فکر هرچیزی را میکردم؛ دکتر، مهندس، فضانورد، جهانگرد! فکر هرچیزی به جز "معلم". تنها شاید یک مدت کوتاه، فقط وقتی کلاس دوم دبستان بودم دلم خواست در آینده معلم بشوم، آن هم شاید بهخاطر هدیههای زیادی که معلممان روز معلم گرفت، یا چونکه روز معلم کلاسها روی هوا بود و خیلی خوش میگذشت. بعدش فوراً قید معلم شدن را زدم و پیش به سوی دکتر شدن! من اصلا قرار بود دکتر بشوم. رفتم که بشوم. به خیال همه هم، باید و لابد میشدم. درسخوان بودم و بچهزرنگ. متعهد بودم و یک تخصص کافی بود برای یک دکتر آدمحسابی برای مملکت شدن!
من نمیخواستم معلم بشوم، بهخاطر تمام سختیهایی که در زیست معلمیِ مادر دیده بودم. من دیده بودم معلم اگر واقعا دلسوز باشد، اگر بخواهد از بُن وجود برای مدرسه و دانشآموزهایش مایه بگذارد و همزمان مادر و همسر خوبی هم باشد، خانهاش هم مرتب باشد، غذایش هم گرم و روی اجاقگاز باشد، بچههایش هم ترگل ورگل باشند و به درس و مشق و تفریحاتشان رسیدگی کند، مهمانداری هم بکند، با دل بقیهی خانوادهاش هم راه بیاید؛ یعنی باید از خودش بزند. یعنی تا حد زیادی، فداکاری. من مادرم را دیده بودم که شبها وقتی من میرفتم که بخوابم، پشت میزش بیدار بود و درحال طراحی سوال یا تصحیح برگههای امتحان. صبح وقتی بیدار میشدم، ناهار ظهر ما آماده بود و خودش رفته بود. بزرگتر که شدم دیدم حتی وقتی برای نماز صبح بیدارم میکند هم از قبل بیدار است و درحال آشپزی تا با ما از خانه بیرون بیاید و همه برویم مدرسه! وقتی پای درست کردن کاردستی علامت "ژ" که باید فردا گردنم بیندازم گریه میکردم که نمیتوانم، مادر وسط برگههای شیمی بچهها به من قول میداد کار نیمهتمام دختر بهانهگیرش را تمام کند. من بهانه میگرفتم که مادر را بیشتر داشته باشم. مادر بود؛ با همهی وجودش بود. از خودش میزد که برای ما باشد.
حالا من اول مسیر معلمیام و مادر، در رفیع قلهی سیسال معلمی ایستاده و نگران و مشوقم است. مادر هست با خستگیهای حاصل از سالها پای تخته ایستادن. با اثر ساعتها ایستادن و گلو خسته کردن و شببیداری و شور زدن برای بچههای مردم؛ روی گردنش، چشمش، پا و کمرش.
من اما با همهی اینها معلمی را میخواهم. وقتی پروردگار من مرا برای این کار برگزید و چه بعثتی بود! چه حلاوتی را در این مسیر به جانم قطره قطره میچشانَد. و تازه این اول راه است. معلمی شیرینترین و سختترین و مادرانهترین و پیامبرگونهترین راه است.
خدایا از تو ممنونم که به من لیاقت دادی لایق این عنوان باشم!
مراسلات
زل میزنم به سردر آبیرنگ: "دانشگاه فرهنگیان ساختمان شماره...". تمام تلاشها و پیگیریهای این مدت رو
ما معلمها و دانشجومعلمها یکجور دیگر روی آقا حساب باز کرده بودیم. در دوران بیمهریهای متعدد نسبت به آموزش و پرورش، در زمانی که هرکس آمد طبق میلش یک سلیقهای روی این نهاد پیاده کند، در یک برههای که دانشگاه فرهنگیان را با سیاستهای عجیب و غریبشان تعطیل کردند، آن کسی که یکتنه و محکم ایستاد و از فرهنگیان و ملزوماتش دفاع کرد رهبر شهید انقلاب بود. و به تعبیری مؤسس و نگهدارندهی دانشگاه فرهنگیان بود. آن کسی که بیش از همه مقام معلم را بزرگ میدانست، مدام به آن توصیه میکرد و بر خودش تکریم آن را لازم، آقای شهیدمان بود.
آموزش و پرورش پر است از مهجوریتها و محرومیتهای بیعلت. پر است از ظرفیتهای مغفول و کجسلیقگی برخی دستاندرکاران و اهتمام نداشتنها. سالهاست که مهمترین و برجستهترین نهاد فرهنگی کشور که زیربنای سایر حرکتها و تعاملات جامعه است، نیاز به تحول اساسی و تحولخواهانِ جدیِ مبارز و مقاوم دارد. آموزش و پرورش و ملحقاتش زخمی است و به جای ترمیم و بهبودی، به شکمش چاینبات میریزند!
امسال، روز معلم جا دارد تمام دانشجومعلمهایی که هرسال انتظار میکشیدند که برای دیدار رهبری اسمشان بیاید، همهی آنهایی که مثل من آویزان دفتر نهادرهبری دانشگاه بودند و به این و آن رو میانداختند برای اسمنویسی، در فراق رهبر دلسوزشان بیشترین سهمیهی اشک و حسرت را داشته باشند. و بیشترین سهم در تحولخواهی بر پایهی افق نگاه رهبر شهید.
آخرین دیدار حضرت آیتالله خامنهای با معلمان در دوازدهم اردیبهشت هزار و چهارصد و چهار به پیوست است:
https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=60211
بگم و رد شم. در بین کسانی که حمایت از تولید ملی رو قبول دارن، بعضاً این حمایت از تولید داخلی رو فقط توی کالا میدونن. به پیامرسان داخلی و نت ملی که میرسه فقط تمسخر و تحقیر! در قاموس ایراندوستی و انقلابیگریتون، اینا حمایت از تولیدات داخلی و تلاش برای استقلال و خودکفایی نیست؟
مراسلات
بگم و رد شم. در بین کسانی که حمایت از تولید ملی رو قبول دارن، بعضاً این حمایت از تولید داخلی رو فقط
یه جوری گفتم بگم و رد شم انگار میخواستم روضه بخونم. بله خب یه جورایی روضه است. روضه غربت اعتماد به نفس ایرانی :))
مدام در سعی صفا و مروهی ماه رمضان و ماه محرمم. بعد از محرم الحرام، دلتنگ رمضان المبارک میشوم و بعد از ماه بندگی، دلتنگ محرم. نمیدانم؛ شاید همین دو ماه از سال است که هوایی برای نفس کشیدن دارد. شاید زندگی فقط همین روز و شبهایی است که حُزن محترم و نشاط روح دارد. حالا هم ای کاش ماه محرم ارباب زودتر برسد. از دهم اسفند اشکهای زیادی روی سینهام تلنبار شده.
آه، هلال خونین عزیز کجایی؟ میان سعی صفا و مروه نفس کم آوردهام..
«من از شما مردم عزیز، با ذوق، مهربان، باوفا، مهماندوست، خوش اخلاق و خوشلهجه، تشکر میکنم. بحمداللَّه بسیاری از خصوصیات شیوای ملت ایران در شما مردم عزیز شیراز و مردم استان فارس وجود دارد. خدا را شکر میکنیم که خدای متعال بحمداللَّه به شما نشاط داده است؛ روزبهروز این نشاط افزون باد! از خدای متعال توفیقات شما را مسئلت میکنم.»
- رهبر شهید؛ شیراز | اردیبهشت ۱۳۸۷
مراسلات
«من از شما مردم عزیز، با ذوق، مهربان، باوفا، مهماندوست، خوش اخلاق و خوشلهجه، تشکر میکنم. بحمداللَّ
ولی من اونجایی به لهجهام علاقهمند شدم که شما درموردمون گفتید خوشلهجه!
حیف که اون زمان، سن و سالی نداشتم که خودم بلند شم بیام دیدارتون و پیچیدن صدای شما توی بلندگوهای صحن شاهچراغ توی گوشم و فشردگی جمعیت به یادگار یادم بمونه. ولی خب، اونایی که اون روز چندساعتی هم اردیبهشت شیراز رو کنار شما بودن، خوشترین و بهاریترین ساعات عمرشون رو گذروندن قطعاً! مصداق گل در بر و می در کف و معشوق به کام..
به مناسبت روز شیراز؛
اردیبهشت شیراز و هوای بهاری و قدم زدن توی خیابونهاش و گشتن توی بناهای تاریخی و فرهنگی و این چیزا جالبه (قدیما جالبتر بوده البته؛ الان بیشتر غمانگیزه با وضع اسفباری که داره)؛ ولی اصلِ مجاورت با حضرت سیداحمد آقا، شاهچراغ علیهالسلام سروری میکنه بر همهچیز. شیرازیها و مسافرها نباید اجازه بدن هیچ عاملی این نگین فیروزهای رو تحتالشعاع قرار بده. بعد هم حرمهای مطهر فراوون دیگهای که توی شهر هستن.
دوم اینکه همشهری جناب حافظ و سعدی علیهماالرحمه بودن هم جزو توفیقات ماست. ولی اگر تشریف آوردید شیراز، امیدوارم حواشیای که به این مکانها اضافه شده و اصل متن رو دچار فراموشی کرده، شما رو درگیر نکنه! (اگر گوش شنوایی داشتم حتما ابراز غصه و شکایت جناب حافظ رو از مزارش میشنیدم وقتی مردم با اون وضعیت میان بالای سرش و چیلیکچیلیک عکس میندازن.. سعدیه هم به شخصه خیلی وقته نرفتم! یاد فالودههاش بهخیر)
مقبرهی حافظ رو ترجیحاً با یه استاد اهل دل برید تا چند دقیقه بالای سرش به فاتحه و دعا بایستید و بعد هم به قرآنیترین تعبیر، براتون فال حافظ بگیره. بعدشم بایستید گوشهی حیاط به نماز جماعت زیر درختچهی گلکاغذی و آقای حافظ حظ کنه از دیدار مؤمنین کنار خودش! به یاد سفرهای استادم به شیراز...
مراسلات
آسمانم چشمهایت بود و چشمم خیرهاش چشمهایم را بگیر و آسمان را پس بده.. #ریحانه_شیرازی
هربار رو به عکس تو میپرسم از خودم
آدم مگر دلش چهقدر تنگ میشود؟
#ریحانه_شیرازی
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
من که کارهای نیستم. کسی هم به حرفم گوش نمیده. ولی ای کاش مراقب این تجمعاتِ مهم و تاریخی باشیم. ای کاش از مردم مبعوث شده تکلیفی بیش از «ماندن» و «بودن» میخواستیم.
من عمیقاً دوست داشتم این شبها لااقل بعد از چهل شبِ اول و ورود به چهل شب دوم، از میدون فقط و فقط صدای شعار نیاد! صدایِ «گفتوگو» بلند باشه. اون هم گفتوگوی قشرهای مختلف، با عقاید مختلف. کِی دوباره چنین فرصتی مهیا میشه برای اینکه ملت با هم چشم تو چشم بشن؟
چه خون پاک و بزرگی از ما ریخت که چنین فرصت طلاییای به ملت ایران برای اجتماع و اتحاد بده! چقدر این شبها پرچم رنگینتر از هر زمانی شده! ولی پرچم باید سایهی بالای سر جماعتی باشه که بشینن گرههای ذهنی هم رو باز کنن..
کاش میشد. کاش صدام به جایی میرسید..
@ir_tavabin
میگوید: "مفقودالاثر". میگویم حاج احمد متوسلیان، شهید مهدی و حمید باکری، سریال معراجیها، فیلم شیار۱۴۳، راهیان نور و طلائیه و شلمچه و فکه...
عکس را میگیرد مقابل چشمم. موهایش مشکی، چشمهایش مشکی، ابروهایش مشکی و پیوسته است. ریش و سیبیل؟ ندارد. حتی صورت صاف و کودکانهاش جوش غرور نوجوانی هم هنوز ندارد. قد و بالایش؟ نمیدانم. از شمارهی کف کفشش شاید بشود حدس زد قدش چقدر است. لاغراندام است؛ اصلا پسربچههای هفت ساله قدشان معمولا چقدر است؟ اگر معلم دبستان بودم شاید میدانستم. البته اگر طاقت میآوردم به این ماجرا فکر کنم. میگفتم.. از کفشهایش باید فهمید قد و بالایش را. منظورم پوتین نظامی نیست. کفشش حتی بند هم ندارد. از این مدل نسبتاً جدیدهاست که با چرخاندن دکمهاش بندهایش بسته میشود. آخر فکر نکنم اصلاً بچهی هفت ساله بتواند بند کفش ببند. من خودم تا نمیدانم چندم دبستان کفشهایم چسبی بود. ولی کفش سایز بچگانهی او الان همردیف پوتین پاسدارهاست. همانقدر خاکی و غبار گرفته و پاره...
آن روزها، دههی شصت و شهدایش، باکری و متوسلیان و شخصیت فیلمهای دفاع مقدسش، مَردهایی بودند مَرد. مردانه به خط میزدند و بعضی وقتها هم از قد و بالایشان هیچ نمیماند؛ هیچ برنمیگشت. بهشان میگفتند «مفقودالاثر». همهی تصور ما از این کلمه هم همینها بودند. مفقودالاثر، یونس میرجلیلی در شیار۱۴۳ بود که وقتی به آغوش مادرش برگشت، قد و قامتش شده بود اندازهی کودکیهایش. حالا امروز چه کنیم؟ با مصداقهای تازهی این کلمه چه کنیم؟با مفقودالاثرهای سال هزار و چهارصد و چهار/پنج. با داغ «شهید مفقودالاثر، ماکان نصیریِ هفت ساله» که فقط یک لنگه کفش از تمام قد و بالای کودکانهاش باقی مانده چه کنیم؟
آی جنگطلبهای بیوطن کودککُش! خون مظلوم به خاک سیاهتان خواهد نشانْد. شما منتظر باشید و ما هم منتظریم...
دنیا را خیلی برای ما بزرگ کردهاند. خیلی جدی گرفتهایم. جدی گرفتهایم همهی چیزهایی را که نباید. و جدی نگرفتهایم همهی چیزهایی را که باید. انگار آمدهایم که بمانیم. انگار نه انگار آمدهایم دو روز -کمتر و بیشتر- توشه برداریم و برویم به سوی ابد. باورمان شده که این زندگی حقیقی است و آدمهایش ابدی. زندگیهایمان حال و هوای رفتن ندارد. آدمی که آمادهی بلند شدن است نیمخیز مینشیند. تا بگویند بلند شو از جا میپرد. معطل نمیکند. ما ته چاه دنیا درازکش شدهایم. رفتن ما درد دارد. جدا شدن از دنیا هرچه بیشتر طول بکشد بیشتر درد دارد. ما نیامده بودیم که اینطور زندگی کنیم. حتی قرار نبود اسم اینجور حرفها را بگذاریم کلیشه.. ما لي و للدنیا؟