eitaa logo
مُراسلات
77 دنبال‌کننده
146 عکس
25 ویدیو
23 فایل
در حال نوشتن ... _ شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4hs1kl&btn=مُراسلة
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌فرماد خدایا من با همین رنج و عذاب‌هایی که توی دنیا می‌بینم کلی جزع و فزع به راه می‌ندازم و دائم بابتش بی‌تابی می‌کنم؛ اون‌وقت چه‌جوری می‌تونم عذاب آخرتت رو طاقت بیارم..؟ حالا بر عذابت طاقت آوردم، چه‌جوری دوری‌تو تحمل کنم تو جهنم؟ گیرم طاقت عذاب و آتش رو هم آوردم؛ چطوری باور کنم و طاقت بیارم که اون‌همه لطف و کرمت شامل حالم نشده؟ چطوری اون‌جا آروم بگیرم درحالی که این‌همه به رحمتت امید بسته بودم.. [- دعاء کمیل]
«یا سَریعَ الرِّضا اغفِر لِمَن لایَملِكُ إلَّا الدُّعاء»
بر یک عده وحوش دریدهٔ بدتر از هند جگرخوار اگر جز اشدّ مجازات به نصّ صریح اسلام باشد، اگر برخوردی جز برخورد محکم و بی‌ترحم بر قاتلین بدتر از شمر و خولی باشد، بر آن مسئولانِ متولی امر که نام اسلام به گرده می‌برند ننگ و شرم و مرگ باد. وقتی داغ‌هایی چنین سنگین بر دل خانواده‌ها و ملّت می‌گذارند، وقتی تصاویر به خون کشیدن و سر بریدن و زنده سوزاندن و تکه‌تکه کردن و جگر درآوردن عجمیان‌ها و علی‌وردی‌ها و آن بسیجی یا نیروی نظامی و انتظامی اغتشاشات اخیر و حالا رجب‌زاده‌ها بیرون می‌آید؛ وقتی کفتارها چنین بر پیکر بی‌جان مقطع‌الاعضای یک انسان می‌رقصند، باید که خبر قصاص باعثین و قاتلین به همان گستردگی انتشار یابد و بسیاربسیار اندک التیامی بر هزاران دل سوخته از این هتّاکی و سفّاکی باشد. ننگ بر این روزگاری که بسیجی و فدایی بودن -که افتخار ماست و مدال سینه‌هامان در زمین و آسمان- نظامی و انتظامی بودن اگر سپر بودن و گلوله خوردن و به قتل صبر جان دادن و مُثله شدن باشد، عادی جلوه می‌کند! ارزشی -به تعبیر همان‌ها- فدایی اسلام است، فدایی ولایت است و تا این راه هست خون‌هایی هم برای روشن ماندنش به‌جاست. اما این کجا وظیفه‌ی قصاص و برخورد کوبنده و دقیقاً مطابق قوانین اسلام را کم‌رنگ می‌کند؟ در جامعه‌ای که خاطی نهاد قانون را مقابل خود نمی‌بیند و برخورد بازدارنده‌ای دریافت نمی‌کند، این‌چنین از قاتل و جانی شدن ابا نمی‌کند و برای کشتار فجیع مأمورین و مردم عادی مسابقه و جایزه تعیین می‌کند...
«الَّذین بَذَلوا مُهَجَهُم دونَ الحسین علیه‌السلام...»
شکایت از همه عالم به سوی دوست بَرَم «که غیر دوست مرا ملجأ و پناهی نیست»
کاش الان از همه‌ی دنیا فارغ بودم و توی آغوشت.. مثل رجب‌زاده..
مُراسلات
«به زیر سایه‌ی زلف تو آمده‌ست دلم به غم بگوی که این خسته در پناه من است..» - ابتهاج
" «به کورسوی امیدی که در پس غم‌هاست نسیم لطف شما بهترینِ مرهم‌هاست بتاب حضرت خورشید بر تن این دشت به گونه‌های شقایق که غرق شبنم‌هاست» /کاش برمی‌گشتم به ماه قبل، همین موقع..
هردوتا پیام اخیر که شد کاش... چه حیف که همه‌چیز برام فقط «کاش»ـه. دنیا همینه دیگه مگه نه؟ دنیای ای‌وای‌ها و ای‌کاش‌ها و ای‌بابا‌ها. پس بیا دل نبندیم به دنیا. دل بدیم به حضرت خدا جلّ و علا. خودش همه‌اش رو جبران می‌کنه؛ قول!
في باب البلاء نوشته‌اند: « "بَلاء" در اصل به معنای کهنگی و فرسودگی است، سپس به آزمایش کردن‌ «بلاء» گفته شده؛ زیرا هر چیزی بر اثر آزمایش‌های متعدد حالت کهنگی به خود می‌گیرد. به غم و‌ اندوه نیز «بلاء» می‌گویند؛ چرا که جسم و روح انسان را فرسوده می‌کند. تکالیف و مسئولیت‌ها نیز «بلاء» نام دارد؛ چرا که آنها نیز بر جسم و جان انسان سنگینی دارند.» می‌گویم چرا تنم درد می‌کند.. فکر می‌کردم کوه کنده‌ام مگر؟ و گویا که آری. انگار که حرف شاعرانه‌ای «از درون نبرد تن به تنی/با تنی تکه‌پاره آمده‌ام». انگار که فرسوده پاره‌آهنی. انگار که کهنه پارچه‌ای مچاله... و ادامه داده‌اند «و از آنجا که آزمایش، گاهی با نعمت است و گاهی با مصیبت، این واژه به معنای نعمت و گاه به معنای مصیبت آمده است؛ آنگاه که به وسیله نعمت‌هاست آن را «بلاء حسن» می‌گویند؛ و گاهی که به وسیله مصیبت‌ها و مجازات‌هاست به آن‌ «بلاء سَیِ‌ء» گفته می‌شود.» */ عصرگاهی بود. از شهر و مافیها به طرفی گریزان شدیم. حتی خاطرم نیست دقیقاً کجا. هوا نیمه‌پاییز بود. من در خیال دام‌های بلاء و "از این سخت‌تر چگونه می‌شود"ها. هرکس را نگاه می‌کردم «به تعلّقی گرفتار» و صاحب‌نظری ندیدم «به عشق منظور». در رفت و آمد تصاویر ثبت‌شده، دیدم این یکی خیلی "بلاء حسن" است؛ پر از حس غربت و دل‌تنگی و فشرده‌دلی، سبز و در میانه‌ی نعمات و مقدمه‌ی نعمات. مثل گریه‌ی از ته دل کودکی‌ام در آغوش مادر از طعن کودکان؛ پر از غم شیرین..
«انسان بخیل، تی‌پا به رزق خودش می‌زنه! بخیل، گدایی می‌کنه که نکنه یه روز گدا بشه!»
در سیرهٔ حضرت رسول ﷺ که نگاه می‌کنم و از او می‌خوانم، «إنّك لَعَلى خُلُقٍ عَظيم» را که می‌بینم، دل‌تنگ می‌شوم. گویی من سال‌ها پیش از ورود به این عالم او را ملاقات کرده‌ام و عطرش به مشامم نشسته است. حالا گاه به گاهی، کافی است کسی برایم او را وصف کند تا چشمانم که تصویر او را در خیال دارند و در مقابل نه، به گریه بنشینند. من به او فکر می‌کنم و اخلاقم معطّر می‌شود. من به او فکر می‌کنم و از ندیدنش غصه‌دار می‌شوم. من به این فکر می‌کنم که دنیا، که این زندگی به ما دیدن رسول خدا ﷺ را بدهکار است. دنیا به ما نماز پشت سر او را، سلام پیش‌دستانهٔ او را، شنیدن صوت قرآن او را، سخن هدایت از زبان او شنیدن را، تبسّم شیرین او را، شنیدن عطر همیشگی او را، از دستان او لقمه ستاندن را، دمی با او و گِرد او نشستن را، سوال پرسیدن و پاسخ شنیدن از او را، در آسایش و اضطرار رفتن و درب خانهٔ او را کوبیدن، با او درد دل گفتن و از او مشورت گرفتن را، یک نگاه یک نگاه یک نگاه مهربان او را به ما بدهکار است. زندگی به من تمام این‌ها را بدهکار است. که من از او بیشتر از این‌ها را هم طلب دارم و اگر نگویم بیشتر از این‌ها را دربارهٔ روزگار پیامبر خدا و دخترش، امیر مؤمنان و تمام فرزندانش، از زندگی طلب دارم. مگر زندگی چیست جز همین‌ها؟ مگر خوشی‌های دنیا چیست جز همین‌ها؟ مردمان زمان ایشان هیچ می‌دانستند که روزگاری بر مردمی می‌رسد که حسرت دیدار انسان کامل را، بهترین خلق خدا را، مایهٔ آرامش و سکون دل‌ها را، امام و حاکم و قاضی و فریادرس خود را بر سینه‌های نفس‌بریده‌شان حمل می‌کنند و بسیارشان حسرت به دل می‌مانند و از این عالم رحلت می‌کنند؟ و اگر حال و روز ما مردم عصر غیبت را می‌دیدند، عده‌ایشان، کمی، از لجاجت‌ها و آزردن‌ها دست می‌کشیدند و قدر می‌دانستند؛ شاید.. من از کودکی‌ام قصهٔ اویس قرنی خوانده‌ام. و اولین بار را فراموش نمی‌کنم که وقتی شنیدم اویس به دیدار نرسید، من به جای او فرو ریختم. غصهٔ آن دیدار که محقق نشد به دل من نشست. گمان کردم من اویسم؛ چشم‌انتظار. اما من اویس نیستم؛ نه لایق آن تفقّد و دست‌دعای حبیب خدا. اما از اذن دخول حرم یاد گرفته‌ام بگویم «فإن لم أكن أهلاً لذلك، فأنت أهل لذلك». / چون که یاد رسول و حبیب خدا صلوات الله علیه هم صلوات دارد چه برسد به نام مبارک؛ صلوات.
«من بعد علی عاشق نام حسنم فخرم همه این است غلام حسنم»