eitaa logo
مراسلات
46 دنبال‌کننده
105 عکس
22 ویدیو
7 فایل
در حال نوشتن... . مشق شاعری و پریشانی .
مشاهده در ایتا
دانلود
این‌ها همه‌شان نامزد شهادت شده‌اند. هم این کت‌وشلواری‌ها و هم آن لباسْ سبزها و لباسْ خاکی‌ها. مخصوصاً حالا که آقایشان رفته، رفقایشان هم یکی‌یکی دارند می‌روند و هربار هی خم می‌شوند و سر روی تابوت رفیقانشان می‌گذارند، دلشان بیش‌تر هوای آسمان کرده. شاید هم خدای متعال مقدّر کرده صف اوّلی‌ها را از این ملّت بگیرد تا مردم خودشان همه‌ی صف‌ها را پُر کنند. خدای متعال اراده کرده همه‌ی رشته‌ها بُریده شود و "واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولا تفرّقوا" بشویم. اگر نبود این‌ها، آقایمان نمی‌فرمود «چنانچه حادثه‌ای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد برای مقابله‌ی با حوادث، و کار را مردم تمام خواهند کرد.»
چه ریش‌سفیدانی اسماعیل! چه ریش‌سفیدانی... این‌ها همان جوانانی‌اند که وقتی موی سرشان مشکی بود آمدند قربة الی الله برای خدا وارد گود شدند، جنگیدند و جانانه نبرد کردند. و این میان، مدام نگاهشان به آسمان بود که کِی نوبت آن‌ها می‌شود. فرق ما و دشمن این است. سران ما، در میدان می‌جنگند و سینه سپر می‌کنند، می‌کُشند تا کشته بشوند و برای 'شهادتشان' برنامه دارند. و آن پست‌فطرتان، در هزار سوراخ می‌خزند و نام مرگ هم خرخره‌شان را فشار می‌دهد. ملّت! ولاتهنوا ولاتحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین! این مسیر همان مسیر وعده داده شده است که به پیروزی می‌رسد. با تمام تلخی‌هایش. این خبرهای سنگین شما را سست نکند!! ما خدا داریم!
بعضیا یه‌کم دلشون لرزیده و ترسیدن. ما نمی‌دونیم بعد از این چی پیش میاد. ولی وعده‌های خدا با توجه به همه‌ی این مصائب و سختی‌ها داده شده! پس خودتون رو محکم کنید. با افراد هم‌دل و هم‌فکرتون صحبت کنید و به هم امید بدید و آیه‌های فتح خدا رو یادآوری کنید. و روحیه و حرکت و سرعت رو به بقیه، به اطرافیان پمپاژ کنید! به هر وسیله‌ای که می‌تونید. إصبِروا و صابِروا و رابِطوا یعنی با همدیگه! هم صبر فردی، هم جمعی. بسم‌الله.
به عقیده‌ی من، لحظه‌ی آخر عمر، آن دَم رفتن خیلی مهم است. خیلی تعیین کننده است. انگار چکیده‌ی یک عمر آدمی است. همیشه، هروقت فیلمی در می‌آید از مرگ‌های ناگهانی جلوی دوربین، وقتی صحنه‌ای از مرگ یک سوپراستار را می‌بینم که درحال مَستی، آوازخواندن و چرخیدن و رقصیدن برای چند لحظه حدقه‌ی چشم‌هایش گشاد می‌شود و گلویش به خِرخِر می‌افتد و جان می‌دهد، اول دلم به حال بی‌چاره‌اش می‌سوزد و بعد هزار مرتبه به خدا پناه می‌برم. آن لحظه‌ی آخر، دم رفتن خیلی مهم است. وقتی فیلم لحظات آخر شهدا را می‌بینم که سر در آغوش رفیقشان گذاشته‌اند و پا روی خاک می‌کشند و یک‌نفس یازهرا می‌گویند، وقتی بعضی‌شان دم آخر می‌گویند که مرا بلند کنید تا رو به کربلا سلام بدهم و دست به سینه جان می‌دهند، وقتی بعضی‌شان حتی اشاره می‌کنند که کسی نزدیک نیاید که سرم روی پای امامم است و نمی‌خواهم این خلوت شیرین به‌هم بخورد؛ وقتی این‌ها را می‌بینم هزاربار از خدا طلب می‌کنم که آن لحظات آخر زبانم به هذیان وا نشود، چشم‌هایم لَه‌لَه نزند، صدایم بُریده نشود تا من هم... آن دم آخر خیلی مهم است. و گمانم جزو لحظاتی است که ناخودآگاهِ آدم خودش را پیش می‌کشد و اراده را تقریباً می‌گیرد. اما چه می‌شود... چه می‌شود که آقای شهید ما لحظه‌ی آخر را 'انتخاب' کرد. که ذکر خدا به لب، به قرآن مشغول، به سوی محبوبش شتافت و صورتش که به‌هم نریخت، هُول که نکرد هیچ، دستش را مُشت کرد و با صلابت، کوه نور، مطمئن و آرام... آه آقای شهیدم! تو زیباترین رفتن را انتخاب کردی و چقدر شایسته‌اش بودی! آه که هر مرگی از عظمت و روحانیت و نورانیت تو احتراز می‌کرد‌. آه که تنها قبای شهادت، و آن‌هم این‌نوع شهادت به تنت می‌آمد سیّدی... مرا ببخش که نمی‌توانم ملکوتی‌ترین عروج را با واژه‌ها به تصویر بکشم..
به نام خدای مترصّد F35های آمریکایی «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ» بی‌تردید پروردگارت در کمین‌گاه است.
به من پیام داده «پسرخالم شهید شد..» با گریه. من تقریباً مطمئنم جزو اولین دوستانش هستم که به من این خبر را داده و خواسته دلش را سبُک کند. چون ما هنوز شبیه هم هستیم. مثل آن سال‌ها که با هم رفیق صمیمی بودیم و ریز و درشت زندگی‌مان را به‌هم می‌گفتیم. حالا چندسالی بود که مسیرمان از هم جدا شده بود. الحمدلله حجابش سر جایش مانده اما گمان می‌کردم خط قرمزهای فکری‌اش صورتی شده، کم‌رنگ شده. ارتباطمان به مو رسیده بود، طوری که ماه‌ها به هم یک پیام هم نمی‌دادیم و من، فقط گاهی از سر وظیفه و دل‌تنگی برای روزهای خوبمان پیام می‌دادم و یک مناسبتی را تبریک می‌گفتم. هرسال هم تولدش را تبریک گفتم حتی اگر او تولد من را یادش رفته بود. ما همین حالا، دو سال بیشتر است که همدیگر را ندیده‌ایم چون مسیرمان مدت‌هاست از هم جدا شده. اما این شب‌ها انگار خدا خودش می‌خواست دوباره اثر مثبت دوستی ما را برگرداند. وقتی یکی از همان شب‌های اول، شهر بدجور لرزید و 'مسکونی' زده بود، پیامش دادم و احوال‌پرسش شدم. می‌گفت روزها بود در فکرت بودم که پیامت بدهم. عجب! پس ممارست‌هایم اثر کرد. من فکر می‌کردم راهمان از هم جدا شده اما این شب‌ها وقتی مدام پیامم می‌داد و از تجمع‌های شبانه‌ای که می‌روند می‌گفت فهمیدم من اشتباه کرده‌ام. او از من پای کار تر است. وقتی تمام این شب‌ها را بیرون از خانه است اما شاید من گاهی سستی کنم، وقتی شب قدر تا سحر را که من روی فرش گرم و نرم مسجد نشسته بودم او در سرمای کف خیابان قرآن به سر گرفته بود. قسمت نبود همدیگر را این شب‌ها ببینیم. حالا باید برای سر سلامتی به خانواده‌اش که یک شهید، پای لانچر، که معلوم هم نیست پیکری از او برگردد یا نه، تقدیم خدا کرده‌اند به دیدارشان بروم. حالا که پیام داده: پسرخالم شهید شد... شاید هیچی از پیکرش برنگرده... دعا کن برادرش فردا دست پر برگرده... شما هم دعا کنید فردا برادرش دست پر برگردد. خدا کند توی دست‌هایش پُر از خاکستر برادر نباشد... /یادم رفت بنویسم که جوان تازه‌داماد بود. خدایا به‌خاطر دل نوعروس جوان داغ‌دیده‌اش...
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فراز به فراز اشک، کوه کوه غصه و آتش به دلم با صدای آسمانی‌ات به وقت آخرین سحر..
می‌خواهم ننویسم که وقتی کشور در عزاست، عزای خون‌های زیادی که ریخته شده، از دخترکان میناب تا رعناقامتان پای لانچرها و آدم‌های معمولیِ خانه‌های مسکونی؛ یک عده نه مَردند و نه انصاف دارند و نه دلشان برای مردم سوخته. همین گوش به فرمان‌های نوکر بی‌اختیار اینترنشنال و بی‌بی‌سی. همین برادرزاده‌های رئیس جمهور ملعون آمریکا و رئیس لعین صهیونیستی که با عشق، عمو صدایشان می‌کنند. همین بی‌وجودهایی که شب اول ریختند در خیابان و هلهله کردند. همین نامردهایی که دستک زدند و دشمن را به کشور دعوت کردند و امروز هم وظیفه‌شان را در گرا دادن به دشمن برای بمباران می‌دانند. من از داغ‌داریِ رهبر شهیدم نمی‌گویم که داغ خون مطهر او را داشتن شایسته‌ی هر بی‌سروپایی نیست و اندک دل بیداری می‌خواهد که اینان ندارند. که اگر داشتند با لگد دشمن بیدار می‌شدند که نشدند. کسی که با لگد دشمن بیدار نشد را هیچ‌وقت نمی‌توان بیدار کرد. اگر سرش زیر تانک او له بشود باز هم قربان صدقه‌اش می‌رود. من از لباس عزای تن همین مردم می‌گویم که چشم‌ها را کاسه‌ی خون کرده و مُشت‌ها را گره کرده. اما این رقصنده‌های پای ساز و تنبک اجنبی را با این چیزها صنمی نیست. آهنگ شاد می‌گذارند و خوش‌رقصی می‌کنند و دنبال خوشی دلشان هر غلطی می‌کنند. به گمانم اگر کسی این میان هنوز مردد مانده، با یک نظر به خیابان -که روزها چه کسانی به آهنگ دشمن می‌رقصند و شب‌ها چه کسانی سیاه‌پوش و عزادار ملت داغدیده بیرون می‌آیند- با همین حساب ساده لابد راه درست را پیدا خواهد کرد.
حق با آقارضاست...
سال ۱۴۰۵! ای کاش تو از او اثری داشته باشی از حضرت مهدی(عج) خبری داشته باشی.. اللّٰهم عَجِّل لِوَلیّک الفَرَج
« پیام نوروزی حضرت آقا (مدظلّه) » با دقت بخوانیم. چندبار بخوانیم.
حتی بودن جای این خادم هم کفاف دل‌تنگی ما رو نمی‌ده امام رئوفم. دلم می‌خواد بزرگ بشم، بشم اندازه‌ی گنبد شما، دستام بتونه تموم گنبد رو توی خودش جا بده. اون‌وقت دستام رو دور گنبدتون حلقه کنم و توی بغلم محکم بفشارم...