هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی بهمناسبت چهلمین روز شهادت رهبر عظیمالشأن انقلاب .pdf
حجم:
185.8K
📝 پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی بهمناسبت چهلمین روز شهادت حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای قائد عظیمالشأن انقلاب (قدّس الله نفسه الزکیه) و مسائل مهم مربوط به جنگ تحمیلی سوم
🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62808
📲 @rahbar_enghelab_ir
مراسلات
📝 پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی بهمناسبت چهلمین روز شهادت حضرت آیت
داشتم میگفتم مگر آقا پیام بدن دلمون آروم بگیره. راست گفتم..
من نمیدونم کی درمورد کدوم مسئول چی میگه. نمیخوام هم بدونم! مثل بعضی هم از جزئیات هیچی خبر ندارم که اظهارنظر کارشناسانه بکنم. فقط میدونم "توهین" و "تهمت" به مسئول مملکت هم، مصداق حقالناسه. اونم نه حقالناسی که از عمو و دایی به گردن باشه که برید منزلشون حلالیت بگیرید. بلکه احتمالا باید در اون عالَم منتظر و معطل وایسید تا بتونید به یه طریقی از آقای مسئول حلالیت بگیرید!
شما را به خدا انصاف...
#إنتبهوا
مراسلات
#روایت_دیدار ۴/ «انگار نوری از ورای آسمان آمد» وارد حسینیهی امام خمینی رحمت الله علیه میشوم. در
#روایت_دیدار
۵/ «بیچارهتر آن کسی که رویَت دیده..»
نمیتوانم از چهرهاش چشم بردارم. خیره خیره نگاهش میکنم. نگاه به چهرهی عالِم عبادت است. چهرهی نائب امام زمان که دیگر بماند. به این هم فکر میکنم که او چنین است، پس امامِ او دیگر چگونه است.. گاهی روی مبارکش را به این سمت برمیگرداند و من خیال میکنم که مرا میبیند. مداحها پشت تریبون میروند و میخوانند. من که خیلی حواسم نیست. فقط وقتی حسین خیرالدین میآید، شامّهی عربیام تیز میشود و مشاعرم فعال. اما فقط به او نگاه میکنم که گاهی کاغذهای کنار دستش را نگاه میکند. گاهی هم دست مجروحش را در دست میگیرد. دو ساعتی میگذرد و من تمام مدت یا روی دوزانو نشستهام یا پنجهی پا. انگار دیگر پاهایم را حس نمیکنم. جمعیت فشرده است و نمیتوانم راحت جابهجا شوم. وقتی هم چهارزانو مینشینم چهرهی آقا را راحت نمیبینم. پس دوباره برمیگردم روی دو زانو. به این فکر میکنم که آقا خسته نشدهاند؟ اذیت نمیشوند؟ کمرشان درد نگیرد...
ساعت گِرد دیواری دقیقا مقابلم روی ستون است. نزدیک اذان است. نکند آقا صحبت نکنند؟ حالا که همه چیز مهیّاست، با پیچیدن صدای ملکوتیاش در گوشمان، عیش کامل نشود؟ انگار دوباره شعار جمع همان است "ای پسر فاطمه منتظر شماییم". گمانم اذان ظهر را هم گفتهاند که صدای ضعیفی در بلندگوهای حسینیهی امام پخش میشود. از میان دو لب مبارکش میشنوم: بسم الله الرحمن الرحیم. ولولهای میافتد به جان جمعیت که تا چندجملهی اول درود و تحیّات را درست نمیشنوم. صدای بلندگوها ضعیف است و گلهمندم. اما کمکم بهتر میشود. هنوز هم دلم نمیآید بنشینم. میخواهم صدا و تصویر را با هم داشته باشم! دستهایش را که حرکت میدهد. انگشت اشارهاش را که به تذکر تکان میدهد. آن برگههای سفیدی که میان دستش میگیرد. مثل یک نمایش ظریف و دقیق تئاتر، خیرهی حرکاتش شدهام. چندباری سخنانش کوبنده میشود. مُشت گره میکنم و با جمعیت، تکبیر همیشگی را فریاد میزنم:
الله اکبر خامنهای رهبر مرگ بر ضد ولایت فقیه مرگ بر آمریکا مرگ بر انگلیس مرگ بر منافقین و کفار مرگ بر اسرائیل. و آخری را با شدت بیشتر.
از الگو بودن صدیقهی طاهره سلام الله علیها در همهچیز میفرماید. از این که موضع ما درمقابل دشمن همیشه نباید صرفا دفاع باشد، بلکه تهاجم هم باید باشد؛ در مسائل فرهنگی به خصوص. از شعر هیئت میفرماید. از مداح هیئت و سَبکش. در سکوت بین صحبتها، یک پیرمرد حرف از چفیه یا انگشتر میزند "آقا یه چفیه هم به ما بدین". خنده میافتد در جمع. کاش لحظهها نگذرند و کاش تمام نشود. کاش قرار بود نماز را به امامت او بخوانیم اما قراری نیست. کاش والسّلام علیکم نگوید اما... میگوید. دوباره جمعیت بلند میشود. غوغا و شعارها که میخوابد، حسینیه به سرعت خالی میشود. جلو میروم. تا پشت میلههای صف اول میرسم. مسئولانی ایستادهاند و میخواهند که برگردم. یک عده از مردها روی سکو رفتهاند. سکوی متبرّک. از دور نگاه میکنم به جای خالی. به قلبم که خالی از همه چیز و همه کس شده و چشمهایم که انگار پاک شدهاند. دوست ندارم هیچ چیز و هیچ کس را دیگر ببینم. دوست دارم او تنها منظرهی چشمهایم باشد. انگار که مجنونتر شدهام...
ادامه دارد...
#روایت_دیدار
آخر/ «در وصل هم ز شوق تو ای گل در آتشم..»
از مسئولان بیت خداحافظی میکنیم. با خوشرویی بدرقهمان میکنند و دعا که باز هم بتوانیم بیاییم. در ذهنم نقشه میریزم که سال آینده دیدار بانوان حتما هستم. اگر هم خودم نیامدم سهمم را به فلانی میدهم. با همین فکرها از در بیرون میآیم. دوباره میرسیم به همان اتاقک اول ورودمان. سربازی اسلحه به دوش را میبینم. اولین حسرت روی دلم پهن میشود. چقدر به حالش غبطه میخورم. چرا؟ نمیدانم. شاید چون نزدیک اوست و نقشی در محافظت از او دارد. کاش میشد من هم برای همیشه اینجا بمانم...
خیابان فلسطین را برمیگردیم. همان راهی که در تاریکی هوا آمده بودیم. حالا دیگر ساختمانها را واضح میبینم و هرچه جلوتر میرویم دهانم از حیرت بیشتر وا میشود. مغازهها در این خیابان باز است و آدمهای معمولی با هر قیافهای اینجا مشغولند. به چهارراه میرسیم و من پاهایم شل میشود. وسط یکی از اصلیترین خیابانهای شهر هستیم. همان خیابان خالی و خلوت و ساکت، حالا ترافیک سنگین است و پر از موتور و ماشین و اتوبوس. همهجور قیافه و ظاهری درحال رفت و آمد است. مَردی را میبینم که فارغ از دنیا، کت و شلوار رنگ غیرمتعارفی با کراوات پوشیده و کیف سامسونت به دست به محل کار میرود. زن ضعیف الحجاب دیگری پشت موتور. یعنی اینها خبر دارند همین چند دقیقه پیش، چندمتر آنطرفتر، شخص اول مملکت درحال سخنرانی برای مردم عادی بوده؟ میتوانند باور کنند؟ از تصورش مخم سوت میکشد و معادله را نمیتوانم حل کنم.
در و دیوار شهر کدر است. همه چیز خاکستری است. دوست دارم چشمهایم را ببندم و فقط همان تصویر را در ذهن داشته باشم. همان چهرهی نورانی سرخ را. همان صدای دلنشین را. برمیگردیم به اتوبوس. تازه موبایلها بیرون میآید و همه، بخشهایی از سخنرانی را گوش میکنند. انگار همه آنجا مبهوت بودهاند و حالا میخواهند بفهمند چه شد و چه گذشت.
از آن روز تصویر چهرهی ماه او را در روز دیدار، پسزمینهی گوشی گذاشتهام تا همین حالا. برای اینکه تمام صحنههای آن روز مدام مقابل چشمم باشد. من هرروز نگاهش میکردم و قربان صدقهاش میرفتم. من اما نمیدانستم دو ماه و نوزده روز بعد از آن دیدار، شهادت خودش را به او میرساند. نمیدانستم قرار نیست به دیدار سال بعد برسم و فقط ده تا دیدار بعد از آن روز در حسینیه تشکیل میشود. من نمیدانستم او ما را بیشتر دوست دارد و زودتر جانش را تقدیم میکند. من نمیدانستم انقدر جایش در قلبم بزرگ بوده که حالا انگار همهی وجودم خالی از اوست به تعبیری و پُر از اوست به تعبیری دیگر.
من حالا دیوانهوارتر خودم را به در و دیوار میزنم تا به تو برسم و دوباره بتوانم ببینمت. مگر زمین و آسمان را به هم ندوختم برای دیدنت؟ پس باز هم چنین میکنم. اما اول برای لبخندت. بعد هم به زودی زود، دیدارت.
«در وصل هم ز شوق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم..»
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا نشده بود که یه کسی بخنده و من از خندهش، بغض کنم و ببارم..
آقای خامنهای دلتنگیم! همین.
@ir_tavabin
مراسلات
گمشدهی ما در این زمان تنها و تنها و تنها امام زمان ارواحنا فداه است. هرچه غم و اندوه و دلتنگی می
مرحوم آیت الله حائری شیرازی (نقل به مضمون) میفرمودند «وقتی حضرت پا در رکاب میگذارند و زمان ظهور ایشان نزدیک میشود، عاشقان حضرت و افرادی که خودشان را به ایشان نزدیک کردهاند، بوی ایشان را مثل بوی پیراهن یوسف که یعقوب علیه السلام از دور استشمام کرد، میشنوند» :)
نشنیدهایم؟ از عاشقان واقعی حضرت خبر وقایع خاص عالم را نشنیدهایم؟ پس باید باور کنیم که همه چیز به دست امام عصر ارواحنا فداه است. همهچیز در دست ایشان تقسیم میشود و به ما میرسد. باید به ایشان توسل کنیم. التماس کنیم که ما را در دایرهی نزدیکان خود بپذیرند. ما خیلی فرصتی نداریم. باور کنیم...
آدمهایی که در مسیر ماندند، خون دلها خوردند اما ماندند، ناسزاها و سرزنشها شنیدند، محرومیتها کشیدند، مورد حملهها و هجمهها قرار گرفتند، غربت و تنهایی چشیدند اما ماندند، ایستادند، مقاومت و پایداری کردند و آنقدر خالصانه مأموريت خود را انجام دادند که هست و وجود خود را نیز در پایان تحویل دادند و هیچچیز جز رضای پروردگار نخواستند؛ آنان رستگاران حقیقیاند. آنان خوشبختترین، زرنگترین و پیروزمندترین انسانها هستند. آنان تنها کسانی هستند که به جرأت میتوان دربارهشان گفت که بُردند. آنان به معنای واقعی کلمه بُردند و به بالاترین و بهترین دستْ یافتنیها رسیدند. حتی دستْ نیافتنیترینها را با لیاقت نشان دادن از خود، به دست آوردند. آنان مجاهدان و رزمندگان حقیقی راه حقاند. آنان را تنها خدا میشناسد..
وَاجمَع بَيني و بَينهم..
#یاد_داشت
مراسلات
«امسال فعالان عرصه فرهنگی به مطالعه و آموزش نهجالبلاغه توجه ویژه داشته باشند...» این بخشی از پیام
الهی!
از تو ممنونم که مرا در راهی قرار دادهای که هموارکنندهی غور در کتاب پر حکمتت، قرآن کریم باشد. چنان که شیفتهی واژهپروریات بشوم و با همین فهم ناقص، از اعجاز کلماتت حیرت کنم. تو را شاکرم که مرا به راهی مشایعت کردی که سخنان دُرربار فصیح و بلیغ مولایم علی علیه السلام را همچون مرهمی بر زبان الکَن خویش برانم بلکه کمی از آن رنگ را به خود بگیرد.
تو را شکر میگویم که به من اذن دادی لابهلای صحیفهی سجادیه، خطبهی فدکیه، خطبهی غدیرخم و دعای ابوحمزه به حکمت واژهها و محلّشان بیاندیشم و عطر کلماتی که از دو لب مبارک معصوم بیان شده را به جان بکشم.
/ از شیرینیهای داشتن واحدی به نام متون نهجالبلاغه :)
/ به یاد توصیهی سال گذشتهی امام شهید..
وسط میدان روی نیمکت نشسته بود. پیرزنی با مقنعهی چانهدار مشکی. چادر مشکیاش را تَنگ گرفته بود و علَم بزرگ ایران را هم بین دستش جا داده بود. نشستم کنار دستش. دستهای پر چروکش میلرزید. سر کرد توی گوشم: "آش کجا میدن؟" اشاره کرد به دست بقیه. با دست اشاره کردم "اون موکب که اونجاست". دست و سرش را به نشانهی "خب پس هیچی" تکان داد. "براتون بیارم حاجخانم؟" از من اصرار و از او انکار "نه قربونت برم نمیخواد. حالا مگه واجبه؟" و خندهی نُقلیاش. چند دقیقهای کنارش نشستم. وقت دعای الهی عظم البلاء، دیدم میلرزد و با چادر مشکیاش، اشک از صورتش میگیرد. دلم میخواست بپرسم تنهاست یا با کسی آمده. دلم برایش میسوخت اگر تنها آمده بود. بغض کردم. خجالت کشیدم که شاید منِ جوان تنبلیام بشود که بیایم و تردید کنم اما او این چنین دِینش را ادا میکند.. موقع رفتن، سرم را بردم نزدیک گوشش "با اجازتون حاجخانم. کاری ندارید؟ چیزی نمیخواید؟". لبخندی زد به رویم. گوش تیز کردم صدای ضعیفش را بشنوم. دستش را از زیر چادر بیرون آورد و سرم را جلو برد و بوسید. بعد هم سرم را گذاشت روی سینه و در آغوش گرفت. انگار مادربزرگم بود. بعد هم گفت "ماشاءالله بهت ماشاءالله..." بقیهاش را در آن سروصدا نشنیدم. اظهار لطف میکرد. آخر هم گفت "خدا حاجت قلبیت رو بده الهی..."
اتفاقاً من همین روزها داشتم فکر میکردم شاید دعای خیر یک نفر را لازم داشته باشم. مثلا پیرزنی که کمکش کرده باشم یا دلش را شاد. برای او کاری نکردم اما دعایش به عمق جانم نشست. لابد دعای خیر او را لازم داشتم..
#از_نبرد