اصلا یه طوریم خستم
نمیدونم خودم خستم، روحم خستس،
دلم خستس، خسته از حرفای عمیقی
که تو دلم مونده، خسته از اینکه هیچکس نمیدونه
چه حالی دارم، خسته از دردایی که هر چی جمعشون
میکنم تمومی نداره...
خسته از انتظار،از حال خوبی که هر چی میگردم
پیداش نمی کنم.. خستم آنقدر خسته که زورم به
خستگیام نرسه.
گر رسم زمانه ست همرنگ جهان بودن
من رنگ خودم باشم، رسوا شدنم بهتر. . .
هدایت شده از سردتر از سکوت .
با چوب سادگیم میتونم تو جنگلهای شمال خونه چوبی دو طبقه بسازم .