eitaa logo
مُراسلات
77 دنبال‌کننده
146 عکس
25 ویدیو
23 فایل
در حال نوشتن ... _ شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4hs1kl&btn=مُراسلة
مشاهده در ایتا
دانلود
«انسان بخیل، تی‌پا به رزق خودش می‌زنه! بخیل، گدایی می‌کنه که نکنه یه روز گدا بشه!»
در سیرهٔ حضرت رسول ﷺ که نگاه می‌کنم و از او می‌خوانم، «إنّك لَعَلى خُلُقٍ عَظيم» را که می‌بینم، دل‌تنگ می‌شوم. گویی من سال‌ها پیش از ورود به این عالم او را ملاقات کرده‌ام و عطرش به مشامم نشسته است. حالا گاه به گاهی، کافی است کسی برایم او را وصف کند تا چشمانم که تصویر او را در خیال دارند و در مقابل نه، به گریه بنشینند. من به او فکر می‌کنم و اخلاقم معطّر می‌شود. من به او فکر می‌کنم و از ندیدنش غصه‌دار می‌شوم. من به این فکر می‌کنم که دنیا، که این زندگی به ما دیدن رسول خدا ﷺ را بدهکار است. دنیا به ما نماز پشت سر او را، سلام پیش‌دستانهٔ او را، شنیدن صوت قرآن او را، سخن هدایت از زبان او شنیدن را، تبسّم شیرین او را، شنیدن عطر همیشگی او را، از دستان او لقمه ستاندن را، دمی با او و گِرد او نشستن را، سوال پرسیدن و پاسخ شنیدن از او را، در آسایش و اضطرار رفتن و درب خانهٔ او را کوبیدن، با او درد دل گفتن و از او مشورت گرفتن را، یک نگاه یک نگاه یک نگاه مهربان او را به ما بدهکار است. زندگی به من تمام این‌ها را بدهکار است. که من از او بیشتر از این‌ها را هم طلب دارم و اگر نگویم بیشتر از این‌ها را دربارهٔ روزگار پیامبر خدا و دخترش، امیر مؤمنان و تمام فرزندانش، از زندگی طلب دارم. مگر زندگی چیست جز همین‌ها؟ مگر خوشی‌های دنیا چیست جز همین‌ها؟ مردمان زمان ایشان هیچ می‌دانستند که روزگاری بر مردمی می‌رسد که حسرت دیدار انسان کامل را، بهترین خلق خدا را، مایهٔ آرامش و سکون دل‌ها را، امام و حاکم و قاضی و فریادرس خود را بر سینه‌های نفس‌بریده‌شان حمل می‌کنند و بسیارشان حسرت به دل می‌مانند و از این عالم رحلت می‌کنند؟ و اگر حال و روز ما مردم عصر غیبت را می‌دیدند، عده‌ایشان، کمی، از لجاجت‌ها و آزردن‌ها دست می‌کشیدند و قدر می‌دانستند؛ شاید.. من از کودکی‌ام قصهٔ اویس قرنی خوانده‌ام. و اولین بار را فراموش نمی‌کنم که وقتی شنیدم اویس به دیدار نرسید، من به جای او فرو ریختم. غصهٔ آن دیدار که محقق نشد به دل من نشست. گمان کردم من اویسم؛ چشم‌انتظار. اما من اویس نیستم؛ نه لایق آن تفقّد و دست‌دعای حبیب خدا. اما از اذن دخول حرم یاد گرفته‌ام بگویم «فإن لم أكن أهلاً لذلك، فأنت أهل لذلك». / چون که یاد رسول و حبیب خدا صلوات الله علیه هم صلوات دارد چه برسد به نام مبارک؛ صلوات.
«من بعد علی عاشق نام حسنم فخرم همه این است غلام حسنم»
نتونستم شوق و شعف زاید‌الوصفم از خوندن اشعار استادم رو پنهان کنم و در چشیدن و چشاندن شیرینی اون‌ها بُخل بورزم. دوباره استاد رو ببینم، قبل از با خجالت بیرون کشیدن مشق شب‌های خط‌خطی‌ام، حتماً بهشون می‌گم که هنیئاً لکم! یکی یکی بخونید و بالا برید..
با مریم زیر یکی از طاق‌های بین دوتا صحن قدم می‌زدیم. شوریده و شیدا. محو کاشی‌کاری‌های آبی و زرد. که صدایی پیچید شیدایی‌تر از حال ما «تو که آخر گره رو وا می‌کنی امام رضا.. پس چرا امروز و فردا می‌کنی امام رضا..» کبوتری از میان خیال من بلند شد، دلم را از سینه برداشت و با نوای مَرد زیر طاق پر و بالش را به دیوار کشید و رفت و روی گنبد نشست؛ کنار کبوترهای حضرت رئوف. یک سال قبل بود؛ همین حوالی و چند روز قبل‌تر از این. چشم می‌بندم و انگار که همین حالاست. البته که من حالا هم زائرم؛ به حکم چهل روز پس از بازگشت از حریم حرم. اما من هروقت به حرم فکر می‌کنم خودم را همان‌جا می‌بینم. همان‌طور که هروقت به خودش فکر می‌کنم، آن حضرت انیسِ نفوس را در برابرم. من اگر بخواهم از او بنویسم و از او بگویم، از حضورش در زندگی‌ام، از پیش از زندگانی‌ام بگویم نردبانش از ثریا هم بالاتر می‌رود. سخن کوتاه کنم که وصفش از حد بیرون است. و هو الرئوف، انیس النفوس، علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحية و الثناء؛ علیه آلاف التحية و الثناء؛ علیه آلاف التحية و الثناء..
من که هرچی یادمه، اسم امام رضا علیه‌السلام که می‌اومد، نَم می‌نشست به چشم‌هاش – که یکی‌ش کم‌سو بود و به قول خودش مال گرمای آتش سال‌ها پای تنور – و دلش برای حضرت رئوف پر می‌کشید. اما از بزرگ‌تر‌ها حکایت قدیمی‌ای رو شنیدم که ریشه‌ی این محبت چقدر قدیمیه. که سال‌های حتی پیش از انقلاب، شاگردهای جوان‌تر از خودش رو هرسال تابستان جمع می‌کرد و با هزینه‌ی خودش بلیط اتوبوس می‌گرفت و می‌بردشون مشهد. نمی‌گذاشت در فضای فساد غرق بشن و لااقل به بهانه‌ی زیارت، روی احوالاتشون تأثیر بگذاره و نمازخونشون کنه. و در سفر هم حسابی دست به خرج و بهشون کباب‌های مَشتی می‌داده به اصطلاح! این رو که شنیدم دونستم که رگ و ریشه‌ی این محبت توی وجودم از کجاست و خون کی در رگ‌هامه. آقای امام رضا! ما واقعاً جد اندر جد گرفتار شماییم... / حالا دومین سالگرد وفاتش دقیقاً مصادف شده با روز شهادت محبوب رئوفش. صلواتی هدیه به روح پدربزرگ امام رضایی من، و همه‌ی اموات می‌فرستید؟
زلف هرکس به کسی خورده گره زلف ما هم به تو مولای رئوف...
برای حل مسئله‌ای صلوات می‌فرستید لطفاً؟
به قول آقای شهید: خدایا ما رو از جملهٔ کسانی قرار بده که در قرآن فرمودی «اِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذینَ آمَنوا»
گاهی جماعت بر سر باطل محکم‌تر از وحدت سر حق‌اند شورایشان از یاد مردم بُرد اهل غدیر از حق و بر حق‌اند
– برای صد هزارمین بار – که پیمودن راه نو، گفتنِ حرف نو، پدید آوردن کار نو، درد دارد و مشقّت و مصیبت. حتی اگر یک قدمِ تازه بخواهی برداری، به قدر هزار فرسنگ که بخواهی پابرهنه در بیابانی ناهموار و پُرخار امّا آشنا بروی باید که خار مغیلان و زخم‌زبان و سخن ناکسان را تحمّل کنی. باید. منظورم این است که مبادا دست برداری، تسلیم شوی، کنار بیایی، زانو بزنی و چیزی را که قبول نداری زیر فشار و تهدید و تطمیع و تمسخر، بپذیری... پس فقط باید به راهی که می‌روی حرفی که می‌زنی و کاری که می‌کنی، اعتقاد داشته باشی؛ امّا نه اعتقادِ کور؛ بَلْ اعتقادی که از اطلاعْ سرچشمه بگیرد؛ و نه اطّلاعِ غلط؛ بل اطّلاعی که از منابعِ زنده و پویا بجوشد و سرریز کند... - نادر ابراهیمی کتاب ابوالمشاغل |
مُراسلات
این کدام خاصیت است کربلاء را؟ که چون اندر آن باشی، خیالی‌ست مبهم و رؤیایی‌ست شیرین. و چون بازگردی، ا
حالا بعد از این که یک‌سال گذشت، یک سال تمامِ تمام و حتی کمی بیش‌تر از یک‌سال؛ حالا آتش غم به خاکستر نشسته و مگر سرد می‌شود این خاکستر گداخته؟ حالا تازه احساسی در من شکل گرفته که به هیچ‌وجه دوست ندارد به دو _ سه هفته‌ی قبل از این فکر کند، حتی لحظه‌ای؛ و مرور کند، حتی اندکی. تازه فهمیده که محتاج است و چقدر روحش خالی کرده -مثل جسم که گاهی و به علتی. من پیش‌تر هم گفته بودم که امام، دل تو را از تو طلب می‌کند و تو "باید" که تشنه باشی تا برسی. تشنه نباشی هم آن‌قدر روحت سرگردان می‌دود تا لب‌هایش ترک بخورد و مثل قلوه سنگی بشود و سختْ محتاج رسیدن به آب. و حالا از پس یک‌سال فاصله، یک‌سال تمامِ تمام و حتی کمی بیش‌تر از یک‌سال، من می‌بینم که محتاجم و چه بسیار. و شاید که فراق و یک‌بار، باز هم، جا ماندن و فاصله افتادن می‌بایست که می‌بود تا شدت تشنگی‌ام را بفهمم. می‌بینی؟ این قصه‌ی تمام ابتلائات است. به همین سادگی. که پروردگار تو، تشنگی‌ات را می‌داند و خود تو نه. پس باید که کمی بِدَوی و نفس بزنی و شاید زبانت تکه‌چوبی هم بشود تا بفهمی تشنگی را. از عمق وجود طلب کنی آب را. تا برسی و خودت را برسانی. این راز همه‌ی ابتلائات است که حال خود ما بر خود ما روشن شود و الّا که بر او کم‌تر از ذره‌ای هم مخفی نیست. این حال ماست که نزدیکی و دوری، طلبیده شدن یا نشدن، رسیدن یا نرسیدن ما را روشن می‌کند. و الّا حرّ و زهیر و حبیب هم تا تشنه نشدند، راهی راه امام نشدند..