#روایت_دیدار
آخر/ «در وصل هم ز شوق تو ای گل در آتشم..»
از مسئولان بیت خداحافظی میکنیم. با خوشرویی بدرقهمان میکنند و دعا که باز هم بتوانیم بیاییم. در ذهنم نقشه میریزم که سال آینده دیدار بانوان حتما هستم. اگر هم خودم نیامدم سهمم را به فلانی میدهم. با همین فکرها از در بیرون میآیم. دوباره میرسیم به همان اتاقک اول ورودمان. سربازی اسلحه به دوش را میبینم. اولین حسرت روی دلم پهن میشود. چقدر به حالش غبطه میخورم. چرا؟ نمیدانم. شاید چون نزدیک اوست و نقشی در محافظت از او دارد. کاش میشد من هم برای همیشه اینجا بمانم...
خیابان فلسطین را برمیگردیم. همان راهی که در تاریکی هوا آمده بودیم. حالا دیگر ساختمانها را واضح میبینم و هرچه جلوتر میرویم دهانم از حیرت بیشتر وا میشود. مغازهها در این خیابان باز است و آدمهای معمولی با هر قیافهای اینجا مشغولند. به چهارراه میرسیم و من پاهایم شل میشود. وسط یکی از اصلیترین خیابانهای شهر هستیم. همان خیابان خالی و خلوت و ساکت، حالا ترافیک سنگین است و پر از موتور و ماشین و اتوبوس. همهجور قیافه و ظاهری درحال رفت و آمد است. مَردی را میبینم که فارغ از دنیا، کت و شلوار رنگ غیرمتعارفی با کراوات پوشیده و کیف سامسونت به دست به محل کار میرود. زن ضعیف الحجاب دیگری پشت موتور. یعنی اینها خبر دارند همین چند دقیقه پیش، چندمتر آنطرفتر، شخص اول مملکت درحال سخنرانی برای مردم عادی بوده؟ میتوانند باور کنند؟ از تصورش مخم سوت میکشد و معادله را نمیتوانم حل کنم.
در و دیوار شهر کدر است. همه چیز خاکستری است. دوست دارم چشمهایم را ببندم و فقط همان تصویر را در ذهن داشته باشم. همان چهرهی نورانی سرخ را. همان صدای دلنشین را. برمیگردیم به اتوبوس. تازه موبایلها بیرون میآید و همه، بخشهایی از سخنرانی را گوش میکنند. انگار همه آنجا مبهوت بودهاند و حالا میخواهند بفهمند چه شد و چه گذشت.
از آن روز تصویر چهرهی ماه او را در روز دیدار، پسزمینهی گوشی گذاشتهام تا همین حالا. برای اینکه تمام صحنههای آن روز مدام مقابل چشمم باشد. من هرروز نگاهش میکردم و قربان صدقهاش میرفتم. من اما نمیدانستم دو ماه و نوزده روز بعد از آن دیدار، شهادت خودش را به او میرساند. نمیدانستم قرار نیست به دیدار سال بعد برسم و فقط ده تا دیدار بعد از آن روز در حسینیه تشکیل میشود. من نمیدانستم او ما را بیشتر دوست دارد و زودتر جانش را تقدیم میکند. من نمیدانستم انقدر جایش در قلبم بزرگ بوده که حالا انگار همهی وجودم خالی از اوست به تعبیری و پُر از اوست به تعبیری دیگر.
من حالا دیوانهوارتر خودم را به در و دیوار میزنم تا به تو برسم و دوباره بتوانم ببینمت. مگر زمین و آسمان را به هم ندوختم برای دیدنت؟ پس باز هم چنین میکنم. اما اول برای لبخندت. بعد هم به زودی زود، دیدارت.
«در وصل هم ز شوق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم..»
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا نشده بود که یه کسی بخنده و من از خندهش، بغض کنم و ببارم..
آقای خامنهای دلتنگیم! همین.
@ir_tavabin
مراسلات
گمشدهی ما در این زمان تنها و تنها و تنها امام زمان ارواحنا فداه است. هرچه غم و اندوه و دلتنگی می
مرحوم آیت الله حائری شیرازی (نقل به مضمون) میفرمودند «وقتی حضرت پا در رکاب میگذارند و زمان ظهور ایشان نزدیک میشود، عاشقان حضرت و افرادی که خودشان را به ایشان نزدیک کردهاند، بوی ایشان را مثل بوی پیراهن یوسف که یعقوب علیه السلام از دور استشمام کرد، میشنوند» :)
نشنیدهایم؟ از عاشقان واقعی حضرت خبر وقایع خاص عالم را نشنیدهایم؟ پس باید باور کنیم که همه چیز به دست امام عصر ارواحنا فداه است. همهچیز در دست ایشان تقسیم میشود و به ما میرسد. باید به ایشان توسل کنیم. التماس کنیم که ما را در دایرهی نزدیکان خود بپذیرند. ما خیلی فرصتی نداریم. باور کنیم...
آدمهایی که در مسیر ماندند، خون دلها خوردند اما ماندند، ناسزاها و سرزنشها شنیدند، محرومیتها کشیدند، مورد حملهها و هجمهها قرار گرفتند، غربت و تنهایی چشیدند اما ماندند، ایستادند، مقاومت و پایداری کردند و آنقدر خالصانه مأموريت خود را انجام دادند که هست و وجود خود را نیز در پایان تحویل دادند و هیچچیز جز رضای پروردگار نخواستند؛ آنان رستگاران حقیقیاند. آنان خوشبختترین، زرنگترین و پیروزمندترین انسانها هستند. آنان تنها کسانی هستند که به جرأت میتوان دربارهشان گفت که بُردند. آنان به معنای واقعی کلمه بُردند و به بالاترین و بهترین دستْ یافتنیها رسیدند. حتی دستْ نیافتنیترینها را با لیاقت نشان دادن از خود، به دست آوردند. آنان مجاهدان و رزمندگان حقیقی راه حقاند. آنان را تنها خدا میشناسد..
وَاجمَع بَيني و بَينهم..
#یاد_داشت
مراسلات
«امسال فعالان عرصه فرهنگی به مطالعه و آموزش نهجالبلاغه توجه ویژه داشته باشند...» این بخشی از پیام
الهی!
از تو ممنونم که مرا در راهی قرار دادهای که هموارکنندهی غور در کتاب پر حکمتت، قرآن کریم باشد. چنان که شیفتهی واژهپروریات بشوم و با همین فهم ناقص، از اعجاز کلماتت حیرت کنم. تو را شاکرم که مرا به راهی مشایعت کردی که سخنان دُرربار فصیح و بلیغ مولایم علی علیه السلام را همچون مرهمی بر زبان الکَن خویش برانم بلکه کمی از آن رنگ را به خود بگیرد.
تو را شکر میگویم که به من اذن دادی لابهلای صحیفهی سجادیه، خطبهی فدکیه، خطبهی غدیرخم و دعای ابوحمزه به حکمت واژهها و محلّشان بیاندیشم و عطر کلماتی که از دو لب مبارک معصوم بیان شده را به جان بکشم.
/ از شیرینیهای داشتن واحدی به نام متون نهجالبلاغه :)
/ به یاد توصیهی سال گذشتهی امام شهید..
وسط میدان روی نیمکت نشسته بود. پیرزنی با مقنعهی چانهدار مشکی. چادر مشکیاش را تَنگ گرفته بود و علَم بزرگ ایران را هم بین دستش جا داده بود. نشستم کنار دستش. دستهای پر چروکش میلرزید. سر کرد توی گوشم: "آش کجا میدن؟" اشاره کرد به دست بقیه. با دست اشاره کردم "اون موکب که اونجاست". دست و سرش را به نشانهی "خب پس هیچی" تکان داد. "براتون بیارم حاجخانم؟" از من اصرار و از او انکار "نه قربونت برم نمیخواد. حالا مگه واجبه؟" و خندهی نُقلیاش. چند دقیقهای کنارش نشستم. وقت دعای الهی عظم البلاء، دیدم میلرزد و با چادر مشکیاش، اشک از صورتش میگیرد. دلم میخواست بپرسم تنهاست یا با کسی آمده. دلم برایش میسوخت اگر تنها آمده بود. بغض کردم. خجالت کشیدم که شاید منِ جوان تنبلیام بشود که بیایم و تردید کنم اما او این چنین دِینش را ادا میکند.. موقع رفتن، سرم را بردم نزدیک گوشش "با اجازتون حاجخانم. کاری ندارید؟ چیزی نمیخواید؟". لبخندی زد به رویم. گوش تیز کردم صدای ضعیفش را بشنوم. دستش را از زیر چادر بیرون آورد و سرم را جلو برد و بوسید. بعد هم سرم را گذاشت روی سینه و در آغوش گرفت. انگار مادربزرگم بود. بعد هم گفت "ماشاءالله بهت ماشاءالله..." بقیهاش را در آن سروصدا نشنیدم. اظهار لطف میکرد. آخر هم گفت "خدا حاجت قلبیت رو بده الهی..."
اتفاقاً من همین روزها داشتم فکر میکردم شاید دعای خیر یک نفر را لازم داشته باشم. مثلا پیرزنی که کمکش کرده باشم یا دلش را شاد. برای او کاری نکردم اما دعایش به عمق جانم نشست. لابد دعای خیر او را لازم داشتم..
#از_نبرد
جهان سومی یعنی مغز عدهای -چه عامّهی مردم چه مسئولینی- که آنچه که غرب حالا بعد از دههها فهمیده اشتباه میرفته و بهش پشت پا زده رو، از توی زبالهدونیِ اونا برمیدارن و میبوسن و میذارن رو چشمشون.
بله دوستان! جهان سومی یعنی مغز عقبموندهی تقلیدگر. یعنی اضافاتخورِ اونی که جهان اولی میپندارتش.
جهان سومی به اینا گفته میشه نه به اونایی که وقتی به پیروی از جهان اول مارکسیست بودن مُد بود، متفکرشون مرتضی مطهری بود. وقتی به پیروی از جهان اول لودگی و فحشا مُد بود، اونا با دود چراغ نفتی درحال مطالعه بودن. وقتی به پیروی از جهان اول سران طاغوت مشغول عیاشی بودن، اونا جماعت دانشجویی که یَله رها شده بودن رو توی مسجد و دانشگاه جمع میکردن و از قلّهی نظام اسلامیِ نه شرقی نه غربی براشون صحبت میکردن.
جهان سومی امروز ذهن مسئولیه که فکر میکنه لیبرال بودن در اقتصاد و سیاست و مدیریت خوشفکری و روشنفکریه. و جهان سومی مغز جوان ماست که فکر میکنه کشورش جهان سومه ولی خودش از کلماتی که توی دهنش میچرخه تا لباسی که میپوشه و گردنبندی که گردنش میندازه تقلید غربیه که در بیشتر موارد نمیدونه فلسفهی مُدی که ازش پیروی میکنه چی میتونه باشه. تفکر جهان سومی مصداق زیاد داره؛ تفکر خودبیگانهی خودباختهی غربحقپندار.
اگه جهان اول اونه، باید بگم جهان سوم هم الگوی مصرفشدهی پَسانداختهی اونه!
و شبها از فکر و خیال، پناه میبرم به فکر و خیال..
آه تنها شنوندهی سکوت شبهایم! بكَ أستَجيرُ مِن تَواتُرِ الأحزان..
امام صادق علیه السلام
إِنَّمَا خُلِّدَ أَهْلُ النَّارِ فِي النَّارِ لِأَنَّ نِيَّاتِهِمْ كَانَتْ فِي الدُّنْيَا أَنْ لَوْ خُلِّدُوا فِيهَا أَنْ يَعْصُوا اللَّهَ أَبَداً وَ إِنَّمَا خُلِّدَ أَهْلُ الْجَنَّةِ فِي الْجَنَّةِ لِأَنَّ نِيَّاتِهِمْ كَانَتْ فِي الدُّنْيَا أَنْ لَوْ بَقُوا فِيهَا أَنْ يُطِيعُوا اللَّهَ أَبَداً فَبِالنِّيَّاتِ خُلِّدَ هَؤُلَاءِ وَ هَؤُلَاءِ
اینکه دوزخیان همیشه و برای ابد در دوزخ جاودان هستند از این جهت است که نیت آنها این است که اگر فرضاً در دنیا برای ابد زنده و جاوید باشند هیچ وقت تسلیم حق نشده و راه معصیت و سرکشی را ادامه دهند، و همچنین بهشتیان که در بهشت مخلد و جاوید هستند از این نظر است که نیت آنان اطاعت و اجرای فرامین الهی است گر چه در دنیا جاویدان باشند، پس بر اساس نیت خود اینان در بهشت و آنان در دوزخ مخلد و جاویدان هستند.
- بحار الانوار، ج ۶۷، ص: ۲۰۱
«انواع توطئهها و ترفندها را در این سی و چندسال از آنان دیدهایم. چیزی که مکر آنان را نقش بر آب کرده است، در اصل دو عامل اساسی است: ایستادگی بر سر اصول اسلامی، و حضور مردم در صحنه. این دو عامل در همه جا کلید فتح و فرج است...»
«آنجایی که مردم اجتماع میکنند، آنجایی که مردم همدل میشوند، آنجایی که یک مردمِ همدل و همجهتی پشت سر مسئولان و رهبران کشور میایستند، آنجا جایی است که آمریکا و بزرگتر از آمریکا هم هیچ غلطی نمیتوانند بکنند...»
- بیانات رهبر شهید در تاریخهای
۱۳۹۲/۲/۹ و ۱۳۹۱/۹/۲۱
#از_نبرد