رفتار، ثمرهی نگرش و نگرش، ثمرهی تغذیه است. غذای ناپاکِ رسانه به چشم و گوششان رسید که امروز کم مانده سردرِ دانشگاه را پایین بکشند. و ما؟ غذای حلال و طیّب را نرساندیم، نچشاندیم.
و صد البته، آدمی که ذائقهاش به چیزی عادت میکند، غذای دیگری را حتی رغبت نمیکند نگاه کند چه برسد به مزهمزه کردن.
بله؛ من دربارهی غذا صحبت نمیکنم.
البته که دربارهی رسانه هم صحبت نمیکنم. دربارهی آموزش و پرورش هم نه. دنبال مقصر هم نمیگردم. بحث بحث یک "جریان" است.
هیچی بیشتر از وقتی که میبینم یکی از
نزدیکان و اطرافیانم، گولِ بازی دشمن رو
خورده، آزارم نمیده. و بیشتر از اونْ فکر
اینکه من میتونم چیکار کنم حقیقت رو
بفهمه؟ آخه چهجوری نجاتش بدم... (اینم
بخشی از همون جریانه که گفتم! و ما باید
دلمون برای همه همینقدر بسوزه... همه)
خدایا؟ همهمونو هدایت کن..
جنگ سخت است.
دیدن صحنههای جنگ سخت است.
اولین شهدای جنگ "کودک" باشند سختتر است.
برای مادرها سختتر..
برای معلمها سختتر..
مراسلات
عزیزترین عزیز من؛ هرچه سر به سجده بگذاریم و برای خون دلهایت بگرییم کم است. تویی و چند یار که بوی حا
"
خدایا! به حق این ساعات سحر
تو که میدانی، ما دلمان بندِ نخ عبای اوست. همین سید جوان لاغر سالهای ۵۳ و ۵۴ مشهد. همین امام جماعت مسجد کرامت و امامحسن پشت تریبون سلسله جلسات طرح کلی و نهجالبلاغه و چه و چه. همین رئیسجمهور دههی شصت که گوشهی مسجد ابوذر خواستند کارش را بسازند و غافل، که تو او را برگزیدهای و مگر آتش رسید خلیل را؟
خدایا ما دلمان بند لبخند اوست. همان که همیشه از پس همهی تلاطمها با نیروی لایزال دشمنکوب تو برمیخیزد و جان و قوت و توان و اطمینانمان میبخشد.
اینها را ننوشتم نه از سر ترس و نه از سر دلتنگیام. اینها را نوشتم که بگویمت تو کهنهخدایی. خدای قبل از انقلاب و روزهای انقلاب، سالهای جنگ و فتنه و آشوب و تحریم. نه تو خون کم دیدی و نه ما یاریِ تو را کم.
به ما که از روز اول همهی نگاهمان را بستند روی قلهی تو و راهیمان کردند، دم از شایعه و راست و دروغ اخبار زدن بیفایده است. ما یقین داریم به دست قدرت تو که دست حیدریِ رهبرمان را روی سر مملکت نگه داشته است. خدایا! به حق این ساعات سحر..
مراسلات
" خدایا! به حق این ساعات سحر تو که میدانی، ما دلمان بندِ نخ عبای اوست. همین سید جوان لاغر سالهای ۵
نصف شب بلند شده بودم برای الانم دلداری مینوشتم؟
مراسلات
تا دیده محو روی تو شد کامیاب شد شبنم به آفتاب رسید آفتاب شد - صائب
چقدر زیبا و نورانی بودید عزیزدلم.
انگار توی خواب دارم براتون مینویسم
توی کابوس. توی وحشت.
خوشحالم که خودمو به آب و آتیش زدم تا ببینمتون و دیدمتون. راضیام که تمام مدت دوزانو و روی انگشت نشستم تا صورت ماهتون رو ببینم.
دستتون هنوز بالاست. بالای دست همه. دعامون کنید مثل همیشه.
ما که باور نمیکنیم. ولی شما ما رو یادتون نره. ما داریم پیر میشیم. داریم میشکنیم. خودتون یه کاری کنید.