به عقیدهی من، لحظهی آخر عمر، آن دَم رفتن خیلی مهم است. خیلی تعیین کننده است. انگار چکیدهی یک عمر آدمی است. همیشه، هروقت فیلمی در میآید از مرگهای ناگهانی جلوی دوربین، وقتی صحنهای از مرگ یک سوپراستار را میبینم که درحال مَستی، آوازخواندن و چرخیدن و رقصیدن برای چند لحظه حدقهی چشمهایش گشاد میشود و گلویش به خِرخِر میافتد و جان میدهد، اول دلم به حال بیچارهاش میسوزد و بعد هزار مرتبه به خدا پناه میبرم.
آن لحظهی آخر، دم رفتن خیلی مهم است. وقتی فیلم لحظات آخر شهدا را میبینم که سر در آغوش رفیقشان گذاشتهاند و پا روی خاک میکشند و یکنفس یازهرا میگویند، وقتی بعضیشان دم آخر میگویند که مرا بلند کنید تا رو به کربلا سلام بدهم و دست به سینه جان میدهند، وقتی بعضیشان حتی اشاره میکنند که کسی نزدیک نیاید که سرم روی پای امامم است و نمیخواهم این خلوت شیرین بههم بخورد؛ وقتی اینها را میبینم هزاربار از خدا طلب میکنم که آن لحظات آخر زبانم به هذیان وا نشود، چشمهایم لَهلَه نزند، صدایم بُریده نشود تا من هم...
آن دم آخر خیلی مهم است. و گمانم جزو لحظاتی است که ناخودآگاهِ آدم خودش را پیش میکشد و اراده را تقریباً میگیرد. اما چه میشود... چه میشود که آقای شهید ما لحظهی آخر را 'انتخاب' کرد. که ذکر خدا به لب، به قرآن مشغول، به سوی محبوبش شتافت و صورتش که بههم نریخت، هُول که نکرد هیچ، دستش را مُشت کرد و با صلابت، کوه نور، مطمئن و آرام...
آه آقای شهیدم! تو زیباترین رفتن را انتخاب کردی و چقدر شایستهاش بودی! آه که هر مرگی از عظمت و روحانیت و نورانیت تو احتراز میکرد. آه که تنها قبای شهادت، و آنهم ایننوع شهادت به تنت میآمد سیّدی... مرا ببخش که نمیتوانم ملکوتیترین عروج را با واژهها به تصویر بکشم..
به نام خدای مترصّد F35های آمریکایی
«إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ»
بیتردید پروردگارت در کمینگاه است.
به من پیام داده «پسرخالم شهید شد..» با گریه. من تقریباً مطمئنم جزو اولین دوستانش هستم که به من این خبر را داده و خواسته دلش را سبُک کند. چون ما هنوز شبیه هم هستیم. مثل آن سالها که با هم رفیق صمیمی بودیم و ریز و درشت زندگیمان را بههم میگفتیم. حالا چندسالی بود که مسیرمان از هم جدا شده بود. الحمدلله حجابش سر جایش مانده اما گمان میکردم خط قرمزهای فکریاش صورتی شده، کمرنگ شده. ارتباطمان به مو رسیده بود، طوری که ماهها به هم یک پیام هم نمیدادیم و من، فقط گاهی از سر وظیفه و دلتنگی برای روزهای خوبمان پیام میدادم و یک مناسبتی را تبریک میگفتم. هرسال هم تولدش را تبریک گفتم حتی اگر او تولد من را یادش رفته بود. ما همین حالا، دو سال بیشتر است که همدیگر را ندیدهایم چون مسیرمان مدتهاست از هم جدا شده. اما این شبها انگار خدا خودش میخواست دوباره اثر مثبت دوستی ما را برگرداند. وقتی یکی از همان شبهای اول، شهر بدجور لرزید و 'مسکونی' زده بود، پیامش دادم و احوالپرسش شدم. میگفت روزها بود در فکرت بودم که پیامت بدهم. عجب! پس ممارستهایم اثر کرد.
من فکر میکردم راهمان از هم جدا شده اما این شبها وقتی مدام پیامم میداد و از تجمعهای شبانهای که میروند میگفت فهمیدم من اشتباه کردهام. او از من پای کار تر است. وقتی تمام این شبها را بیرون از خانه است اما شاید من گاهی سستی کنم، وقتی شب قدر تا سحر را که من روی فرش گرم و نرم مسجد نشسته بودم او در سرمای کف خیابان قرآن به سر گرفته بود. قسمت نبود همدیگر را این شبها ببینیم. حالا باید برای سر سلامتی به خانوادهاش که یک شهید، پای لانچر، که معلوم هم نیست پیکری از او برگردد یا نه، تقدیم خدا کردهاند به دیدارشان بروم. حالا که پیام داده: پسرخالم شهید شد... شاید هیچی از پیکرش برنگرده... دعا کن برادرش فردا دست پر برگرده...
شما هم دعا کنید فردا برادرش دست پر برگردد. خدا کند توی دستهایش پُر از خاکستر برادر نباشد...
/یادم رفت بنویسم که جوان تازهداماد بود. خدایا بهخاطر دل نوعروس جوان داغدیدهاش...
#از_نبرد
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فراز به فراز اشک، کوه کوه غصه و آتش به دلم با صدای آسمانیات به وقت آخرین سحر..
میخواهم ننویسم که وقتی کشور در عزاست، عزای خونهای زیادی که ریخته شده، از دخترکان میناب تا رعناقامتان پای لانچرها و آدمهای معمولیِ خانههای مسکونی؛ یک عده نه مَردند و نه انصاف دارند و نه دلشان برای مردم سوخته. همین گوش به فرمانهای نوکر بیاختیار اینترنشنال و بیبیسی. همین برادرزادههای رئیس جمهور ملعون آمریکا و رئیس لعین صهیونیستی که با عشق، عمو صدایشان میکنند. همین بیوجودهایی که شب اول ریختند در خیابان و هلهله کردند. همین نامردهایی که دستک زدند و دشمن را به کشور دعوت کردند و امروز هم وظیفهشان را در گرا دادن به دشمن برای بمباران میدانند. من از داغداریِ رهبر شهیدم نمیگویم که داغ خون مطهر او را داشتن شایستهی هر بیسروپایی نیست و اندک دل بیداری میخواهد که اینان ندارند. که اگر داشتند با لگد دشمن بیدار میشدند که نشدند. کسی که با لگد دشمن بیدار نشد را هیچوقت نمیتوان بیدار کرد. اگر سرش زیر تانک او له بشود باز هم قربان صدقهاش میرود. من از لباس عزای تن همین مردم میگویم که چشمها را کاسهی خون کرده و مُشتها را گره کرده. اما این رقصندههای پای ساز و تنبک اجنبی را با این چیزها صنمی نیست. آهنگ شاد میگذارند و خوشرقصی میکنند و دنبال خوشی دلشان هر غلطی میکنند. به گمانم اگر کسی این میان هنوز مردد مانده، با یک نظر به خیابان -که روزها چه کسانی به آهنگ دشمن میرقصند و شبها چه کسانی سیاهپوش و عزادار ملت داغدیده بیرون میآیند- با همین حساب ساده لابد راه درست را پیدا خواهد کرد.
سال ۱۴۰۵!
ای کاش تو از او اثری داشته باشی
از حضرت مهدی(عج) خبری داشته باشی..
اللّٰهم عَجِّل لِوَلیّک الفَرَج
بیایید سال جدید به عادتهایمان فکر کنیم. مثلا با خودمان قرار بگذاریم به "بددهنی"های رایج عادت نکنیم. اگر یک حرفی، اصطلاحی، کنایهای بیادبانه و جسارت است، اگر کاربردش در دهان آدمهای لاابالی و بیقید است، اما حالا در فضای مجازی کیبورد به کیبورد میچرخد، به استعمالش عادت نکنیم عزیزان! عادت نکنیم. قبح خیلی چیزها با همین عادی شدنها میریزد. اگر صاحب کانال/پیجی خیلی راحت، کلمات زشت و رکیک به کار میبرد، اگر تصاویری را که دیدنشان حرام یا لااقل قبیح است و ذهن و قلب را مکدّر میکند به راحتی منتشر میکند یعنی برای خودش که ارزش قائل نیست هیچ، برای من و شما بیشتر ارزشی قائل نیست که حالا چندهزار نفر را هم پای بیحیایی خودش میکشاند تا آنها را هم مبتلا کند! یعنی بیمار است و بیماریاش مُسری است! حتی اگر ریش دارد، انگشتر عقیق میپوشد، چادر به سر دارد، چفیه میبندد، گردنبند ذوالفقار میاندازد، عمامه به سر میگذارد و و و...
یکی از کارهای دشمن هم این است که ما از گفتنها و دیدنها و شنیدنها خجالت نکشیم و به اسم امروزی بودن، یا به حکم اینکه آقا/خانم فلانی که خیلی مذهبی و معروف هم هست اینها را میگوید فتوا به حلال بودنش میدهیم! رسانه میخواهد ما دهان و چشم و گوش بیافساری داشته باشیم. مخصوصاً در خلوتهایمان...
درود خدا بر امیرمؤمنان که فرمود:
- اتَّقُوا مَعَاصِيَ اللَّهِ فِي الْخَلَوَاتِ، فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاكِمُ -
یعنی که از نافرمانى خدا در خلوتها بپرهيزيد، زيرا همان کسی كه گواه و شاهد است بر آنچه انجام میدهید، داورى و قضاوت میكند.
اخبارِ درست رو شنیدن بین خبرهای ضد و نقیض، خوبه. قدرت تحلیل پیدا کردن، خوبه. جواب سوالات رو پیدا کردن و توان پاسخگویی به شبهات، خوبه. ولی این به معنی این نیست که الان که شرایط خاصه توی هزارتا کانال خبری و تحلیلی و محتوایی از جنگ عضو شیم و روح و روانمون رو بزنیم سر چوب باد ببره!
وقتی آدم پُرخوری میکنه، سنگین میشه و معده به تقلا میفته برای هضم مواد غذایی که هرکدوم یه میزان اسید نیاز دارن و بعضاً باهمدیگه نمیخونن؛ لذا نتیجه رودل کردنه! جذب مفید و نشاطی هم بعدش اتفاق نمیفته. الان موضوع کانالگردیهای ما هم همینه. وقتی ورودی اطلاعاتیمون زیاده و از هر خط فکری داریم میگیریم، مغزمون میشه انبار اطلاعات مفید و غیرمفید و مشوّش میشیم. لذا دیگه هروقت هرطوری بشه قبل اینکه خودمون یه ذره بهش فکر کنیم میپریم سر گوشی که ببینم آقای فلانی توی صوتی که گذاشته چه توضیحی داده. (نمیگم گوش دادن اینا بَده، میگم 'زیادیش')
یهو به خودم اومدم دیدم وسط اینهمه تز شخصی و رقمبهرقم دارم خُل میشم و همون یه مثقال قدرت فهمی هم که داشتم از دست رفته دارم گیج میزنم؛ گفتم شاید شما هم اینطوری شده باشید، باهاتون راهکاری که به ذهنم میرسه رو درمیون بذارم.
/صفحات و کانالهایی که بررسی میکنید رو گلچین و محدود کنید. گُلچین! خوب و مهماشو جدا کنید. به ده بیست تا کانال که نمیگن گلچین. میگن؟!