في باب البلاء نوشتهاند: « "بَلاء" در اصل به معنای کهنگی و فرسودگی است، سپس به آزمایش کردن «بلاء» گفته شده؛ زیرا هر چیزی بر اثر آزمایشهای متعدد حالت کهنگی به خود میگیرد. به غم و اندوه نیز «بلاء» میگویند؛ چرا که جسم و روح انسان را فرسوده میکند. تکالیف و مسئولیتها نیز «بلاء» نام دارد؛ چرا که آنها نیز بر جسم و جان انسان سنگینی دارند.» میگویم چرا تنم درد میکند.. فکر میکردم کوه کندهام مگر؟ و گویا که آری. انگار که حرف شاعرانهای «از درون نبرد تن به تنی/با تنی تکهپاره آمدهام». انگار که فرسوده پارهآهنی. انگار که کهنه پارچهای مچاله... و ادامه دادهاند «و از آنجا که آزمایش، گاهی با نعمت است و گاهی با مصیبت، این واژه به معنای نعمت و گاه به معنای مصیبت آمده است؛ آنگاه که به وسیله نعمتهاست آن را «بلاء حسن» میگویند؛ و گاهی که به وسیله مصیبتها و مجازاتهاست به آن «بلاء سَیِء» گفته میشود.»
*/ عصرگاهی بود. از شهر و مافیها به طرفی گریزان شدیم. حتی خاطرم نیست دقیقاً کجا. هوا نیمهپاییز بود. من در خیال دامهای بلاء و "از این سختتر چگونه میشود"ها. هرکس را نگاه میکردم «به تعلّقی گرفتار» و صاحبنظری ندیدم «به عشق منظور». در رفت و آمد تصاویر ثبتشده، دیدم این یکی خیلی "بلاء حسن" است؛ پر از حس غربت و دلتنگی و فشردهدلی، سبز و در میانهی نعمات و مقدمهی نعمات. مثل گریهی از ته دل کودکیام در آغوش مادر از طعن کودکان؛ پر از غم شیرین..
#یاد_داشت
«انسان بخیل، تیپا به رزق خودش میزنه!
بخیل، گدایی میکنه که نکنه یه روز گدا بشه!»
در سیرهٔ حضرت رسول ﷺ که نگاه میکنم و از او میخوانم، «إنّك لَعَلى خُلُقٍ عَظيم» را که میبینم، دلتنگ میشوم. گویی من سالها پیش از ورود به این عالم او را ملاقات کردهام و عطرش به مشامم نشسته است. حالا گاه به گاهی، کافی است کسی برایم او را وصف کند تا چشمانم که تصویر او را در خیال دارند و در مقابل نه، به گریه بنشینند. من به او فکر میکنم و اخلاقم معطّر میشود. من به او فکر میکنم و از ندیدنش غصهدار میشوم. من به این فکر میکنم که دنیا، که این زندگی به ما دیدن رسول خدا ﷺ را بدهکار است. دنیا به ما نماز پشت سر او را، سلام پیشدستانهٔ او را، شنیدن صوت قرآن او را، سخن هدایت از زبان او شنیدن را، تبسّم شیرین او را، شنیدن عطر همیشگی او را، از دستان او لقمه ستاندن را، دمی با او و گِرد او نشستن را، سوال پرسیدن و پاسخ شنیدن از او را، در آسایش و اضطرار رفتن و درب خانهٔ او را کوبیدن، با او درد دل گفتن و از او مشورت گرفتن را، یک نگاه یک نگاه یک نگاه مهربان او را به ما بدهکار است. زندگی به من تمام اینها را بدهکار است. که من از او بیشتر از اینها را هم طلب دارم و اگر نگویم بیشتر از اینها را دربارهٔ روزگار پیامبر خدا و دخترش، امیر مؤمنان و تمام فرزندانش، از زندگی طلب دارم. مگر زندگی چیست جز همینها؟ مگر خوشیهای دنیا چیست جز همینها؟ مردمان زمان ایشان هیچ میدانستند که روزگاری بر مردمی میرسد که حسرت دیدار انسان کامل را، بهترین خلق خدا را، مایهٔ آرامش و سکون دلها را، امام و حاکم و قاضی و فریادرس خود را بر سینههای نفسبریدهشان حمل میکنند و بسیارشان حسرت به دل میمانند و از این عالم رحلت میکنند؟ و اگر حال و روز ما مردم عصر غیبت را میدیدند، عدهایشان، کمی، از لجاجتها و آزردنها دست میکشیدند و قدر میدانستند؛ شاید..
من از کودکیام قصهٔ اویس قرنی خواندهام. و اولین بار را فراموش نمیکنم که وقتی شنیدم اویس به دیدار نرسید، من به جای او فرو ریختم. غصهٔ آن دیدار که محقق نشد به دل من نشست. گمان کردم من اویسم؛ چشمانتظار. اما من اویس نیستم؛ نه لایق آن تفقّد و دستدعای حبیب خدا. اما از اذن دخول حرم یاد گرفتهام بگویم «فإن لم أكن أهلاً لذلك، فأنت أهل لذلك».
/ چون که یاد رسول و حبیب خدا صلوات الله علیه هم صلوات دارد چه برسد به نام مبارک؛ صلوات.
نتونستم شوق و شعف زایدالوصفم از خوندن اشعار استادم رو پنهان کنم و در چشیدن و چشاندن شیرینی اونها بُخل بورزم. دوباره استاد رو ببینم، قبل از با خجالت بیرون کشیدن مشق شبهای خطخطیام، حتماً بهشون میگم که هنیئاً لکم!
یکی یکی بخونید و بالا برید..
با مریم زیر یکی از طاقهای بین دوتا صحن قدم میزدیم. شوریده و شیدا. محو کاشیکاریهای آبی و زرد. که صدایی پیچید شیداییتر از حال ما «تو که آخر گره رو وا میکنی امام رضا.. پس چرا امروز و فردا میکنی امام رضا..» کبوتری از میان خیال من بلند شد، دلم را از سینه برداشت و با نوای مَرد زیر طاق پر و بالش را به دیوار کشید و رفت و روی گنبد نشست؛ کنار کبوترهای حضرت رئوف.
یک سال قبل بود؛ همین حوالی و چند روز قبلتر از این. چشم میبندم و انگار که همین حالاست. البته که من حالا هم زائرم؛ به حکم چهل روز پس از بازگشت از حریم حرم. اما من هروقت به حرم فکر میکنم خودم را همانجا میبینم. همانطور که هروقت به خودش فکر میکنم، آن حضرت انیسِ نفوس را در برابرم. من اگر بخواهم از او بنویسم و از او بگویم، از حضورش در زندگیام، از پیش از زندگانیام بگویم نردبانش از ثریا هم بالاتر میرود. سخن کوتاه کنم که وصفش از حد بیرون است.
و هو الرئوف، انیس النفوس، علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحية و الثناء؛ علیه آلاف التحية و الثناء؛ علیه آلاف التحية و الثناء..
#ملتجا
من که هرچی یادمه، اسم امام رضا علیهالسلام که میاومد، نَم مینشست به چشمهاش – که یکیش کمسو بود و به قول خودش مال گرمای آتش سالها پای تنور – و دلش برای حضرت رئوف پر میکشید. اما از بزرگترها حکایت قدیمیای رو شنیدم که ریشهی این محبت چقدر قدیمیه. که سالهای حتی پیش از انقلاب، شاگردهای جوانتر از خودش رو هرسال تابستان جمع میکرد و با هزینهی خودش بلیط اتوبوس میگرفت و میبردشون مشهد. نمیگذاشت در فضای فساد غرق بشن و لااقل به بهانهی زیارت، روی احوالاتشون تأثیر بگذاره و نمازخونشون کنه. و در سفر هم حسابی دست به خرج و بهشون کبابهای مَشتی میداده به اصطلاح! این رو که شنیدم دونستم که رگ و ریشهی این محبت توی وجودم از کجاست و خون کی در رگهامه. آقای امام رضا! ما واقعاً جد اندر جد گرفتار شماییم...
/ حالا دومین سالگرد وفاتش دقیقاً مصادف شده با روز شهادت محبوب رئوفش. صلواتی هدیه به روح پدربزرگ امام رضایی من، و همهی اموات میفرستید؟
#ملتجا
به قول آقای شهید: خدایا ما رو از جملهٔ
کسانی قرار بده که در قرآن فرمودی
«اِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذینَ آمَنوا»
گاهی جماعت بر سر باطل
محکمتر از وحدت سر حقاند
شورایشان از یاد مردم بُرد
اهل غدیر از حق و بر حقاند
#ریحانه_شیرازی