مراسلات
«آیا شود که گوشهی چشمی به او کند؟» – این رقعه را برگیر، به سوی مطلع خورشید بتاز و جز برای اندکی
بگویید قلم بیاورند، دوات بیاورند، هرچه هست بیاورند رقعهای مجدد بنویسم. بگویید کبوتری سرگشته را بیاورند که به پایش ببندم همهی حرفهایم را و روانهاش کنم به سمت خراسان. هم او سامانی بگیرد و هم من. هم او سرپناهی پیدا کند و هم من. هم او از بیهوا بال زدن خلاص شود و هم من. اصلاً بگویید خراسان از کدام سمت است، نه خودم میدانم، دلم قبلهنماست؛ اسب و استر هم اگر نیست، دو پای سالم که الحمدلله دارم؛ آنقدر میدوم تا برسم. اگر پاهایم تاول زد، بر کف دو دست خواهم رفت. کشان کشان خواهم رفت. با سر خواهم رفت. تو بگو اصلاً جسم بیجانم را به علیبنموسیالرضا برسانند..خواهم رفت. من دلم هوای خراسان کرده است. دلم هوای او کرده...
#ملتجا
گوشهای بسیار کوچک از معضلات کار واقعاً فرهنگی در کلان شهر شیراز(!) در مقابل کارهای سلیقهای (بخوانید کجسلیقگی) مسئولین و متولیان امر...
بیوطن و سلطنتطلب، جاسوس موساد و سیا، جیرهخور رژیم صهیونیستی و آمریکا، پادوی اجنبی و قاتل هزارها کودک و زن و مرد، میتواند جوانی باشد خوش قد و بالا، ورزشکار و خوشچهره. یا دخترکی زیبا و خوشپوش و دلربا. حتی میتواند نخبه و نفر اول یک رشتهی بسیار مهم باشد. او میتواند همهی اینها باشد اما در اولین قدم برای مزدوری، انسانیت خودش را بکُشد و بعد ماشه را کشیده و رو به هزاران انسان بیگناه دیگر بگیرد. مستقیم با اسلحه به دست گرفتن، یا غیرمستقیم با گِرا دادن و دعوت بمب و موشک دشمن به خانههای مردم. انسانی که از مدار انسانیتش خارج شده و حتی پستتر از حیوانات و دریدهتر از درندگان، قاتل زنجیرهای هزاران انسان بیگناه میشود و در ازای پول خونین جهانخواران، خوشْ رقصی میکند، حتی باوجود ظاهر شیک و مرتب، هوش فوقالعاده، باکلاس و ادکلنزده و کول بودن، یا حتی چهرهای موجه و به نظر حزباللهی داشتن، دیگر انسان نیست که شایستهی ترحم باشد. ادامهی حیات و زنده بودنش یعنی مرگ و کشتار هزاران بیگناه و مظلوم دیگر. بله، ما دلمان میسوزد؛ برای همهی انسانیتهایی که قربانی جهل بیمرز و شهوت بیحد میشوند و هم برای همهی انسانهایی که قربانی خروج او از محدودهی آدمیت میشوند.
مراقب باشید استانداردهای زیبایی و فانتزیهای زندگی انسانهای لاکچری، چشمتان را از دیدن واقعیتهای زندگی واقعیِ انسانهای واقعی کور نکند.