eitaa logo
مراسلات
47 دنبال‌کننده
105 عکس
22 ویدیو
7 فایل
. . در حال نوشتن...
مشاهده در ایتا
دانلود
- اگر هیچ‌کس مرا نفهمید؛ آن‌وقت چه؟ + چرا نفهمند؟ - همه‌شان حرف‌هایشان یکی‌ست، و فکر و خیال و حرف من، چیزی غیر از آن‌ها. نه من می‌خواهم آن‌طور فکر کنم و نه آن‌ها می‌فهمند من چه می‌گویم. + من تو را می‌فهمم. - من... + تو نگاهت در آسمان است و آنان پایشان در گِل؛ تو برای "ابد" می‌دوی و آنان برای امروز می‌جویند. - من غریبه‌ای هستم در میان ایشان. + و این تو را می‌آزارد؟ - کم نه.. + فاستقم کما اُمِرت.. - پس تکلیف «و من تاب معک..؟» + استقامت تو در چشم آنان نیز عظیم خواهد نمود؛ صبور باش. - من را بی تو استقامتی نیست، توانی نیست، جانی نیست. من را بی تو تنها خیالی‌ست مبهم، رؤیایی‌‌ست دور و شیرین، رسالتی‌ست سنگین و این کوچک کم‌طاقت را خوف به دل.. و تو لبخند می‌زنی، مثل همیشه‌ی عمرم از پس خیالم بر می‌آیی و لبخند می‌زنی و چشم‌های زیبای عربی‌ات را به هم می‌فشری و من احساس می‌کنم خون به رگ‌های خشکیده‌ام برمی‌گردد..
- هرگز خداوند را احساس کرده‌ای؟ + کجا؟ - در آغوش بعضی دوستان
بعضی هم آرزوی ما را زندگی می‌کنند؛ مثلا آنان که قم هستند، همین لحظه..
پناه بر تو از فتنه‌های آخرالزمان از تغییر و تحول رو به سقوط آدم‌ها از این‌که ما هرگز از آن دست آدم‌ها نباشیم که بگویند فلانی هم عوض شده... ما نمی‌خواهیم غفلت دنیا یقه‌مان را بچسبد ما می‌خواهیم اهل تو باشیم تا ابد. «و لا تَکِلنا إلى أنفسنا طَرفةَ عینٍ أبَدا»
قبل‌ترها راحت‌تر می‌نوشتم. قلم را می‌چرخاندم و بسم‌الله؛ سرریز می‌شد. کلمات در صف شلوغ قلبم هُل می‌خوردند و بی‌اراده بیرون می‌ریختند. گفته بودم همیشه حرف‌هایم را می‌نوشتم؟ چیزی می‌خواستم می‌نوشتم، ناراحت بودم می‌نوشتم، عذرخواهی لازم بود می‌نوشتم. حتی وقتی با دوستی بحثم می‌شد پیش او فقط سکوت از لب‌هایم می‌ریخت، بعد می‌آمدم و برایش نامه‌ای بلندبالا می‌نوشتم. حتی محبت‌هایم را، همه را می‌نوشتم و می‌نوشتم و می‌نوشتم. نوشتن برای آدم‌هایی مثل من که صدایشان بیشتر درونشان بلند می‌شود بهترین راه است؛ بهترین راه برای برقراری ارتباط با بیرون از خود. من هنوز هم می‌نویسم اما دیگر فقط برای شنونده‌ی حرف‌های نگفته. فقط برای آسمان. دیگر قلمم نمی‌چرخد، حرف‌هایم فواره نمی‌شوند و پیش چشم دیگران جلوه نمی‌کند. از یک جایی به بعد، گفتن و نوشتن فقط برای یک نفر، یک جا، یک شنونده جایز است. از یک جایی به بعد دیگران تو را دیوانه می‌پندارند.
*/ ثمّ ماذا..؟
ای آرزوی کهنه‌ی دور از خیال من فکری به حال خسته‌دلان، فکری به حال من..
سیدحسن نصرالله ، دبیرکل حزب‌الله این‌ها را می‌گفت..
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«بی‌پرده گوشه‌ای بدنم را به خون بکش کم‌کم مرا به شعله‌ی عشقی فزون بکش تیغی به رویم از غم بی‌چند و چون بکش بنشین و دفعتاً جگرم را برون بکش چون ذوالفقار خویش مرقصان شکار را» - محمد سهرابی
«چرا به داد دل من نمی‌رسد اشکم بخوان برای نگاهم نماز باران را»
جات خالیه زهرا؛ فاطمیه‌ها، همیشه یادت می‌افتم. گه‌گاهی، میای تو خیالم؛ انگار که باهام کاری داشته باشی. بعد از رفتنت، خیلی اتفاقا افتاده، می‌دونستی؟ رفتنت باعث شد خیلی چیزا رو بفهمم.. امیدوارم مثل امروزی که خبر رفتنت، آب سردی ریخت رو سرمون، مثل این روزا که برات با حضرت مادر روضه گرفتیم تو اون‌جا پیش خودشون، یاد ما هم باشی. هستی؟ جات خیلی خالیه زهرا... */اللهم صلّ على محمد و آل محمد و عجّل فرجهم
بغض توی چشم‌هایم می‌گردد و بیرون نریخته، پایین می‌رود. آسمان خیلی رنگ خداست و عصر، خیلی پاییزی. بوی گل نرگس در مشامم مانده‌. امروز دلم بیش‌تر هوای خدا کرده. «و چه سخت است حال عاشقی که نمی‌داند آیا معشوقش نیز هوای او را دارد یا نه؟».. نه... اشتباه گفتم؛ عاشق تویی. ما بلد نیستیم ادای عشق دربیاوریم. فقط کمی عطر تو در هوا ریخته و ابر و پاییز را درهم آمیخته... خدای عصرهای پاییزی! دل‌های ما را در آغوش بکش و بفشار.