ظهور، دفعتاً اتفاق میافتد. همهچیز به
سرعت پیش میرود. شما هم باید اهل
سرعت باشید..
- استاد میفرمود..
چقدر این آیه را دوست دارم
و چقدر وقت مناجات با شما میخوانم؛
يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ
وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ
وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا ۖ . .
بوی خاک و خاکریز را از پس چهار سال فاصله نفس میکشم بیآنکه چیزی از آن هوا در ریههایم مانده باشد. تنها خاطره است که میمانَد. صدای اروند در گوشم است، همان اروند بیصدا. صدای سکوتش خوب یادم هست. شنهای علقمه زیر پایم فرو میرود، بچهها بالاتر روی یک تانک نشسته و عکس میگیرند، نرگس دست میکند یک مُشت خاک برمیدارد و ما هم. بماند که بعدها گفتند شیمیایی است و دور بریزید. سنگریزههای زیر پایم را حس میکنم؛ روی خاک طلائیه. وقتی که به حُکم «فاخلع نعلیك» بند دنیا گشودیم و کفشها را رها کردیم. همانجا زیر تابلوی "فاخلع نعلیک" که پُر بود از کفش و سوژهی عکاسیها. چه با احتیاط قدم برمیداشتیم. میگفتند زیر پایتان شهدا هستند، شهدایی که اینجا ماندهاند و به خانه برنگشتهاند. برمیگردیم به خوابگاه. چندکیلومتریِ آبادان بود یا اهواز؟ فراموش کردهام. قبر معطر شهدای گمنام یک گوشهی پادگان. واقعا معطر بود. وقتی که سرم را روی قبر گذاشتم فهمیدم. انگار میدیدشان؛ همانی که یکی از قبرها را در آغوش گرفته بود و انگار رو در رو درحال گفتوگو بود. چقدر به حالش غبطه خوردم..
دلم پیش شلمچه گیر است. خیلی گیر. همان که حاج سعید حدادیان میخواند: «امّا میونِ جبههها، شلمچه بیشتر از همه، گرفته بوی فاطمه(س)...» غروب بود که رسیدیم. که تلفن من همانجا خاموش شد و اجازه داد رها باشم. هوا تاریک میشد. حلقه حلقه سینهزنی و روایتگری. آن نماز مغرب شلمچه نزدیکترین فاصلهی من با خدا بود. خاک شلمچه.. خیال شلمچه..
من خیلی دلتنگم محبوبم.. برای همهی خاطراتی که گفتم و نگفتم. من..میشد که بیایم و خود را برسانم. اما آنوقت.. آنوقت.. بگذریم. تو مثل همیشه، نشدنها را با بهترینهایت جبران میکنی و چنان میشود که خودمان هم متحیّر میمانیم. مگر نه؟
کتابی میخوندم این دو روز که حقیقتاً برام عجیب و جالب بود. برای ما مردم آخرالزمانی که انقدر درگیر روزمرّگی و روزمردگی هستیم، برای ما که تصورمون از حضرت آقا صاحب الزمان ارواحنا فداه، یک مفهوم ذهنیِ دور بیش نیست، خوندن خاطرات آدمهایی که سینه به سینهی امام شدن و نفس به نفس عمرشون برای او زندگی کردن، خیلی خیلی خیلی ضروری و لازمه.
کتاب "منتظر" از نشر شهید ابراهیم هادی. دربارهی جانباز شهید دکتر محمود رفیعی.
اینم بگم که به نظرم خوندن و غرق این کتاب شدن، رزق خاصه و این رزق خودش رو به اهلش میرسونه. از دستش ندید، حیفه. بخونید و فکر کنید و فکر کنید..
#مکتوبات
شبِ وصل است و طی شد نامهٔ هَجر
«سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر»
دلا در عاشقی ثابتقدم باش
که در این رَه نباشد کار بیاجر
من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذَیْتَني بِالْهَجرِ و الْحَجر
برآی ای صبحِ روشندل خدا را
که بس تاریک میبینم شبِ هَجر
دلم رفت و ندیدم رویِ دلدار
فَغان از این تَطاول، آه از این زَجر
وفا خواهی، جفاکَش باش حافظ
فَاِنَّ الرِّبْحَ و الْخُسرانَ فِي التَّجْر