eitaa logo
مُراسلات
72 دنبال‌کننده
134 عکس
25 ویدیو
17 فایل
در حال نوشتن... ‌ شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست. – https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4hs1kl&btn=مُراسلة - ~ مُعلِّمة/؟
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم مگر به وصل تو دل را سبک کنم سنگینی فراق، دلم را خمیده کرد
مُراسلات
این کدام خاصیت است کربلاء را؟ که چون اندر آن باشی، خیالی‌ست مبهم و رؤیایی‌ست شیرین. و چون بازگردی، ا
شاید اگر می‌دونستم سال دیگه نگاهم به گنبدت نمی‌افته، بیش‌تر بهت خیره می‌شدم. شاید اگه می‌دونستم توی این شهر نفس کم میارم و با این حال باید دور از تو ادامه بدم، بیش‌تر توی هوای حرمت نفس می‌کشیدم. شاید اگر می‌دونستم این‌طوری می‌شه، هیچ‌وقت از پیشت برنمی‌گشتم. شاید... نمی‌دونم. ببخشید. حدیث دلتنگیه. شب که می‌شه فرصت می‌کنم اشک‌هایی که توی روز خودشون رو قایم می‌کنن، روی دامنت بریزم. آخه من سرم رو قبل از این زیاد رو دامنت گذاشتم. طعم آغوشت رو چشیدم. وقتی من رو دعوت کردی و توی آغوشت پناه دادی که اگر به هرکسی از اهل عالم حتی اطرافیانم حال و خیالم رو می‌گفتم، من رو طرد می‌کردن و هیچ‌وقت دیگه فکرشون درموردم درست نمی‌شد. من فهمیدم «ما را بقیه پس زده بودند هزار بار / ما را حسین بود که آدم حساب کرد» یعنی چی. من فهمیدم «ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا / حلوا به کسی ده که محبت نچشیده» یعنی چی. یه ذره از شیرینی اون حلوای محبتت اومده زیر زبونم که حالا این‌طور بی‌تابم. و الّا من رو چه به گفتن این حرف‌ها توی یه جمع عمومی؟ این‌ها باید سیاهه‌ی دفترم می‌شد. مثل بقیه‌ی نامه‌ها و درددل‌هام برای تو. نمی‌دونم، شاید قراره این سند آشفتگی ما باشه. شاید یکی اون لحظه که مقابلت قرار گرفت، اسم من رو هم آورد و تو یاد من افتادی که از اون دل‌داده‌ام چه خبر؟ نه.. این چه حرف خلافیه. مگه می‌شه شما از حال ما بی‌خبر باشی؟ هرگز. حالا فقط یه چیزی می‌مونه. اونم این‌که پارسال وقتی روبه‌روت قرار گرفتم، اون سحر آخر گفتم که من هروقت کارد به استخونم رسید و درمونم هیچ‌جا نبود، من رو دعوت کردید پیش خودتون. یا رسوندید به روضه‌هاتون. حالا محرم گذشته، من روزها و شب‌های روضه رو پشت سر گذاشتم ولی درمان نشدم. از کربلاء هم که دور افتادم. بگو درمان این‌بارم چجوری از بین دو دست مهربونت می‌رسه؟ آخه من یقین دارم به رحمت واسعه‌ات. من، عاشق اینم که با این اسم صدات کنم: یا رحمت الله الواسعه... یا اباعبدالله...
لطفاً فاتحه‌ای برای مادربزرگِ رفیق عزیز من، و آرامش خاطر ایشون و عزیزانشون، صلواتی بفرستید.
اون‌جایی دلم سوخت، که یادم اومد من ایوون‌طلای جدید نجف‌اش رو ندیدم. کاشکی امسال...
مُراسلات
رهایی خسته‌ام کرده کجا افتاده زنجیرت؟!🍇 @m_a_tavallaie | #دهین
«الا ای جان من قربان آن چشم کمان‌گیرت چرا آخر پر ما را نمی‌گیرد پر تیرت؟ بیابان در بیابان می‌کشم با خود جنونم را رهایی خسته‌ام کرده، کجا افتاده زنجیرت؟ مسلمان تو ام اما دهانم آب می‌افتد در آن وادی که کافر غسل کرد از آب شمشیرت» - سیدحمیدرضابرقعی
لطفاً اگر رخ‌دادهای پیچیده‌ی این روزها، جنگ و تهدیدات دشمنان ایران شما را نگران کرده و به نظرتان می‌رسد که این کشتی انقلاب میانه‌ی راه خواهد شکست و ما سر سلامت به مقصد نخواهیم بُرد، اگر احساس می‌کنید زندگی سراسر ناکامی است و ما این میان دستمان به جایی بند نیست و قربانیان حوادثیم، اگر ناامیدی در خیالتان جولان می‌دهد و هزار اگرِ دیگر که نقطه‌ی مقابل امید و پویایی است، این کتاب را حتماً بخوانید و طوری هم بخوانید که هرروز جمله‌های به حقّ آن مقابل چشمانتان باشد. با خواندن این کتاب، دانستم که اگر آن «بزرگْ مَردِ شهيد» توصیه‌ی مُدامش امید بود و انگیزه و حرکت و اطمینان به این مسیر، و اگر در کلام‌های پنهان و آشکارش و خطوط چهره‌اش هرگز اثری از تردید نبود، اگر می‌فرمود «نزدیک قلّه‌ایم؛ خستگی ممنوع؛ ناامیدی ممنوع»، به این خاطر بود که کلمه به کلمه‌ای که به ما می‌گفت از عمق باور و ایمان قلبی‌اش برمی‌خاست. او به معنای واقعی کلمه امید بود و امیدبخش و امیدآفرین. امیدی ایستاده بر پایه‌های محکم حقیقت عالَم. /از شیرین‌ترین کتاب‌هایی که خواندم.. | در آغوش نیل
در فکر این که زندگی گزینهٔ pause نداره..
اما من یک روز مقابل آن نور مطلق خواهم ایستاد، درحالی که بند از پاهایم گشوده است و به هیچ‌چیز جز تو تعلّق ندارم. آن زمان، من به تو ملحق شده‌ام و هیچ‌چیز حائل میان ما نیست؛ نه بُعد مسافت و نه حصار تن. آن روز که چندان هم دیر نخواهد بود و به چشم بر هم زدنی فرا می‌رسد، قالب پیکر را خواهم درید و با حرارت به سوی تو پرواز خواهم نمود و سر بر دامان تو خواهم نهاد. و من، روزها و شب‌ها را به شوق آن اتفاق، و لحظه لحظه‌ی عمر را به امید دیدار تو سپری می‌کنم. خوشا آن لحظه؛ خوشا...