مُراسلات
خیالم رو رها میکنم و میرم و میرم؛ ناگهان به خودم میام و کجا میبینم خودم رو؟ در حرم امام رئوف. در
گاهی جنون به سر زَنَدَم از هوای تو /
خب بنده میخواهم مقیم مشهدت باشم
یک قاصدک دست نسیم مشهدت باشم
هرکس برای درد دلهایش کسی دارد
موسی به طور و من کلیم مشهدت باشم
نقشم شبیه نقشهای فرشهایت نیست
بگذار پودی از گلیم مشهدت باشم
یا لااقل یک روز مهمان در مضیفِ
ابن الکریم ابن الکریم مشهدت باشم
دنیا به کامم تلخ و عُقبایم اگر تلخ است
گاهی، دَمی غرق نعیم مشهدت باشم
من خستهام، باید همین حالا حرم باشم
مهمان کُنجی از حریم مشهدت باشم
#ریحانه_شیرازی
دیروز با جمعی داشتیم درمورد همین صحبت میکردیم که ما دنبال "جامعه"ی آرمانی هستیم. پس این حرف باطل منسوخشدهی تاریخ مصرف گذشته رو فراموش کنیم که برید حتماً و صرفاً متخصص علوم تجربی/ ریاضی/ انسانی بشید. حتماً برید پزشکی بخونید یا مهندس فلان بشید یا صاحبنظر حوزهی علوم انسانیِ اسلامی یا آخوند خوبی بشید. شما چیِ خوبی میتونید بشید؟ طراح لباس؟ پژوهشگر؟ معلم؟ بازاریاب؟ هرجا هستید، به هرچی علاقه دارید همونجا بهترین باشید و به این فکر کنید که جامعهای که میخواد به سمت ظهور پیش بره، با تمام قوا و در همهی عرصهها قراره پیش بره؛ همهی بازوهاش قراره قدرتمند باشند؛ و الّا اگر غیر از این باشه، یه تصویر کاریکاتوریه که یه دستش عضله ساخته و یه پاش از نخ باریکتره.
/ یک وقتی هست که یه نفر علاقه و توان در چند حیطه داره، یا به دنبال عرصهای میگرده که نیاز اساسی و بنیادین باشه یا دنبال رگ حیاتی شرایط خاص جامعه است؛ اون شخص میره دنبال موقعیتهای خاصی که مثلاً رهبر مملکت با جامعنگری تشخیص دادن و تأکید داشتند به حضور در فلان عرصهها.. که باز اینم محدود به یکی دوتا پیشفرض ما نیست.
عجب از دنیا که آدمیزاد از هر چیزش فرار میکنه، اون بیشتر دنبالش میدوئه. هرچی میگی من فلان چیزت رو نمیخوام دنیا ولم کن. من اصلاً نمیخوام وارد سیستم اداری بشم [از بچگی متنفر بودم] ولی خب اون شما رو واردش میکنه../! حالا برعکس، شما هرچی میخوای دنبال دنیا بدو؛ اگه بهش رسیدی؟
مُراسلات
یکُم؛ بچهتر که بودم، برام سوال بود سردیسی که سر فلکه است متعلق به کیه؟ آخر یکبار پرسیدم و مامان جو
اینجا درمورد دورهای به اسم "طلیعهٔ حکمت" صحبت کردم. حالا ثبتنام این دوره شروع شده. ثبتنامش هم یکبار در ساله و اون، الانه. اوصیکم به ثبتنام بالتأکید.
مراجعه کنید به کانالها یا سایت بنیاد شهید پالیزوانی.
مُراسلات
تمام راه خیالم میان مشهد بود زمین نبود، مسیر، آسمان مشهد بود مسیر خانه_حرم یک قطار طول کشید که کوپه
حالا همین دیشب و با یه طلبیده شدن ناگهانی، بازم حرمِ برادر، سراسر امامرضا بود. چشمم که به گنبد افتاد سلام دادم به آقا و به مشهد و به قم. بین همهی دعاها چشمم "امینالله" رو گرفت و «فا» رو هم مجاب کردم که این دعا از همهش بهتره فلذا در سلام ابتدایی زیارت "یا علیبنموسالرضا" نشوندیم. چاییخونهی حرم فعال بود و خدّام نوای آشنای «علی موسی الرضا» رو میخوندند. بلندگوهای حرم پشت سر هم صلوات خاصّهی امامرضا پخش میکردند. وقت نوشیدن آب از سقاخونه، باز قاطی کردم که اینجا شیر آب فشاریه یا انگشتی یا چشمی. خادمی که ویلچر زوّار رو میبُرد من رو یاد آرزوهام در خادمی ویلچر و کفشداری انداخت و با «فا» درموردش حرف زدیم. زورکی بُردمش سمت غرفههای کنج صحن و او سر به سر دلِ تنگم میذاشت که با برچسب برند «نان رضوی» روی شیشهی غرفهها، خودم رو باز توی اون حرم حس کنم. بعد هم برای بیشتر روانی کردن خودم تیر آخر رو زدم و گفتم حالا که اینطوره پیراشکیهای مخصوص رضوی میخوریم. آخرم نشستیم توی یه حجره رو به گنبد و انگار که یکی از حجرههای رو به گنبدِ صحن انقلاب...
به قول اون یکی «فا»، "سر نخواستنمون دعواست". حالا نمیشه این وسط که سر نخواستنمون دعواست، شما ما رو بخواید؟ بذارید همه نخوان. بذارید همهش نشدن باشه. بذارید همهش صبوری و تحمّل کردن باشه. اما شما ما رو بخواه و به آغوش حرم دعوتمون کن. قول میدم بیام اونجا همهشو بریزم تو دامن خودت و بیخیالشون بشم؛ همهی خواسته نشدنها رو، همهی خواستن و نتوانستنها رو...
/هرجا نام مبارک شما رو آوردم؛ آلاف التحية و الثناء.
#ملتجا
مُراسلات
میتونیم وقتی مجلس عروسی کسی دعوتیم، علاوه بر هدیهی مادیای که میبریم، هدیهی معنوی هم ببریم. چطور
در ادامهی تثبیت سنّت حسنه✨
مُراسلات
خلاصه که میفرمان اول ما شما رو یاد میکنیم بعد شما به یاد ما میافتید. من ذوقی میگم: اول شما دلتون
برای گریه بهانه زیاد داشتم اما
به اشک، وعدهی دامان مهربان تو دادم
به صبرْ بغضْ فرو خوردهام که نزد تو آیم
به دیده وعدهی دیدار آستان تو دادم..
#ریحانه_شیرازی