گوشهای بسیار کوچک از معضلات کار واقعاً فرهنگی در کلان شهر شیراز(!) در مقابل کارهای سلیقهای (بخوانید کجسلیقگی) مسئولین و متولیان امر...
بیوطن و سلطنتطلب، جاسوس موساد و سیا، جیرهخور رژیم صهیونیستی و آمریکا، پادوی اجنبی و قاتل هزارها کودک و زن و مرد، میتواند جوانی باشد خوش قد و بالا، ورزشکار و خوشچهره. یا دخترکی زیبا و خوشپوش و دلربا. حتی میتواند نخبه و نفر اول یک رشتهی بسیار مهم باشد. او میتواند همهی اینها باشد اما در اولین قدم برای مزدوری، انسانیت خودش را بکُشد و بعد ماشه را کشیده و رو به هزاران انسان بیگناه دیگر بگیرد. مستقیم با اسلحه به دست گرفتن، یا غیرمستقیم با گِرا دادن و دعوت بمب و موشک دشمن به خانههای مردم. انسانی که از مدار انسانیتش خارج شده و حتی پستتر از حیوانات و دریدهتر از درندگان، قاتل زنجیرهای هزاران انسان بیگناه میشود و در ازای پول خونین جهانخواران، خوشْ رقصی میکند، حتی باوجود ظاهر شیک و مرتب، هوش فوقالعاده، باکلاس و ادکلنزده و کول بودن، یا حتی چهرهای موجه و به نظر حزباللهی داشتن، دیگر انسان نیست که شایستهی ترحم باشد. ادامهی حیات و زنده بودنش یعنی مرگ و کشتار هزاران بیگناه و مظلوم دیگر. بله، ما دلمان میسوزد؛ برای همهی انسانیتهایی که قربانی جهل بیمرز و شهوت بیحد میشوند و هم برای همهی انسانهایی که قربانی خروج او از محدودهی آدمیت میشوند.
مراقب باشید استانداردهای زیبایی و فانتزیهای زندگی انسانهای لاکچری، چشمتان را از دیدن واقعیتهای زندگی واقعیِ انسانهای واقعی کور نکند.
وقتی که قرآن صحنهی قیامت را وصف میکند، گاهی - اگر دلم کمی بیدار باشد- از تصورش به خود میلرزم و از عاقبتم میهراسم. اما بیشتر از همه، با خواندن و تصور اوصافش، شگفتزده میشوم. شگفتی از شاهکار قدرت لایزال پروردگار. از عظمت و ابهت و شکوه ربّ العالمین. از اینکه
«... وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا یُشْرِکُونَ» که روز قیامت، زمین یکسره در مُشت اوست و بساط آسمانها به دست قدرت او برچیده میشود...
«در شیپور قیامت میدمند. پس هرکه در آسمانها و زمین است، درجا جان میدهد! جز هرآنکه خدا بخواهد. آنوقت بار دیگر در آن میدمند. یکدفعه همهشان بلند میشوند و ماتومبهوت نگاه میکنند.»
گمانم زیباترین عرصهی تجلی شکوه و شوکت حضرت حق جلّوعلا اینجاست که «صحنهی محشر با نور خدا روشن میشود. کتاب به میان میآید و پیامبران و شاهدان اعمال را حاضر میکنند...»
آن وقت خودم را میبینم که درمیان حاضرانم. شاید از این گروه «وَ سِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ زُمَراً حَتّى إِذا جاؤُها فُتِحَتْ أَبْوابُها...قِیلَ ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَکَبِّرِینَ» نه! خدانکند. شاید از این گروه باشم «وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِینَ» آری، انشاءالله که با این گروه همراه بشوم. همهمان همگروه بشویم در این دسته. من که آن سلام نگهبانان درهای بهشت را خیلی دوست میدارم "سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ.."
وای! وای از این آخرین صحنهای که توصیف میکند و دلها را همچون برف بر سر کوههای مجاور خورشید، ذوب. میگوید و لبتشنهمان باقی میگذارد. شاعر به این منظور نگفته و برای این نخواندهاندش اما من یاد آن شعر میافتم که "بازی مکن با من و صحنه را در پردهی آخر آتش نزن.." وقتی که میگوید:
«وَ تَرَى الْمَلائِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِیلَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ»
آن روز، فرشتگان را میبینی که به دور مسند فرمانرواییِ جهان حلقه زدهاند و خدا را از سر سپاس، به پاکی یاد میکنند. حال که داوری عادلانه بین همه تمام شد، فرشتگان و بهشتیان میگویند الحمدلله رب العالمین...
*/ سورهی زمر؛ آیات ۶۷ تا آخر
ترجمهی آیات از آقای علی ملکی است.
نوجوان لاغراندامی است. شاید چهارده یا پانزده ساله. لباس دیجیتالی بسیجیها را تنش کرده با پوتین. پوتینش را امشب تازه دیدم. وقتی که با یک دست، و دست دیگرش باتوم، پاهایش را با قوت میخ به زمین میکرد و ماشین پراید هاچبکی که کنار تجمع خراب شد را هُل میداد. خب لابد اهالی ماشین ظاهرشان مثل ما بود و پرچم به دست؟ اتفاقا نه. یک پسر جوان با ظاهر متفاوت و دو دختر بیحجاب در ماشین نشسته بودند و چند نخ سیگار روی داشبورد بود. امشب مردانگیاش را دیدم؛ اگرچه هنوز لاغر و کوچک است. وقتی چنددقیقه بعد، یک موتور با دو مرد میخواستند زیر بگیرندش. واقعاً نمیخواستند اما اگر میتوانستند، چرا که نه. اول با چهرهای دَرهم، با گوشهی لب کج و اهانتآمیز به پسر بسیجی اشاره کرد که برود کنار بایستد. بسیجی هم پررویی و لاتی را پُر کرد و محکم ایستاد و با قیافهی یخزده مرد را تماشا کرد. نزدیک بود موتور روی پایش برود؛ این را من دیدم. اما باز هم ایستاد. مرد جلوتر رفت و انگار زورش گرفته باشد، برگشت و نمیدانم به پسرک چه گفت. پسر رفت جلو و با او حرف زد. چهرهی مرد عصبانی بود و بداخلاق. و بسیجی جوان، با آرامش حرف میزد. نمیدانم چه شد و چه گفتند. مرد هم آخرش رفت. با همان قیافه. اما من امشب مردانگی و را در او دیدم. دلیر است و بسیجی. خدا نگهدار همهی بسیجیها باشد. این شبها بیشتر...
#از_نبرد