eitaa logo
مُراسلات
77 دنبال‌کننده
146 عکس
25 ویدیو
23 فایل
در حال نوشتن ... _ شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4hs1kl&btn=مُراسلة
مشاهده در ایتا
دانلود
دیروز با جمعی داشتیم درمورد همین صحبت می‌کردیم که ما دنبال "جامعه"ی آرمانی هستیم. پس این حرف باطل منسوخ‌شده‌ی تاریخ مصرف گذشته رو فراموش کنیم که برید حتماً و صرفاً متخصص علوم تجربی/ ریاضی/ انسانی بشید. حتماً برید پزشکی بخونید یا مهندس فلان بشید یا صاحب‌نظر حوزه‌ی علوم انسانیِ اسلامی یا آخوند خوبی بشید. شما چیِ خوبی می‌تونید بشید؟ طراح لباس؟ پژوهش‌گر؟ معلم؟ بازاریاب؟ هرجا هستید، به هرچی علاقه دارید همون‌جا بهترین باشید و به این فکر کنید که جامعه‌ای که می‌خواد به سمت ظهور پیش بره، با تمام قوا و در همه‌ی عرصه‌ها قراره پیش بره؛ همه‌ی بازوهاش قراره قدرت‌مند باشند؛ و الّا اگر غیر از این باشه، یه تصویر کاریکاتوریه که یه دستش عضله ساخته و یه پاش از نخ باریک‌تره. / یک وقتی هست که یه نفر علاقه و توان در چند حیطه داره، یا به دنبال عرصه‌ای می‌گرده که نیاز اساسی و بنیادین باشه یا دنبال رگ حیاتی شرایط خاص جامعه است؛ اون شخص می‌ره دنبال موقعیت‌های خاصی که مثلاً رهبر مملکت با جامع‌نگری تشخیص دادن و تأکید داشتند به حضور در فلان عرصه‌ها.. که باز اینم محدود به یکی دوتا پیش‌فرض ما نیست.
عجب از دنیا که آدمی‌زاد از هر چیزش فرار می‌کنه، اون بیش‌تر دنبالش می‌دوئه. هرچی می‌گی من فلان چیزت رو نمی‌خوام دنیا ولم کن. من اصلاً نمی‌خوام وارد سیستم اداری بشم [از بچگی متنفر بودم] ولی خب اون شما رو واردش می‌کنه../! حالا برعکس، شما هرچی می‌خوای دنبال دنیا بدو؛ اگه بهش رسیدی؟
مُراسلات
یکُم؛ بچه‌تر که بودم، برام سوال بود سردیسی که سر فلکه است متعلق به کیه؟ آخر یک‌بار پرسیدم و مامان جو
این‌جا درمورد دوره‌ای به اسم "طلیعهٔ حکمت" صحبت کردم. حالا ثبت‌نام این دوره شروع شده. ثبت‌نامش هم یک‌بار در ساله و اون، الانه. اوصیکم به ثبت‌نام بالتأکید. مراجعه کنید به کانال‌ها یا سایت بنیاد شهید پالیزوانی.
مُراسلات
تمام راه خیالم میان مشهد بود زمین نبود، مسیر، آسمان مشهد بود مسیر خانه_حرم یک قطار طول کشید که کوپه
حالا همین دیشب و با یه طلبیده شدن ناگهانی، بازم حرمِ برادر، سراسر امام‌رضا بود. چشمم که به گنبد افتاد سلام دادم به آقا و به مشهد و به قم. بین همه‌ی دعاها چشمم "امین‌الله" رو گرفت و «فا» رو هم مجاب کردم که این دعا از همه‌ش بهتره فلذا در سلام ابتدایی زیارت "یا علی‌بن‌موس‌الرضا" نشوندیم. چایی‌خونه‌ی حرم فعال بود و خدّام نوای آشنای «علی موسی الرضا» رو می‌خوندند. بلندگوهای حرم پشت سر هم صلوات خاصّه‌ی امام‌رضا پخش می‌کردند. وقت نوشیدن آب از سقاخونه، باز قاطی کردم که این‌جا شیر آب فشاریه یا انگشتی یا چشمی. خادمی که ویلچر زوّار رو می‌بُرد من رو یاد آرزوهام در خادمی ویلچر و کفش‌داری انداخت و با «فا» درموردش حرف زدیم. زورکی بُردمش سمت غرفه‌های کنج صحن و او سر به سر دلِ تنگم می‌ذاشت که با برچسب برند «نان رضوی» روی شیشه‌ی غرفه‌ها، خودم رو باز توی اون حرم حس کنم. بعد هم برای بیش‌تر روانی کردن خودم تیر آخر رو زدم و گفتم حالا که این‌طوره پیراشکی‌های مخصوص رضوی می‌خوریم. آخرم نشستیم توی یه حجره رو به گنبد و انگار که یکی از حجره‌های رو به گنبدِ صحن انقلاب... به قول اون یکی «فا»، "سر نخواستنمون دعواست". حالا نمی‌شه این وسط که سر نخواستنمون دعواست، شما ما رو بخواید؟ بذارید همه نخوان. بذارید همه‌ش نشدن باشه. بذارید همه‌ش صبوری و تحمّل کردن باشه. اما شما ما رو بخواه و به آغوش حرم دعوتمون کن. قول می‌دم بیام اون‌جا همه‌شو بریزم تو دامن خودت و بی‌خیالشون بشم؛ همه‌ی خواسته نشدن‌ها رو، همه‌ی خواستن و نتوانستن‌ها رو... /هرجا نام مبارک شما رو آوردم؛ آلاف التحية و الثناء.
به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند هزار بادیه سهل است اگر بپیمایند
- ببینید؛ ما به هر کسی غیر از خدا امید ببندیم امیدمون ناامید می‌شه. حتی اگه شده هزار بار این اتفاق تکرار بشه، می‌شه تا شما یاد بگیرید که تنها اراده‌ی مؤثر، اراده‌ی خداست نه کس دیگری. دیگه خود دانید.
مُراسلات
خلاصه که می‌فرمان اول ما شما رو یاد می‌کنیم بعد شما به یاد ما می‌افتید. من ذوقی می‌گم: اول شما دلتون
برای گریه بهانه زیاد داشتم اما به اشک، وعده‌ی دامان مهربان تو دادم به صبرْ بغضْ فرو خورده‌ام که نزد تو آیم به دیده وعده‌ی دیدار آستان تو دادم..
14050631_پیام رهبر معظم انقلاب به‌مناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاه‌ها‌.pdf
حجم: 329.8K
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب به‌مناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاه‌ها 🔗 rahbar.ir/s/2057 💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
اولین روز است. بچه‌ها سال قبل با خودم شمارش اعداد ترتیبی را یاد گرفتند. تازه بهشان یاد دادم با انگشت ضمیرها را چطور یاد بگیرند که فراموششان نشود. به یاد کلاس هفتم خودم، رپِ روزهای هفته را یاد گرفتند و تا دو هفته کلاس روی هوا بود. برای امسالشان هم برنامه‌ها دارم. با شوق وارد کلاس می‌شوم. بچه‌ها اما هفتمی‌های سال قبل نیستند. هستند اما نیستند. بیش‌تر، لشکری شکست خورده‌اند. دخترک ردیف سوم با مویی که ناشیانه رنگ فانتزی‌اش زده ور می‌رود. آن یکی سرش را روی دستش گذاشته و گاهی صدای فین‌فینش می‌آید. هیچ‌کس نگفت برپا. حتی آن یکی که همیشه ردیف اول روبه‌رویم می‌نشست. اصلاً کجاست؟ نمی‌بینمش. هیچ‌کس لبخند نزد. کسی توی چشم‌هایم نگاه نمی‌کند. چندتا صندلی خالی است. پشت میز ننشسته، دفتر کلاسی را وا می‌کنم. دنباله‌ی رد خودکار قرمز روی چند اسم می‌رود تا شیشه‌های شکسته‌ی کلاس آن‌طرف حیاط. نگاهم از پنجره می‌افتد روی رد خون کف حیاط. صدای جیغ ممتد و انفجار. دیگر چیزی نمی‌بینم. حالا چشم‌هایم را وا می‌کنم. خیالش هم گلویم را خشک و چشم‌هایم را تر می‌کند. به روزهایی که خواهند آمد و یک روز شاید شاگرد نباشد و یک روز معلم فکر می‌کنم. این جنگ، تمام عیار است با تمامِ عیارِ نامردی. من دیگر معلمم. معلم روزهای جنگ. جنگ‌های آخر. آخرین روزگار پُرپیچ منتهی به جاده‌ی‌ مستقیم نور.