زیر مشامم و مثل بقیه که غرق مرور خاطرات بودن، رفتم به ایام ماضی. به سال‌هایی که مامان بهمون یادآور می‌شد "فردا می‌ریم خونه‌ی باباجون اینا؛ قراره آش بپزیم." و ما شیرجه می‌زدیم که وسایلمون رو جمع کنیم. از مسیر خونه‌ی خودمون تا خونه‌ی اون‌ها رو انگار سفر می‌کردیم و در طول راه بنا به طبیعت و پوشش گیاهی خیابون‌ها با داداش، توی خیالمون از عراق، پاکستان، لبنان و غیره می‌گذشتیم! کوچه‌ی طویل چهل‌وپنج، سر کوچه بانک سپه، رو طی می‌کردیم تا به بن‌بست برسیم. درب سفید رنگ رو می‌کوبیدیم و با باز شدنش خودمون رو وسط حیاط پرت می‌کردیم. از کنار بوته‌ی گل یاس و گل میمون‌ها می‌گذشتیم و احیاناً موجوداتی که "یاء" بزرگ نگه‌داری می‌کرد؛ جوجه، اردک، لاک‌پشت! روز رو با فوتبال، والیبال، استپ‌هوا، کامیپوتر و بازی "دو برادر" شب می‌کردیم و شب، یورتمه‌کنان به سمت اتاق دایی می‌رفتیم و رخت‌خواب‌ها رو از کمد ديواری بیرون می‌کشیدیم و به سمت هال پرواز می‌کردیم. شب رو بعد از کلی هیاهو سحر می‌کردیم و صبح با سر و صدای دوتا "یاء" بالای سرمون، به راحتی از تشک جدا می‌شدیم. در حالی که شب، باباجون بارها رفته بود توی حیاط و به دیگ آش سر زده بود، نخود و لوبیاها رو بررسی کرده بود، شعله رو تنظیم کرده بود، ما هم به شیطنت چندباری آش رو برخلاف جهت لازم هَم زده بودیم و پایینش کنار دیگ، شمع روشن کرده بودیم، حالا صبح، بوی آشنایی تمام خونه رو پر کرده بود. اقوام یکی یکی می‌اومدن و کاسه‌های آش خودشون رو می‌بردن و یا بابا براشون می‌بُرد. دیروز از بدء ورود به طبقه‌ی چهارم، بوی آشنا از واحد شش به مشامم خورد. خبری از مسیر طولانی و کوچه‌ی طویل و حیاط بزرگ و بوته‌ی یاس نبود، خبری از باباجون هم. هرچی چشم گردوندم ندیدمش، جز توی قاب عکس. از شب قبل به یاد اون ایام که چیزی برای غفلت نداشتم [مگر سن کم]، گوشی‌مو غلاف کردم و خاموش. نشستم پای درد دل مامان‌جون. برای اولین بار، حکایت نذر آش که از "خانم" و خواب به‌خصوصش به یادگار مونده رو شنیدم و نذری که نباید شکسته شه حتی در نسل‌های بعد. دیگه خبری از بازی نبود. "یاء" کوچک دیگه اصراری نمی‌کرد که شب بمونیم و بابتش اشکی نریخت؛ البته که ما موندیم. مشغول لپ‌تاپش بود و ما "رِد دِد ردمپشن" و بساط نرم‌افزاری‌ش رو به تماشا نشستیم. بین داداش و "یاء" بزرگ از کل‌کل‌های کودکانه خبری نبود و بیشتر درباره‌ی ذلت ژاپن و کره‌ی جنوبی تحت سلطه‌ی آمریکا و قدرت و استقلال چین و دیکتاتوری کره‌ی شمالی و زیرساخت اینترنت در تمام دنیا و ایران حرف زدن. درباره‌ی گیم‌های جدید و جی‌تی‌ای با گرافیک فوق‌العاده و علل مهاجرت و اپلای هم‌کلاسی‌های دوتا "یاء" و "اگه میری برگرد و با سختی‌ها و بی‌مهری‌ها بساز. خودت گفتی متخصص کم داره این مملکت" صحبت کردیم. و در نهایت من، تمام مدت به خاطرات فکر کردم. به این که من "یوم‌الاربعین" رو با آش نذری باباجون شناختم؛ توی روزگاری که درکی از اربعین اباعبدالله سلام‌الله‌علیه نداشتم. دیگ کوچیک شده و روی اجاق کوچیک آشپرخونه‌ی کوچیک واحد کوچیک خاله اینا قرار گرفته؛ اما مطمئنم باباجون، یه گوشه کنارش ایستاده و حواسش به همه‌چیز هست. شاید این میون، بین این‌جا و کربلا هم رفت و آمدی داره. آخه دو سال پیش وقتی که رفت، ایام اربعین بود. گفتم که، بوی آشنایی به مشامم می‌خوره.. */ به قول خاله اینا، خیلی خدابیامرزی طلبیدن اموات. ذکر خیر شد؛ برای همه‌شون یه صلوات حواله‌ی جهان اون‌طرف می‌کنید؟
اگرچه امسال نرفتم اما بیش‌تر از تمام سال‌ها در حرم‌ها و طریق یادم کردن و خب، من حالا زائرم؛ به تعداد دفعاتی که یاد شده‌ام. الحمدلله.