eitaa logo
مراسلات
46 دنبال‌کننده
105 عکس
22 ویدیو
7 فایل
در حال نوشتن... . مشق شاعری و پریشانی .
مشاهده در ایتا
دانلود
بله! شهدا زنده‌اند. اما ما اگر با شهدایمان مثل اموات برخورد کنیم، واقعا فراموشمان می‌شود که آن‌ها شهیدند و زنده. آن‌ها در عالم واقع زنده‌اند و مؤثر، ولی ما چون ارتباط خودمان را با آن‌ها قطع کرده‌ایم، فیض و اثر نمی‌گیریم. واقعیتش من با خودم قرار گذاشته‌ام هرروز به حضرت آقا فکر کنم. به حضرت آقا ها، نه شهید سیدعلی خامنه‌ای. وقتی به حضرت آقا فکر می‌کنم، یعنی مثل همیشه او هست، سخنرانی بعدی و بعدی و بعدتری هم دارد. مخاطب صحبت‌هایش هم منِ جوان هستم «جوان‌های عزیز...بچه‌های عزیزِ من». می‌نشینم سخنرانی‌هایش را با دقّت و جدیّت نگاه می‌کنم [و سخنرانی‌های آقای بعدی‌مان را هم]، یادداشت می‌کنم و فکر می‌کنم. هنوز هم موضوعات مدنظر آقا برای تبیین، چیزهایی که ما جوان‌ها نبودیم و ندیدیم اما باید بدانیم، چیزهایی که نوجوان‌ها نمی‌دانند و باید بدانند، موضوعات کار نشده برای ساخت فیلم یا نوشتن کتاب را دسته‌بندی می‌کنم و رویش فکر می‌کنم. مثل همیشه، کتاب‌های آیت‌ الله العظمی خامنه‌ای را یکی بعد دیگری از قفسه‌ی کتاب‌خانه برمی‌دارم، می‌خوانم، خط می‌کشم و حاشیه‌اش برداشت‌هایم را می‌نویسم. و به این فکر می‌کنم که امسال کدام کتاب‌های آقا را بخرم و بخوانم. هنوز هم سر کلاس درس، صدای آقا در گوشم می‌پیچد که می‌خوانَد «شادم که از رقیبان دامن‌کشان گذشتی، گو مُشت خاک ما هم بر باد رفته باشد» و با لبخند، بزرگ و مورّب گوشه‌ی جزوه می‌نویسمش. من یک قرار دیگر هم گذاشته‌ام. با خودم قرار گذاشته‌ام هرروز، حتی شده چندثانیه فیلم‌هایش را نگاه کنم. لبخندش را، نگاهش را، دست تکان دادنش را، استکان چای دست گرفتنش را... من هرشب قبل افطار، قبل نماز، می‌ایستم روبروی تلویزیون و نماز خواندنش را نگاه می‌کنم‌. همیشه نگاه می‌کردم اما حالا دقیق‌تر. تکبیرة‌الاحرام، حمد و سوره، رکوع و سجده و قنوت و هر ذکری که می‌گوید. نمی‌دانم‌‌. شاید آن‌قدر غرق در او شدم که «یومَ ندعوا کلّ أناسٍ بإمامهم» صف اول پیوستگان به او باشم. و مگر ذوب در کسی بودن شرطش نیست؟ ذوب در عقیده، اخلاق، رفتار، گفتار...
هرکدام از ما می‌توانیم در خانه بنشینیم و بگوییم با یک نفر کم‌تر یا بیش‌تر، اتفاقی نمی‌افتد (که می‌افتد) اما باید به خودمان یادآوری کنیم که «ظهور اتفاق خواهد افتاد. مهم این است ما کجای ظهور ایستاده‌ایم؟»
مراسلات
استوری من را لایک کرده! تعجب که نه، حیرت می‌کنم از این کارش. استوری قبلی‌ام را هم دیده بود؛ اگر مخال
یک نفر در فامیلمان داریم که مخالف صد درصدی انقلاب و جمهوری اسلامی است. می‌گفت جمهوری اسلامی فاسد است. هروقت خانه‌شان می‌رفتیم یا خانه‌مان می‌آمد، بعد از سلام و علیک صحبت را مستقیم می‌برد به سمت بحث و جدل. همیشه حرف‌های مخالف می‌زد و شبهات مختلف را -که بعضاً حتی نشنیده بودم- وارد می‌کرد و خیلی حق به جانب بحث می‌کرد. و ما بعد از سال‌ها دیگر می‌دانستیم بحث با این شخص بی‌فایده است! او می‌گفت و می‌گفت. ما چاییمان را می‌نوشیدیم و به هم نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم از حرف‌های بی‌اساس! خلاصه‌اش کنم. امشب در یکی از بزرگ‌ترین تجمع‌های شهر، دیدیمش! اگر می‌شنیدیم در اغتشاشات شرکت کرده باورپذیر‌تر بود تا تجمع انقلابی و وطنی. دشمن خوب خودش را رسوا کرده. کار به وجدان آدم‌ها رسیده. و من یقین دارم این تازه اثر کوتاه‌مدت خون رهبر ماست. کسی که خون‌دل می‌خورد و فهم تک‌تک مردم برایش اهمیت داشت..
ابتدائاً «ذبح عظیمی» که رخ داد و آن شهادت آقا و رهبر ما بود؛ و سپس تمام خون‌هایی که در این راه ریخته شده، پیش‌ از او و پس از او، تمام خون‌هایی که یک به یک ریخته می‌شود تنها موج خشم بر خشم، خروش بر خروش و غوغا روی غوغاست. تنها، بار انتقام سنگین‌تر می‌شود و تیغ دو دَم مولای ما برای انتقام‌جویی، برّنده‌تر و تشنه‌تر برای ریختن خون کثیف سران رذل اهل باطل.
می‌بینم همه دارن درمورد جفاکاری‌ها و حرف و حدیث‌هایی که قبل از شهادت آقای لاریجانی درموردشون شایع بود صحبت می‌کنن. و فقط یه چیز به ذهنم رسید. این که ما عموماً انصاف رو رعایت نمی‌کنیم و وقتی که یه اتفاقی می‌افته و دلمون می‌سوزه، تازه متوجه خبط و خطای خودمون می‌شیم و هی می‌ندازیم گردن همدیگه. یه زمانی شهید بهشتی و شهید مطهری و شهید رجایی. برای بعضیا شهادت آقا. بعضیا درمورد شهید رئیسی براشون این اتفاق افتاد، بعضیا با شهادت آقای شمخانی و الانم بعضی با شهادت آقای لاریجانی. و حالا مونده تا صبح بشه و تحلیل‌ها و نقدها و صحبت‌ها بیرون بیاد. همیشه این مسئله وجود داشته و همین الانم هست‌. همین حالا هم ما نسبت به خیلیا موضع انصاف نداریم، نقد می‌کنیم به قصد تخریب و تا طرف رو از دم تیغ بی‌آبرویی نگذرونیم ولش نمی‌کنیم. یا کلا بلد نیستیم نقاط ضعف و قوت رو کنار هم ببینیم، از خوبی تعریف به جا کنیم و به اشتباهات تذکر به جا بدیم. ما الانم همینیم؛ فقط متوجه نیستیم تا وقتی که عکس طرف قاب بشه یا عنوان شهید بیاد پشت اسمش! اون‌وقته که می‌زنیم پشت دستمون و ای‌داد ای‌داد می‌کنیم.
این‌ها همه‌شان نامزد شهادت شده‌اند. هم این کت‌وشلواری‌ها و هم آن لباسْ سبزها و لباسْ خاکی‌ها. مخصوصاً حالا که آقایشان رفته، رفقایشان هم یکی‌یکی دارند می‌روند و هربار هی خم می‌شوند و سر روی تابوت رفیقانشان می‌گذارند، دلشان بیش‌تر هوای آسمان کرده. شاید هم خدای متعال مقدّر کرده صف اوّلی‌ها را از این ملّت بگیرد تا مردم خودشان همه‌ی صف‌ها را پُر کنند. خدای متعال اراده کرده همه‌ی رشته‌ها بُریده شود و "واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولا تفرّقوا" بشویم. اگر نبود این‌ها، آقایمان نمی‌فرمود «چنانچه حادثه‌ای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد برای مقابله‌ی با حوادث، و کار را مردم تمام خواهند کرد.»
چه ریش‌سفیدانی اسماعیل! چه ریش‌سفیدانی... این‌ها همان جوانانی‌اند که وقتی موی سرشان مشکی بود آمدند قربة الی الله برای خدا وارد گود شدند، جنگیدند و جانانه نبرد کردند. و این میان، مدام نگاهشان به آسمان بود که کِی نوبت آن‌ها می‌شود. فرق ما و دشمن این است. سران ما، در میدان می‌جنگند و سینه سپر می‌کنند، می‌کُشند تا کشته بشوند و برای 'شهادتشان' برنامه دارند. و آن پست‌فطرتان، در هزار سوراخ می‌خزند و نام مرگ هم خرخره‌شان را فشار می‌دهد. ملّت! ولاتهنوا ولاتحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین! این مسیر همان مسیر وعده داده شده است که به پیروزی می‌رسد. با تمام تلخی‌هایش. این خبرهای سنگین شما را سست نکند!! ما خدا داریم!
بعضیا یه‌کم دلشون لرزیده و ترسیدن. ما نمی‌دونیم بعد از این چی پیش میاد. ولی وعده‌های خدا با توجه به همه‌ی این مصائب و سختی‌ها داده شده! پس خودتون رو محکم کنید. با افراد هم‌دل و هم‌فکرتون صحبت کنید و به هم امید بدید و آیه‌های فتح خدا رو یادآوری کنید. و روحیه و حرکت و سرعت رو به بقیه، به اطرافیان پمپاژ کنید! به هر وسیله‌ای که می‌تونید. إصبِروا و صابِروا و رابِطوا یعنی با همدیگه! هم صبر فردی، هم جمعی. بسم‌الله.
به عقیده‌ی من، لحظه‌ی آخر عمر، آن دَم رفتن خیلی مهم است. خیلی تعیین کننده است. انگار چکیده‌ی یک عمر آدمی است. همیشه، هروقت فیلمی در می‌آید از مرگ‌های ناگهانی جلوی دوربین، وقتی صحنه‌ای از مرگ یک سوپراستار را می‌بینم که درحال مَستی، آوازخواندن و چرخیدن و رقصیدن برای چند لحظه حدقه‌ی چشم‌هایش گشاد می‌شود و گلویش به خِرخِر می‌افتد و جان می‌دهد، اول دلم به حال بی‌چاره‌اش می‌سوزد و بعد هزار مرتبه به خدا پناه می‌برم. آن لحظه‌ی آخر، دم رفتن خیلی مهم است. وقتی فیلم لحظات آخر شهدا را می‌بینم که سر در آغوش رفیقشان گذاشته‌اند و پا روی خاک می‌کشند و یک‌نفس یازهرا می‌گویند، وقتی بعضی‌شان دم آخر می‌گویند که مرا بلند کنید تا رو به کربلا سلام بدهم و دست به سینه جان می‌دهند، وقتی بعضی‌شان حتی اشاره می‌کنند که کسی نزدیک نیاید که سرم روی پای امامم است و نمی‌خواهم این خلوت شیرین به‌هم بخورد؛ وقتی این‌ها را می‌بینم هزاربار از خدا طلب می‌کنم که آن لحظات آخر زبانم به هذیان وا نشود، چشم‌هایم لَه‌لَه نزند، صدایم بُریده نشود تا من هم... آن دم آخر خیلی مهم است. و گمانم جزو لحظاتی است که ناخودآگاهِ آدم خودش را پیش می‌کشد و اراده را تقریباً می‌گیرد. اما چه می‌شود... چه می‌شود که آقای شهید ما لحظه‌ی آخر را 'انتخاب' کرد. که ذکر خدا به لب، به قرآن مشغول، به سوی محبوبش شتافت و صورتش که به‌هم نریخت، هُول که نکرد هیچ، دستش را مُشت کرد و با صلابت، کوه نور، مطمئن و آرام... آه آقای شهیدم! تو زیباترین رفتن را انتخاب کردی و چقدر شایسته‌اش بودی! آه که هر مرگی از عظمت و روحانیت و نورانیت تو احتراز می‌کرد‌. آه که تنها قبای شهادت، و آن‌هم این‌نوع شهادت به تنت می‌آمد سیّدی... مرا ببخش که نمی‌توانم ملکوتی‌ترین عروج را با واژه‌ها به تصویر بکشم..
به نام خدای مترصّد F35های آمریکایی «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ» بی‌تردید پروردگارت در کمین‌گاه است.
به من پیام داده «پسرخالم شهید شد..» با گریه. من تقریباً مطمئنم جزو اولین دوستانش هستم که به من این خبر را داده و خواسته دلش را سبُک کند. چون ما هنوز شبیه هم هستیم. مثل آن سال‌ها که با هم رفیق صمیمی بودیم و ریز و درشت زندگی‌مان را به‌هم می‌گفتیم. حالا چندسالی بود که مسیرمان از هم جدا شده بود. الحمدلله حجابش سر جایش مانده اما گمان می‌کردم خط قرمزهای فکری‌اش صورتی شده، کم‌رنگ شده. ارتباطمان به مو رسیده بود، طوری که ماه‌ها به هم یک پیام هم نمی‌دادیم و من، فقط گاهی از سر وظیفه و دل‌تنگی برای روزهای خوبمان پیام می‌دادم و یک مناسبتی را تبریک می‌گفتم. هرسال هم تولدش را تبریک گفتم حتی اگر او تولد من را یادش رفته بود. ما همین حالا، دو سال بیشتر است که همدیگر را ندیده‌ایم چون مسیرمان مدت‌هاست از هم جدا شده. اما این شب‌ها انگار خدا خودش می‌خواست دوباره اثر مثبت دوستی ما را برگرداند. وقتی یکی از همان شب‌های اول، شهر بدجور لرزید و 'مسکونی' زده بود، پیامش دادم و احوال‌پرسش شدم. می‌گفت روزها بود در فکرت بودم که پیامت بدهم. عجب! پس ممارست‌هایم اثر کرد. من فکر می‌کردم راهمان از هم جدا شده اما این شب‌ها وقتی مدام پیامم می‌داد و از تجمع‌های شبانه‌ای که می‌روند می‌گفت فهمیدم من اشتباه کرده‌ام. او از من پای کار تر است. وقتی تمام این شب‌ها را بیرون از خانه است اما شاید من گاهی سستی کنم، وقتی شب قدر تا سحر را که من روی فرش گرم و نرم مسجد نشسته بودم او در سرمای کف خیابان قرآن به سر گرفته بود. قسمت نبود همدیگر را این شب‌ها ببینیم. حالا باید برای سر سلامتی به خانواده‌اش که یک شهید، پای لانچر، که معلوم هم نیست پیکری از او برگردد یا نه، تقدیم خدا کرده‌اند به دیدارشان بروم. حالا که پیام داده: پسرخالم شهید شد... شاید هیچی از پیکرش برنگرده... دعا کن برادرش فردا دست پر برگرده... شما هم دعا کنید فردا برادرش دست پر برگردد. خدا کند توی دست‌هایش پُر از خاکستر برادر نباشد... /یادم رفت بنویسم که جوان تازه‌داماد بود. خدایا به‌خاطر دل نوعروس جوان داغ‌دیده‌اش...
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فراز به فراز اشک، کوه کوه غصه و آتش به دلم با صدای آسمانی‌ات به وقت آخرین سحر..