تو رازی سر به مُهری در دلم پنهان، ولی روزی
عیان خواهی شد و رسوای عالم میکنی من را
#ریحانه_شیرازی
خیالم رو رها میکنم و میرم و میرم؛ ناگهان به خودم میام و کجا میبینم خودم رو؟ در حرم امام رئوف. در حال قدم زدن در صحنها. رو به گنبد. مبهوت مقابل ضریح. مشغول ورق زدن برگههای کتابچههای سرمهای که از رد اشک زوّار خشک شده و خشخش میکنه. در حال گشتن به دنبال یه گوشهی خالی در یک حجرهی صحن انقلاب که کمی از زلف یار هم که شده پیدا باشه. کنج گوهرشاد. کنار حوض. سقاخونه. در حالی که لیوان رو گرفتم زیر آب. در حال شنیدن مناجات امیرالمؤمنین که از صحن پیامبر اعظم پخش میشه. شمردن تعداد زنگهای ساعت حرم. نگاه کردن به دویدن و بازی بچهها. لمس کردن شمارهٔ کفشداری توی دستم. برای بار هزارم یاد نگرفتن کتابفروشی نشونکرده در حرم و گشتن به دنبالش توی نقشه. دقایقی ایستادن در صحن غدیر و محک زدن میزان تسلطم به رشتهام. ورانداز کردن چادرهای خوشدوخت و زیبای خادمهها و کفشهای روفرشی یکشکلشون و تصوّر کردن خودم در اون هیبت. انگشت کشیدن روی نقش درهای چوبی و فلزی ورودی صحنها و رواقها. خوندن اشعار روی دیوارهای حرم. نگاه کردن به کاشیکاریهای رنگیرنگی و مرور حرف اون مرد الهی. عطر، عطر، عطر خاصالخاص حرم و مجنون و مدهوشِ موندن اثری ازش روی لباسم. راه رفتن در همهی صحنها و فکر کردن و مرور احتیاجات و برای چندمین بار گوشزد کردن به خود که حواست باشه کجایی دو روز دیگه که برگشتی دلت تنگ میشهها...
دیدید؟ همین الان هم خودم رو غرق این خیال پیدا کردم و به زور خودم رو کشیدم بیرون. ما همیشه دلمون تنگ شماست آقای امام رضا. سلام خدا به شما به تعداد دونه دونه دلهایی که شیدای خودتون کردید..
#ملتجا
انگار یه حفرهی عمیق ایجاد شده نه فقط در دلم، که تمام وجودم. نه یک جای خالی؛ که انگار کالبدی شدهام که حتی از روح خالیه. روزهاست سعی کردهام فاصلهای رو با فیلمها و سخنرانیها حفظ کنم و مثل کودکی که از چیزی میترسه اما دقیقاً نمیدونه اون چیه، آهسته آهسته و خیره بهش، خودم رو عقب کشیدهام. مدتیه که دیگه خودم اراده نمیکنم اشک بریزم، خودم عکسها رو، فیلمهای خندیدنت رو باز نمیکنم که ببینم و گریه کنم؛ یکهو یه گوشهی خونهام که صدای نماز جماعت مغربت میپیچه و تحملم رو خرد میکنه. که ناگهان یه نشونهای از تو میاد و طاقتم رو میشکنه. مدتیه که یاد و نام و گریه برای تو، نه جنس بُهت اولیه و نه حُزن ثانویه رو داره. بلکه عجیبترین و دردناکترین داغ و غصهایه که تجربه کرده و میکنم. مثل تیری که تا نیمه در قلبم فرو رفته و میدونم هیچوقت بیرون نمیاد و فقط باید به فرو رفتنهای ناگهانیش در قلبم و لحظاتی از زندگی بازایستادن، عادت کنم. عادت کنم؟ من هنوز هم مشغول خوندن کتابها و نوشتهها و سخنرانیهات میشم و اصلاً یادم به چیز دیگهای نیست. هنوز استفتاء میکنم و پاسخ آیتالله خامنهای رو میگیرم و مفهوم عبارت (رضوان الله علیه) رو نادیده. من بارها از روی شبکه و تصویری که رواق دارالذکر رو نشون داده عبور کردم و برای همهجای مشهد دلتنگم جز اونجا. من هنوز با عبارتِ "شهید خامنهای" بیگانهام و اصلاً با بهکار بردنش مشکل دارم. اگرچه که از عمق وجود باور دارم به بالاترین مقام و مرتبتی که به اون رسیدهای و دستت از همیشه بازتره و زندهتری و به «فُزتُ و ربّ الکعبه»ات. اگرچه که راه، ادامه داره..
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَٰنُ وُدًّا / ٩٦_مريم
آدمی میتواند کسی را واقعاً دوست داشته باشد، بیآنکه حتی او را دیده باشد. آدمی میتواند حتی با خیال یک نفر هم عاشق بشود؛ چه رسد به خبری، صدایی، عکسی..
من او را ندیده بودم - و بعد هم که فقط یک بار دیدمش - خوب دانستم عاشقی به دیدار نیست، به یاد است. این دل است که معشوق را نگه میدارد نه چشم، نه گوش، نه حضور. حالا کمکم نزدیک هفت ماه است که ما همان احساس را، شگفتتر، نسبت به فرزند او داریم. کسی که همهی تصوّرِ لااقل من یکی از او، تصاویر پراکندهای بود که گاهبهگاه از کنجکاویام، لابهلای خبرگزاریها جستجو کرده بودم. سید مجتبی خامنهای، فرزند رهبر انقلاب؛ با شالگردن راهراه، دخترک به بغل در راهپیمایی، نوزاد در آغوش در کنج اتاقک بیمارستان، به همراه پسر و کالسکهی دخترک در راهپیمایی دیگری.. به این فکر کردم که چرا شب اعلام رهبری او، برای اولین بار بعد از آن داغ سنگین و بُهت عظیم، انگار که وزنهی سنگینی از روی دلهای ما برداشته شد؟ که بلند و با همهی وجود تکبیر گفتیم؟ که بعضی اشک میریختند، بعضی یکدیگر را در آغوش میگرفتند، بعضی نماز شکر میخواندند.. که چرا امروز، اگر خیال کنیم او را که میآید و مثل پدرش مینشیند و سخن میراند، شعف در دلمان میدود؟
و پاسخش این است که حالا همهی اینها بشود مقدمهی رؤیایی حقیقی و طولانی به طول عمر انتظاری هزار و چند ساله. که شاید این غیبت عجیب ولیِّ ولیِّ خدا، غیبت ظاهری ولیفقیه در زمان غیبت امام معصوم، هُشداری به شیعیان بود/است. به منتظران. به این که خبری هست و به هوش باشید و برای باز گرداندن مقتدا و قائد خویش به میان خود تلاش کنید. راه را هموار کنید. مگر نمیبینید که دلهایتان در سینه جای نمیگیرد از شوق و بغض؟ مگر نه این که به خبر سالروز ولادتی لبخندی گوشهی لبهایتان نشسته؟ پس قوموا للّٰه.. برای ایجاد بسط یَد برای ولیخدا، برای پاک کردن صحنه از ناامنیها و تهدیدها، برای آب و جارو کردن راهها، برای رسیدن صدای گوشنواز حق به دلهای آماده..
ولیّ خدا، ذخیرهای از گنجینهی الهی است و این مردمان هر عصرند که با عملکرد خود، شایستگی یا عدم لیاقت خود را برای حضور او نشان میدهند. حالا راه حرکت این ملّت برای رسیدن به آن شایستگی، از کلمه به کلمهی همین پیامهای متنی است که به دست ما میرسد - و غصهی این که از آن نعمت سخنرانیها و دیدارها به این نعمت مکتوم و راز ممهور رسیدهایم بماند و بماند و بماند..
حالا یکی خط به خط نامههای او را به دقت میخواند و نص صریح را دنبال میکند تا نتیجه زودتر محقق شود، و دیگری به دنبال نتیجهی دلخواه خود، نص صریح را به کجفهمی بدل میکند و برای رهبری «منظور» میتراشد و از آن لوله تفنگی برای هدفگیری مخالفین خود میسازد...
یا حق!
/ که البته دلها در اراده و اختیار خدای متعال است و جدا از حکم جاری آیه دربارهی تمام بندگان خدا، دربارهی اولیای خاص خدا و جانشینان به حق، داستان دیگری دارد..
مُراسلات
خیالم رو رها میکنم و میرم و میرم؛ ناگهان به خودم میام و کجا میبینم خودم رو؟ در حرم امام رئوف. در
گاهی جنون به سر زَنَدَم از هوای تو /
خب بنده میخواهم مقیم مشهدت باشم
یک قاصدک دست نسیم مشهدت باشم
هرکس برای درد دلهایش کسی دارد
موسی به طور و من کلیم مشهدت باشم
نقشم شبیه نقشهای فرشهایت نیست
بگذار پودی از گلیم مشهدت باشم
یا لااقل یک روز مهمان در مضیفِ
ابن الکریم ابن الکریم مشهدت باشم
دنیا به کامم تلخ و عُقبایم اگر تلخ است
گاهی، دَمی غرق نعیم مشهدت باشم
من خستهام، باید همین حالا حرم باشم
مهمان کُنجی از حریم مشهدت باشم
#ریحانه_شیرازی
دیروز با جمعی داشتیم درمورد همین صحبت میکردیم که ما دنبال "جامعه"ی آرمانی هستیم. پس این حرف باطل منسوخشدهی تاریخ مصرف گذشته رو فراموش کنیم که برید حتماً و صرفاً متخصص علوم تجربی/ ریاضی/ انسانی بشید. حتماً برید پزشکی بخونید یا مهندس فلان بشید یا صاحبنظر حوزهی علوم انسانیِ اسلامی یا آخوند خوبی بشید. شما چیِ خوبی میتونید بشید؟ طراح لباس؟ پژوهشگر؟ معلم؟ بازاریاب؟ هرجا هستید، به هرچی علاقه دارید همونجا بهترین باشید و به این فکر کنید که جامعهای که میخواد به سمت ظهور پیش بره، با تمام قوا و در همهی عرصهها قراره پیش بره؛ همهی بازوهاش قراره قدرتمند باشند؛ و الّا اگر غیر از این باشه، یه تصویر کاریکاتوریه که یه دستش عضله ساخته و یه پاش از نخ باریکتره.
/ یک وقتی هست که یه نفر علاقه و توان در چند حیطه داره، یا به دنبال عرصهای میگرده که نیاز اساسی و بنیادین باشه یا دنبال رگ حیاتی شرایط خاص جامعه است؛ اون شخص میره دنبال موقعیتهای خاصی که مثلاً رهبر مملکت با جامعنگری تشخیص دادن و تأکید داشتند به حضور در فلان عرصهها.. که باز اینم محدود به یکی دوتا پیشفرض ما نیست.
عجب از دنیا که آدمیزاد از هر چیزش فرار میکنه، اون بیشتر دنبالش میدوئه. هرچی میگی من فلان چیزت رو نمیخوام دنیا ولم کن. من اصلاً نمیخوام وارد سیستم اداری بشم [از بچگی متنفر بودم] ولی خب اون شما رو واردش میکنه../! حالا برعکس، شما هرچی میخوای دنبال دنیا بدو؛ اگه بهش رسیدی؟
مُراسلات
یکُم؛ بچهتر که بودم، برام سوال بود سردیسی که سر فلکه است متعلق به کیه؟ آخر یکبار پرسیدم و مامان جو
اینجا درمورد دورهای به اسم "طلیعهٔ حکمت" صحبت کردم. حالا ثبتنام این دوره شروع شده. ثبتنامش هم یکبار در ساله و اون، الانه. اوصیکم به ثبتنام بالتأکید.
مراجعه کنید به کانالها یا سایت بنیاد شهید پالیزوانی.
مُراسلات
تمام راه خیالم میان مشهد بود زمین نبود، مسیر، آسمان مشهد بود مسیر خانه_حرم یک قطار طول کشید که کوپه
حالا همین دیشب و با یه طلبیده شدن ناگهانی، بازم حرمِ برادر، سراسر امامرضا بود. چشمم که به گنبد افتاد سلام دادم به آقا و به مشهد و به قم. بین همهی دعاها چشمم "امینالله" رو گرفت و «فا» رو هم مجاب کردم که این دعا از همهش بهتره فلذا در سلام ابتدایی زیارت "یا علیبنموسالرضا" نشوندیم. چاییخونهی حرم فعال بود و خدّام نوای آشنای «علی موسی الرضا» رو میخوندند. بلندگوهای حرم پشت سر هم صلوات خاصّهی امامرضا پخش میکردند. وقت نوشیدن آب از سقاخونه، باز قاطی کردم که اینجا شیر آب فشاریه یا انگشتی یا چشمی. خادمی که ویلچر زوّار رو میبُرد من رو یاد آرزوهام در خادمی ویلچر و کفشداری انداخت و با «فا» درموردش حرف زدیم. زورکی بُردمش سمت غرفههای کنج صحن و او سر به سر دلِ تنگم میذاشت که با برچسب برند «نان رضوی» روی شیشهی غرفهها، خودم رو باز توی اون حرم حس کنم. بعد هم برای بیشتر روانی کردن خودم تیر آخر رو زدم و گفتم حالا که اینطوره پیراشکیهای مخصوص رضوی میخوریم. آخرم نشستیم توی یه حجره رو به گنبد و انگار که یکی از حجرههای رو به گنبدِ صحن انقلاب...
به قول اون یکی «فا»، "سر نخواستنمون دعواست". حالا نمیشه این وسط که سر نخواستنمون دعواست، شما ما رو بخواید؟ بذارید همه نخوان. بذارید همهش نشدن باشه. بذارید همهش صبوری و تحمّل کردن باشه. اما شما ما رو بخواه و به آغوش حرم دعوتمون کن. قول میدم بیام اونجا همهشو بریزم تو دامن خودت و بیخیالشون بشم؛ همهی خواسته نشدنها رو، همهی خواستن و نتوانستنها رو...
/هرجا نام مبارک شما رو آوردم؛ آلاف التحية و الثناء.
#ملتجا