مُراسلات
میتونیم وقتی مجلس عروسی کسی دعوتیم، علاوه بر هدیهی مادیای که میبریم، هدیهی معنوی هم ببریم. چطور
در ادامهی تثبیت سنّت حسنه✨
مُراسلات
خلاصه که میفرمان اول ما شما رو یاد میکنیم بعد شما به یاد ما میافتید. من ذوقی میگم: اول شما دلتون
برای گریه بهانه زیاد داشتم اما
به اشک، وعدهی دامان مهربان تو دادم
به صبرْ بغضْ فرو خوردهام که نزد تو آیم
به دیده وعدهی دیدار آستان تو دادم..
#ریحانه_شیرازی
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
14050631_پیام رهبر معظم انقلاب بهمناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاهها.pdf
حجم:
329.8K
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب بهمناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاهها
🔗 rahbar.ir/s/2057
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
مُراسلات
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب بهمناسبت بازگشایی مدارس و دانشگاهها 🔗 rahbar.ir/s/2057 💻 Rahb
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدایی آشنا تکرار شد در گوشم انگاری...
«جوانهای عزیز.. بچههای عزیزِ من..»
اولین روز است. بچهها سال قبل با خودم شمارش اعداد ترتیبی را یاد گرفتند. تازه بهشان یاد دادم با انگشت ضمیرها را چطور یاد بگیرند که فراموششان نشود. به یاد کلاس هفتم خودم، رپِ روزهای هفته را یاد گرفتند و تا دو هفته کلاس روی هوا بود. برای امسالشان هم برنامهها دارم. با شوق وارد کلاس میشوم. بچهها اما هفتمیهای سال قبل نیستند. هستند اما نیستند. بیشتر، لشکری شکست خوردهاند. دخترک ردیف سوم با مویی که ناشیانه رنگ فانتزیاش زده ور میرود. آن یکی سرش را روی دستش گذاشته و گاهی صدای فینفینش میآید. هیچکس نگفت برپا. حتی آن یکی که همیشه ردیف اول روبهرویم مینشست. اصلاً کجاست؟ نمیبینمش. هیچکس لبخند نزد. کسی توی چشمهایم نگاه نمیکند. چندتا صندلی خالی است. پشت میز ننشسته، دفتر کلاسی را وا میکنم. دنبالهی رد خودکار قرمز روی چند اسم میرود تا شیشههای شکستهی کلاس آنطرف حیاط. نگاهم از پنجره میافتد روی رد خون کف حیاط. صدای جیغ ممتد و انفجار. دیگر چیزی نمیبینم. حالا چشمهایم را وا میکنم. خیالش هم گلویم را خشک و چشمهایم را تر میکند. به روزهایی که خواهند آمد و یک روز شاید شاگرد نباشد و یک روز معلم فکر میکنم. این جنگ، تمام عیار است با تمامِ عیارِ نامردی. من دیگر معلمم. معلم روزهای جنگ. جنگهای آخر. آخرین روزگار پُرپیچ منتهی به جادهی مستقیم نور.
اینبار و سخنرانی آقای رئیسجمهور در سازمانِ بیخاصیت ملل، یکی از آن بزنگاههایی است که میتوانید افراد منتقدِ منصف را از منتقدین مغرض تشخیص بدهید. گاهی با افرادی مواجهیم که شخصمحورند؛ اگر با یک نفر مخالف باشند تا آخر دنیا هرکاری بکند بد است و کسی که قبولش دارند هرکاری بکند وحی منزَل است. حتی شده آنقدر میگردند تا بالاخره یک نقطهی منفی برای ایرادگیری و اما و اگر در شخص مورد مخالفتشان پیدا کنند. همان عده از کسانی که ادعای خونخواهی رهبر شهید دارند و همچنان حرف صریح رهبری که: «در یکچنین شرایط مهم بینالمللی و داخلی به شدّت پرهیز میکنم، نمیگذارم، منع میکنم و نهی میکنم از اینکه به رئیسجمهور و دیگر رؤسای کشور اهانت بشود...» را به راحتی زیر پا گذاشته و میگذارند و لب به هر اهانت و یا تهمتی میگشایند و به آن هم مفتخرند.
به وقت نقد، «باید» که منصِف بود و تا این مهارت را در موضعگیریهایمان ایجاد نکرده باشیم، اهل حق نخواهیم بود. منفی و مثبت، هر دو را باید دید و امروز، وقت حمایت و تقدیر از مواضع مقتدرانه و شایستهی رئیسجمهور ایران است. و از آن طرف، این رخداد مهم، دست ملّت و نخبگان را بر نقدهای دلسوزانه و دقیق به مسئولان و کارگزاران نظام در جای درست خود، نخواهد بست.
یه بار نشه، بار دوّم که میشه؟ دوّمی نشد، سوّمی که میشه؟ به هر حال وقتی تو باشی که بالاخره میشه؟ مگه یکی از اسامی تو «جبّار» نیست؟ ما هم که همیشه چشمانتظار جبرانهای قشنگ تو. اصلاً همین بلند کردنمون از زمین بعد از زمین خوردن و تکوندن خاک سر و رومون و نوازشمون لذتش چند برابرِ پیروزی در اوّل کاره.
نشونهها قشنگن. پس ای آدمیزاد، باهاشون زندگی کن. زندگی کن و چشمهات رو به آسمون بدوز. اینها هم رزقه و همهاش مقدمه. اون رزق هم به وقتش میرسه. حساب "ما مِن دآبّة" که از زیر قاعدهی "إلّا علَی الله رزقها" در نمیره. پس، «هله نومید نباشی»؟
/ از امروز پُر نشونه روی لبهٔ مرز شدن، و در آخر، نشدن.
#مناجات
گاهی فرار از بعضی آدمها و رخدادها، و پناه بردنهای کوتاه مدت، انسان رو نمیتونه نجات بده. اینجا بود که امشب دیدم چقدر دلم میخواد مسافر/ دانشجو/ طلبهٔ شهر دیگری بودم علیالخصوص مشهد یا قم؛ برای مدتی، غریب و دور و تنها. شاید کنج خلوت حجرهای، و صحنخوابی یک حرم، تونست چارهام کنه.
پ.ن/ از استاد درسی که ترم پیش داشتم باید تشکر کنم که یک اصطلاح رو انقدر تکرار کردند که در ذهن من موند تا برای این موقعیت، نام شایستهای سراغ داشته باشم "علی حافّة الانهيار".