اصلا یه طوریم خستم
نمیدونم خودم خستم، روحم خستس،
دلم خستس، خسته از حرفای عمیقی
که تو دلم مونده، خسته از اینکه هیچکس نمیدونه
چه حالی دارم، خسته از دردایی که هر چی جمعشون
میکنم تمومی نداره...
خسته از انتظار،از حال خوبی که هر چی میگردم
پیداش نمی کنم.. خستم آنقدر خسته که زورم به
خستگیام نرسه.
گر رسم زمانه ست همرنگ جهان بودن
من رنگ خودم باشم، رسوا شدنم بهتر. . .
هدایت شده از سردتر از سکوت .
با چوب سادگیم میتونم تو جنگلهای شمال خونه چوبی دو طبقه بسازم .
بعدا؟
بعدا چایی سرد میشه...
بعدا آدم پیر میشه...
بعدا زندگی تموم میشه...
بعدا ذوقم کور میشه...
پس نگو بعدا.بعدا آدما خواسته هاشون تغییر میکنه!
پس توقع نداشته باش وقتی الان قول یه چیزیو میدی برای بعدا،بتونم بابتش لحظه شماری کنم.بعدا دیگه اوندختر بچه ی درونم نه برات ذوقی داره،نه منتظرت میمونه...
پس خیلی ساده بگو هیچوقت.هیچوقت نمیتونی اون کار،اون قول،یا اون آرزو رو واقعی کنی.اینجوری هم از چشمکسی نمیوفتی؛هم مشخصمیشه کهاوناتفاق هیچوقت قرار نیست بیوفته...