آقای ابراهیم! یک سال است عکس و اسمت با ما کاری کرده که جز بغض از گلویمان پایین نمیرود..
پروردگارا این چه ماجرای غریبی بود. آن چه شب بیانتهایی بود. آن لاشههای سوختهی بالگرد چه بود که ما دیدیم؟ پروردگارا این وقایع چه بود که ما از سر گذراندیم. این حیرت و این سردرگمی ما میان حرفها...
گفتند پیکرها قابل تشخیص نیست. گفتند که پیکر او از همه بدتر.. گفتند که انگشترْنشان بود پیکرش. آه از انگشتر...
تو مَرد بودی. شهادت میدهم که مرد بودی و مردانگی کردی. مرا ببخش که در فضای سیاسی، از ترس حرفها، تا زنده بودی اینها را نگفتم..
تو همه را ببخش. همهی حرفها را، همهی تهمتها را، همهی نامردیهایی که در حقت شد. همه را به مردانگیات ببخش...
هرچی فکر میکنم، باز برمیگردم مرور میکنم؛ هنوزم باورم نمیشه رئیسجمهور شهید شد..
من میگم، بذار بقیه بخندن. کاش خدا ما رو با شما توی بهشت همنشین کنه. مردی که مسئولیت حال و آیندهی تا ابد یه مملکت دستش باشه و خدا روی کارهاش مُهر تأیید بزنه و بخرتش، حتما جاش پیش خود خداست..
اونی که به امید حقوق و مزایا میاد فرهنگیان <قطعا> کارش زاره. چون جیگرش رو بابت تنها دلخوشیش له میکنن.
اول هدفتون رو فهم کنید، فرهنگیان رو با همه چیزش هضم کنید، بعد پا بذارید. نه اینکه مثل عدهای دانشجومعلم همهی فکر و ذکرتون بشه حقوق حقوق حقوق. درس برای حقوق، کارگاه شرکت کردن برای حقوق، ادا و اطوار برای حقوق.. نکنید! آ.پ زخمی هست، بیشتر زخم نزنید.
فعلا میتونم یه کتاب از نامردیها و ناحقیهای معلم و مسئول به نظام تربیتی مملکت بنویسم. بعد از بازنشستگی ایشالا چندجلدی.