eitaa logo
مُراسلات
72 دنبال‌کننده
137 عکس
25 ویدیو
17 فایل
در حال نوشتن... – شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست.
مشاهده در ایتا
دانلود
مُراسلات
*
بوی آشنا خورد زیر مشامم و مثل بقیه که غرق مرور خاطرات بودن، رفتم به ایام ماضی. به سال‌هایی که مامان بهمون یادآور می‌شد "فردا می‌ریم خونه‌ی باباجون اینا؛ قراره آش بپزیم." و ما شیرجه می‌زدیم که وسایلمون رو جمع کنیم. از مسیر خونه‌ی خودمون تا خونه‌ی اون‌ها رو انگار سفر می‌کردیم و در طول راه بنا به طبیعت و پوشش گیاهی خیابون‌ها با داداش، توی خیالمون از عراق، پاکستان، لبنان و غیره می‌گذشتیم! کوچه‌ی طویل چهل‌وپنج، سر کوچه بانک سپه، رو طی می‌کردیم تا به بن‌بست برسیم. درب سفید رنگ رو می‌کوبیدیم و با باز شدنش خودمون رو وسط حیاط پرت می‌کردیم. از کنار بوته‌ی گل یاس و گل میمون‌ها می‌گذشتیم و احیاناً موجوداتی که "یاء" بزرگ نگه‌داری می‌کرد؛ جوجه، اردک، لاک‌پشت! روز رو با فوتبال، والیبال، استپ‌هوا، کامیپوتر و بازی "دو برادر" شب می‌کردیم و شب، یورتمه‌کنان به سمت اتاق دایی می‌رفتیم و رخت‌خواب‌ها رو از کمد ديواری بیرون می‌کشیدیم و به سمت هال پرواز می‌کردیم. شب رو بعد از کلی هیاهو سحر می‌کردیم و صبح با سر و صدای دوتا "یاء" بالای سرمون، به راحتی از تشک جدا می‌شدیم. در حالی که شب، باباجون بارها رفته بود توی حیاط و به دیگ آش سر زده بود، نخود و لوبیاها رو بررسی کرده بود، شعله رو تنظیم کرده بود، ما هم به شیطنت چندباری آش رو برخلاف جهت لازم هَم زده بودیم و پایینش کنار دیگ، شمع روشن کرده بودیم، حالا صبح، بوی آشنایی تمام خونه رو پر کرده بود. اقوام یکی یکی می‌اومدن و کاسه‌های آش خودشون رو می‌بردن و یا بابا براشون می‌بُرد. دیروز از بدء ورود به طبقه‌ی چهارم، بوی آشنا از واحد شش به مشامم خورد. خبری از مسیر طولانی و کوچه‌ی طویل و حیاط بزرگ و بوته‌ی یاس نبود، خبری از باباجون هم. هرچی چشم گردوندم ندیدمش، جز توی قاب عکس. از شب قبل به یاد اون ایام که چیزی برای غفلت نداشتم [مگر سن کم]، گوشی‌مو غلاف کردم و خاموش. نشستم پای درد دل مامان‌جون. برای اولین بار، حکایت نذر آش که از "خانم" و خواب به‌خصوصش به یادگار مونده رو شنیدم و نذری که نباید شکسته شه حتی در نسل‌های بعد. دیگه خبری از بازی نبود. "یاء" کوچک دیگه اصراری نمی‌کرد که شب بمونیم و بابتش اشکی نریخت؛ البته که ما موندیم. مشغول لپ‌تاپش بود و ما "رِد دِد ردمپشن" و بساط نرم‌افزاری‌ش رو به تماشا نشستیم. بین داداش و "یاء" بزرگ از کل‌کل‌های کودکانه خبری نبود و بیشتر درباره‌ی ذلت ژاپن و کره‌ی جنوبی تحت سلطه‌ی آمریکا و قدرت و استقلال چین و دیکتاتوری کره‌ی شمالی و زیرساخت اینترنت در تمام دنیا و ایران حرف زدن. درباره‌ی گیم‌های جدید و جی‌تی‌ای با گرافیک فوق‌العاده و علل مهاجرت و اپلای هم‌کلاسی‌های دوتا "یاء" و "اگه میری برگرد و با سختی‌ها و بی‌مهری‌ها بساز. خودت گفتی متخصص کم داره این مملکت" صحبت کردیم. و در نهایت من، تمام مدت به خاطرات فکر کردم. به این که من "یوم‌الاربعین" رو با آش نذری باباجون شناختم؛ توی روزگاری که درکی از اربعین اباعبدالله سلام‌الله‌علیه نداشتم. دیگ کوچیک شده و روی اجاق کوچیک آشپرخونه‌ی کوچیک واحد کوچیک خاله اینا قرار گرفته؛ اما مطمئنم باباجون، یه گوشه کنارش ایستاده و حواسش به همه‌چیز هست. شاید این میون، بین این‌جا و کربلا هم رفت و آمدی داره. آخه دو سال پیش وقتی که رفت، ایام اربعین بود. گفتم که، بوی آشنایی به مشامم می‌خوره.. */ به قول خاله اینا، خیلی خدابیامرزی طلبیدن اموات. ذکر خیر شد؛ برای همه‌شون یه صلوات حواله‌ی جهان اون‌طرف می‌کنید؟
اگرچه امسال نرفتم اما بیش‌تر از تمام سال‌ها در حرم‌ها و طریق یادم کردن و خب، من حالا زائرم؛ به تعداد دفعاتی که یاد شده‌ام. الحمدلله.